آدمی گاهی نیم قرن زندگی میکند تا سرانجام به یاد بیاورد که در ده سالگی چه کسی بوده است. نه آن کودکی که در عکسهای دورانِ مدرسه، لبخند میزند، نه شاگردی که درحافظهٔ خانواده ودوستانش باقی مانده است، بلکه کودکی است که روزی در آزارِ هم کلاسیهایش مشارکت کرده و مانندِ بسیاری از خاطرات ناخوشایند، واقعه را در لایههای فراموشی و سکوت، دفن کرده است.
مستندِ “زمانی که قلدر بودیم” ساختهٔ جی.روزنبلات از همین شکاف میان گذشته و وجدانِ امروز آغاز میشود؛ سفری به خاطرهای دور که قرار است به جستجویی برای شناختِ خویشتن بدل شود. روزنبلات در این مستندِ سی وشش دقیقهای واقعهای را به تصویر میکشد که حدود پنجاه سال پیش در دورانِ کلاس پنجم ابتدایی، در مدرسهای در بروکلینِ نیویورک رخ داده است. او و شماری از همکلاسیهایش که در تحقیر و آزارِ یکی از بچههای کلاس، مشارکت داشتهاند، سالها بعد برخوردی اتفاقی و با یادآوریِ تصاویری از یک فیلمِ قدیمی از خودش، با عنوانِ “بوی مورچههای سوخته” خاطره را دوباره زنده میکند. آن چه در ابتدا یاد آوریِ مبهم از یک حادثه به نظر میرسید، کمکم با این سئوال به مسئلهای اخلاقی تبدیل میشود: «آیا او میتواند از کنارِ خطایی که در کودکی مرتکب شده بگذرد، بیآنکه هرگز تأثیرِ مخربِ آن رابرای دیگری فهمیده باشد؟»
یکی از هوشمندانهترین انتخابهای سینماییِ روزنبلات استفاده از عکسهای قدیمیِ کلاس و تبدیل آنها به مصالحِ اصلیِ روایت است. عکسِ مدرسه، درنگاهِ نخست، چیزی جز سندی آشنا از دورانِ کودکی نیست؛ مجموعهای از چهرهها که در کنارِ هم در این عکسِ قدیمی حضور دارند واکنون با فاصلهٔ چندین دهه میان آنها و زمانِ حال قرار گرفته است. اما کارگردان به این تصاویر اجازه نمیدهد در محدودهای خاطرهانگیز ونوستالژیک باقی بمانند. با استفاده از برش، حرکت بخشی و پویانماییِ دستیِ عکسها، بشکلی کلاژگونه چهرههای ثابتِ شخصیتهایی در یک بازسازیِ ذهنی تبدیل میشود. گویی هر صورت از درون تصویر قدیمی بیرون میآید تا در برابرِ پرسشی قرار بگیرد که سالها بی پاسخ مانده است. این تکنیک، یک ارایهٔ صرفاً بصری نیست، فاصلهٔ میانِ حافظه و واقعیت را به زبانِ سینما ترجمه میکند. عکس لحظهای را حفظ کرده است؛ اما نمیتواند همهٔ آنچه در ذهنِ افراد گذشته، یا تمامِ آنچه درحیاطِ مدرسه اتفاق افتاده، ثبت کند. دربرابرِ یک تصویرِ ثابت، پرسشهای متعددی شکل میگیرند: «آن روز چه کسی آغازگر آزار بود؟ چه کسانی همراهی کردند؟ و آن کودکی که هدف تحقیر قرار گرفت. در آن لحظه چه احساسی داشت؟»
پویانماییِ عکسها بویژه باتوجه به اینکه شخصیتها از همان تصویرِ واقعیِ کلاس استخراج میشوند، نوعی بازگشتِ نمادین به صحنهٔ واقعه است. فیلمساز نمی تواند گذشته را دوباره فیلمبرداری کند؛ بنابراین از مواد باقی مانده آن برای ساختنِ تصویری از گذشته بهره میگیرد. تصاویر آرشیوی و فیلمبرداریهای زمان حال، در کنارِ گفتار و مصاحبهها، دو زمان رابه هم پیوند میدهند: کودکی که در قاب مانده، و بزرگ سالی که هنوز از معنای آن قاب آسوده نیست. ارزشِ تربیتیِ “زمانی که قلدر بودیم” در این است که زورگویی رابه مسألهای فراتر از خصلتِ یک کودک تبدیل میکند. آزارِ یک همکلاس ممکن است بارفتارِ یک نفر آغاز شود، اما گاهی جمعی که به تماشا میایستد، میخندد یا همراهی میکند، به آن قدرت میبخشد.
کودک در این موقعیتها لزوماً از ابتدا به قصدِ آزار واردِ ماجرا نمیشود، گاه میخواهد پذیرفته شود، از جمع عقب نماند یا به دیگران نشان دهد که ضعیف نیست. درچنین شرایطی، فاصلهٔ بازیگوشیِ شرارت و خشونت به آسانی مخدوش میشود. ممکن است رفتارِ خود را شوخی بداند، درحالی که برای دیگری همان لحظه ممکن است به تجربهای تحقیر آمیز تبدیل شده باشد. این جاست که نقشِ تربیت، اهمیت پیدا میکند. تربیتِ اخلاقی تنها آموزشِ مقررات و تنبیه کودک خطاکار نیست؛ پرورش و تواناییِ دیدنِ دیگری به عنوانِ انسانی مستقل، دارای حرمت وبرخوردار از حقِ امنیتِ روانی است.
روزنبلات در جستجوی هم کلاسیهای دورانِ ابتدائی، درحقیقت به دنبالِ بازماندههای شخصیتی است که زمانی حضور داشته است. او با افرادی تماس میگیرد که هرکدام گذشته را به شیوهای متفاوت به یاد میآورند؛ بعضی جزئیات را فراموش کردهاند وبعضی دیگر تصویرِ روشنی از واقعه ندارند. خاطرهای که برای کارگردان همچنان سنگینی میکند، الزاماً باهمان شدت در ذهن دیگران باقی نمانده است. وجدانِ «جی. روزنبلات» در اینجا، نه به شکلِ اعترافی ساده، بلکه به صورت پرسشی مداوم ظاهر میشود. او میخواهد بداند چه اتفاقی افتاده و دیگران چه تاثیری را به خاطر دارند و خودش چه سهمی در آن داشته است. با این حال فیلم پاسخِ قاطع و کاملی در اختیار او نمیگذارد.
گذشته همچنان در هاله ای از ابهام باقی میماند.

از تاثیرگذارترین بخشهای این جستجو، بازگشتِ کارگردان به نیویورک و دیدار با “خانم برومبرگ” معلم کلاسِ پنجم دبستان اوست؛ زنی که اکنون در دههٔ نود زندگی خود قرار دارد و در خانهٔ سالمندان زندگی میکند. این سفر صرفا از غرب آمریکا به ساحل شرقی نیست، حرکتی به سوی نقطهای است که زمان در آن فشرده شده است. روزنبلات بافاصله ای نزدیک به پنجاه سال به سراغِ زنی میرود که زمانی در جایگاهِ معلم، ناظر و مسئولِ تربیتی آن کلاس قرار داشت. کلاس درس دیگر وجود ندارد، کودکان بزرگ شده اند و آنچه از گذشته باقی مانده، عکسها، خاطراتِ پراکنده وسؤالهایی است که دیرهنگام مطرح میشوند. این ملاقات به دلیلِ موقعیتِ زمانی، تاثیری دراماتیک دارد: شاید آخرین فرصت برای گفتگو باکسی باشد که بخشی از آن جهانِ کودکی را از نزدیک میشناخته است با این حال، اهمیتِ صحنهها تنها در سالخوردگیِ معلم نیست؛ در فاصلهٔ میانِ اقتدارِ گذشته و آسیبپذیریِ اکنونِ اوست. زنی که زمانی دربرابر یک کلاس، مسئولیت داشته، حالا در سالهای پایانیِ عمر قرار گرفته وکارگردان میکوشد از حافظهٔ او نیز نشانی از آن واقعه بیابد. درچنین لحظهای، نوستالژی از شیرینیِ یاد آوری، فاصله میگیرد و به آگاهی از پایان پذیریِ زندگی نزدیک میشود. بازگشت به کودکی، دیداری است با زمان از دست رفته و با انسانی که دیگر نمیتواند همان کسی باشد که بوده است…

