Skip to main content

مقالۀ زیر یکی از مجموعه مقالاتی است که دیوید گاریف در “گالریِ ملی هنر” ایتالیا به مناسبتِ نمایشِ فیلم­‌های آنتونیونی منتشر کرده است: «موضوع فیلم­‌های من همواره از یک چشم­‌انداز، یک موقعیت، یک مکان که می­‌خواهم آن را کاوش کنم زاده می­‌شوند. فیلمی که می­‌توانید با کلمات بیان کنید فیلم واقعی نیست.» میکل­‌آنجلو آنتونیونی

چشم­‌انداز برای میکل­آنجلو آنتونیونی اهمیت دارد. فیلم­‌های او افزون بر قلمروی روانکاوانۀ درونی، جغرافیایِ عینیِ طبیعت و ساختارها و فضاهای بشرساخته را نیز به کاوش می­‌نشیند. همکلامی و کنکاش پیچیدۀ میان این دو قلمروِ اندیشه و موجودیت، به فیلم­‌های او غنایی می­‌بخشد که یگانۀ خود اوست. آنتونیونی مظهر یک فیلمسازِ مؤلف است. البته بسیاری از جنبه­‌های سبکِ تألیفیِ آنتونیونی که خیلی­‌ها آنها را ستایش می­‌کنند از نظرِ برخی، دارای ابهامات غیرقابل­‌ فهمی هستند.

خروج از این دوگانگیِ درونی/بیرونیِ اساسی هم گسترۀ پیچیدۀ دیگری است از تنش­ها و کنش­‌های متقابلِ ثانویه میان واژه­‌ها و تصاویر، مردان و زنان، عشق و جنسیت، بشر و محیط زیست، طبیعت و معماری، فرد و جامعه، انسان­‌گرایی و فناوری، حرکت و سکون، تعهد و جداماندگی و سرانجام، میانِ هستی و نیستی. به هر اثر هنری می­‌توان و شاید باید از دیدگاهِ درونی و برونی نزدیک شد.

کیفیت­‌هایی که بیش­تر به درونیّات ارتباط دارند حول ویژگی­‌های صرفا صوری یک اثر می­‌چرخند. زبان صوریِ فیلم­‌های اولیّۀ آنتونیونی، ماجرا (۱۹۶۰)، شب (۱۹۶۱) و کسوف (۱۹۶۲)، که اغلب به مثابهٔ یک سه­‌گانه از آنها یاد می­‌شود، در دهۀ ۱۹۶۰ نو بود. با هر نمایی شاهدِ قاب­‌بندیِ دقیق و پُر وسواس، حرکاتِ حساب­‌شده و موجز، فضاها و فاصله­‌های دقیقاً سنجیده­ شده، رفتارهای طرح­‌ریزی­ شده، مفاهیم صورتگرانۀ سیاه و سفید (و رنگی در فیلم­‌های بعدیِ او، مانند صحرای سرخ، ۱۹۶۴)، و مفاهیم بالقوۀ موجود در تمامی اشیاء و مکان­‌ها هستیم. آنتونیونی، مانند پل سزان (۱۹۰۶-۱۸۳۹)، بر این باور بود که بیانِ بصری باید در نهایت از طریق خردمندیِ خالقش تفسیر شود. جای شگفتی نیست که اگر آنتونیونی فیلمساز نمی­‌شد، قطعاً معماری را برمی­‌گزید. معماری شاید نزدیک­‌ترین همانندی را با روش­‌ها و فلسفۀ کار آنتونیونی داشته باشد.

ماجرا

آن­چه که معمولاً در تحلیلِ فیلمی از آنتونیونی غفلت می­‌شود دیدگاهِ بیرونی است. در هنگامۀ مباحث مربوط به عناصر صوری، خیلی ساده مفاهیم اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگیِ فیلم­‌های او نادیده گرفته می­‌شود (منظری که در کتاب منتشرشده به سال ۱۹۹۸ فیلم­های میکل­‌آنجلو آنتونیونی اثر پیتر برونت هوشمندانه کندوکاو شده است). در سرتاسر شاهکارهای آنتونیونی تراوش­‌های فکریِ مفاهیمی چون مبارزۀ طبقاتی، سیاست زن­‌آزادخواهی در جامعه­‌ای مردسالار، و بازتعریفِ واقعیت­‌ها و سوداهای هستی­‌گرایانۀ بنیادی در دورانِ رونقِ اقتصادیِ ایتالیای پس از جنگ، وجود دارد. فیلم­‌های آنتونیونی از دهۀ ۱۹۵۰، ازجمله داستان یک ماجرای عاشقانه/سرگذشت یک عشق (۱۹۵۰)، شکست­‌خوردگان (۱۹۵۲)، خانمی بدون گل­های کاملیا (۱۹۵۳)، و رفیقه­‌ها (۱۹۵۵)، در همان­‌حال که نشانه­‌هایی از ریزبینیِ صورت­گرایانه به تصویر می­‌کشند، بیانگر بسیاری از این درون­‌مایه­‌های صوری هستند (برای نمونه، تمرکز روی شخصیت­‌های اصلیِ زن و دشواری­‌های اجتماعی). این فیلم­‌ها، همراه با مستندهای کوتاهِ اولیّۀ آنتونیونی ازجمله مردم رودخانۀ پو (۴۷-۱۹۴۳) و پاکیزگیِ شهر (۱۹۴۸)، بیانگرِ مرحلۀ سرنوشت­‌سازی برای تمامیِ فیلمسازان ایتالیاییِ نسلِ اوست که در طی عصرِ طلائیِ نئورئالیسم، هنرشان را شکوفا کردند. دِینِ آنتونیونی به فیلم­‌های نئورئالیستیِ روبرتو روسلینی (۱۹۷۷-۱۹۰۶)، لوکینو ویسکونتی (۱۹۷۶-۱۹۰۶) و ویتوریو د سیکا (۱۹۷۴-۱۹۰۲) بدیهی است مگر در مواردی که او واکنشی نشان داده باشد. با این همه، تا دهۀ ۱۹۵۰، آنتونیونی سینمای ایتالیا را به جایگاه جدیدی رساند که ناشی از هیجان میان تحمّلِ واقعیت و کندوکاو خودآگاهیِ درونیِ آکنده از ابهام عاطفی و هستی­‌گرایانه است. این گرایش جدید به روشنی در فیلم فریاد ساخته­‌شده به سال ۱۹۵۷ مشاهده می­‌شود.

مجادلۀ آنتونیونی میان این دو دنیای درون و برون ارزش بازبینیِ بیش­تر را دارد. چه چیزی در زبان صوری و دستمایۀ موضوعیِ اوست که چنین در چشم و مغز به هم می­‌آمیزد و ما (بیننده­اش) را با این تصاویر و قدرت روان­شناختی­‌شان (و نه فقط بصری­‌شان) خیره می­‌سازد و مفتون می­‌کند؟ به بیانی ساده، آنتونیونی قادر است به شیوه­‌هایی که کم­تر فیلمسازی می­‌تواند همانند آن انجام دهد، به مغز ما رسوخ کند. بازبینیِ بصریِ او از فضاهای مادی قابل قیاس است با سفر بیرونی جسم که از طریقِ سفرِ درونی مغز بازتاب دارد و همۀ ما در طی یک مسافرت تجربه می­‌کنیم. از این­‌رو، او قادر است نه تنها به عمیق­‌ترین خلوتگاه­‌ها، که به بزرگ­ترین گستره­‌های روح­ و روانِ درونیِ ما نیز دست یابد.

بسیاری از این دستاوردها به خاطر چیرگیِ آنتونیونی در قاب­‌بندی و استفاده از معماری و عناصر وابسته به معماری است. دیوارها، درها، پایه­‌های پُل، ستون­‌ها و طاق­‌نماهایی که معمولاً شخصیت­‌های اصلی را در فیلم­‌هایش از هم جدا می­‌سازند. این عناصر به شکل موانعی مستحکم، به مثابهٔ موانع جسمانی و روانی به کار می­‌روند. آینه­‌ها و پنجره­‌ها نه تنها نشانگرِ بازتاب و شفافیت هستند بلکه دلالت بر نفوذناپذیری هم دارند. تصاویر راهروها و سرسراهای با حالت کانونیِ عمیق، همانندی­‌هایی با اندیشه­‌های ناخودآگاه یک شخصیت دارند. آنتونیونی هنرِ معماری (ساختمان­‌ها و فضاهایی که خلق می­‌کنند و در آنها سکونت دارند) را با “واقعیتِ” طبیعت (درختان، آب، کوهستان­‌ها، آسمان) در کنار هم قرار می­‌دهد. بعد هم ممکن است به صحنۀ داخلیِ یک اتاق برش دهد که دیوارهایش با چشم­‌اندازِ منظره­ای نقاشی شده باشد (مثلاً در فیلم شب) و هنرِ طبیعت را آشکار سازد. آن­چه که از این مجادلۀ پیوسته، درونی/بیرونی، داخلی/خارجی، ذاتی/صوری، حاصل می­‌شود فقدانِ هر راه­ حلِ نهایی مربوط به زمان، فضا و دنیای مادی است. به تعبیری، هیچ نقطۀ گریزی وجود ندارد که همه­‌چیز برای ما به وضوح نمایش داده شود. شخصیت­‌های اصلی (و به تبع آن، تماشاگر) از اتاقک خفقان­‌آوری در قایق به یک کرانۀ ساحلیِ صخره­ای بر لبۀ دریایی خروشان و متلاطم جابه­‌جا می­‌شوند، یا به چشم­‌اندازی هوایی از داخلِ یک هواپیما، یا به قدم­‌زدنی آهسته در یک میدان وسیع و خالی یا خیابان­‌های پُرازدحام شهری. ما با لحظات بصری و عینیِ همیشه در حال تغییر باقی می­‌مانیم، که به­‌طور بی­‌پایان و تصادفی مشابهاتِ روان­‌شناختیِ آنها را بازسازی و تفسیر می­‌کند. بیگانگی، تنهایی، احساس پوچی، آشفتگی، عدم قطعیت؟ آنتونیونی تصمیم­‌گیری را به عهدۀ ما می­‌گذارد.

مکانی (یا چشم­‌اندازی) که نبوغِ آنتونیونی را برای استفاده از فضای باز به بهترین نحو نشان می­‌دهد “نمایشگاه جهانیِ رُم” (EUR) است. ساخت این مجموعۀ بناهای تاریخی، غرفه­‌ها و ساختمان­‌های دائمی و موقتِ نمایشگاه را که خارج از شهر رُم قرار دارد، موسولینی به قصد ستایش و نمادی از شهرسازی و فرهنگ فاشیسم از سال ۱۹۳۵ شروع کرد. EUR که برای برگزاریِ نمایشگاه جهانیِ سالِ ۱۹۴۲ درنظر گرفته شده بود، پهنۀ گسترده­ای است شامل ساختمان­‌های مرمرینِ سفید، ایوان­‌ها، گذرگاه­‌های گنبدی­‌شکل و میدان­‌هایی هستند یادآور شکوه و عظمت میدان سنت پیتر، که گنبد کلیسایِ مجلل آن را می­‌توان از فاصلۀ دور مشاهده کرد. اما جنگ که در سال ۱۹۴۱ آغاز شد، نمایشگاه هرگز افتتاح نشد و ساختمان آن نیمه­‌کاره باقی ماند. اگرچه موسولینی نتوانست نمایشگاه را به وجود بیاورد، اما آنتونیونی آن را ساخت. در واقع، وقتی او برای نخستین بار در سال ۱۹۳۸ وارد رُم شد، شاهد کارهای ساختمانی نمایشگاه بود و در فیلم­‌هایش، به ویژه در کسوف، از معماری و فضاهای آن استفاده کرد.

شب

آنتونیونی، مانند بسیاری از فیلمسازان، علاوه بر هنرهای نقاشی و مجسمه­‌سازی به معماری نیز حساس بود. استفادۀ او از فضاهای مالیخولیایی و متروکۀ نمایشگاه، با نماهای کاملاً سفیدِ ساختمان­ها و گذرگاه­‌ها، یادآور چشم­‌اندازها و میدان­‌های ماورای طبیعیِ نقاشی­‌های جورجور چیریکو (۱۹۷۸-۱۸۸۸) است. وقتی شخصیت­‌های فیلم­‌های آنتونیونی پرسه می­‌زنند، این فضاها انزوا و تک­‌افتادگیِ پیکره­‌های “میدان شهر”، مجسمه­‌ای از آلبرتو جاکومتی (۱۹۶۶-۱۹۰۱) را به یاد می­‌آورد که بیم و هراس هستی­‌گرایانه­‌اش همانندی­‌هایی با آنتونیونی دارد. سرانجام، نمای درشت لامپِ چاپِ چراغ خیابانی در سکانس پایانیِ مشهور و گیج­‌کنندۀ کسوف که پرتوهای نور را می­‌پراکند، وام­دار نقاش آینده­‌گرا، جاکومو باللا (۱۹۵۸-۱۸۷۱) به نام “چراغ خیابان” (۱۹۰۹) است.

میکل­‌آنجلو آنتونیونی یکی از تأثیرگذارترین کارگردانان سینمای پس از جنگ است. فیلم­‌های او، که مسیری را ترسیم کرده­‌اند که شاید در دنیایی مدرن برای ما بسیار آشنا باشد، نخستین تماشاگرانش را با موقعیت­‌های صوریِ پیچیده و کشاکش­‌های روان­شناختیِ بحث­‌انگیز به چالش کشید. کم­تر سینمارویی چنین کالبدشکافیِ بی­‌امانِ نه فقط عواطف و تشویش­‌های انسانی، بلکه قابلیتِ سازش انسان در عصر عدم قطعیّت تجربه کرده بود. آنتونیونی یکی از پیشگامانِ بزرگ مدرنیست در تاریخ سینماست. جایگاهی قابل قیاس با یکی از بزرگان تاریخ هنرِ هم­‌عصر او، جکسون پولاک، نقاش آمریکایی که او هم در سال ۱۹۱۲ زاده شده است. هر دوی آنها استعداد نهانیِ قالب­‌های هنریِ خودشان را افزون بر داستان­‌گوییِ ساده گسترش دادند. هر دو روش­‌های صوریِ جدیدی را کاویدند که ناشی از کشفِ انگیزه­‌های روان­شناختیِ عمیق­‌تر بود و نتایج بصری پیچیده­‌ای داشت. این­‌گونه بود که آنها درهایی برای دیگران گشودند که به روشی ذهنی­‌تر و مجرد کار کنند و به همۀ ما راه­‌های تازه­‌ای برای درکِ هنر، خودمان و دنیایی که در آن زندگی می­‌کنیم آموختند.

نوشتۀ: دیوید گاریف
ترجمۀ: مجید مصطفوی