با کارگردانیِ دو فیلم کوتاه و تعدادی موزیک ویدیو، این یک فیلمِ آبرومند و تأملبرانگیز بهعنوانِ اولین فیلمِ بلند “راستی” است که از فیلمبرداری “سروش علیزاده” با قابهایی چشمنواز بهره برده است. «خمیازه بزرگ» فیلمِ تضادهای بزرگ است: «کویر و جنگل، حلال و حرام، مسن و جوان، واقع بینی و خرافه، باور و عدم باور، رستگاری و پوچی…»
تماشاگر در ابتدای داستان با شخصیتِ بیتالله آشنا میشود. فردی که در خواب و رویا، غاری را میبیند که در آن گنجی وجود دارد؛ او برای بهرهبرداری از این گنجِ پنهان، بخاطر عقایدش که این کار را مذموم میداند، در جستجوی شریک و همراهی است که بیاعتقاد یا کافر باشد! نقشهی بیتالله برای پیدا کردنِ این همراهِ کافر و بیاعتقاد، بسیار شیرین و جذاب پرداخت شده و کمدیترین بخشِ فیلم است، مجموعهای از مصاحبهها که در آن، او سوالاتِ عجیب و مرموزی از داوطلبان میپرسد. در نهایت او شخصیتِ مورد نظرش را گزینش میکند، مرد بیخانمانی به نامِ شجاع که متوجه میشویم در کودکی، توسط والدینش رها شده. این رها کردن فرزندان در فیلم، به یک زیرمتنِ آشکار تبدیل میشود چون متوجه میشویم بیتالله هم در «رویاهایش» خودش را با معنویت همسو کرده است!

بیتالله میخواهد نیمی از گنج را به شریکش بدهد، زیرا مطمئن نیست که این سکهها حلال هستند یا حرام؟ این گناه باید فوراً با مهربانی و دادنِ نیمی از گنج به شجاع بخشیده شود. “راستی” در این فیلم نکتهای قانعکننده را مطرح میکند، نه در موردِ ماهیت ایمان، که بیتالله به آن اعتقاد دارد، بلکه در موردِ حرص و طمع، که از مهربانی پیشی میگیرد و قلب را آسیبپذیر و بیحاصل میکند. اما در فیلم به تدریج شخصیتِ شجاع اهمیتِ استراتژیکی پیدا میکند و روند درام بر محورِ تغییر انگارههایش حرکت میکند تا جاییکه در انتها، جهانِ فیلم بر مدارِ جهانِ ذهنی شجاع پیش میرود و ما به تدریج این حس را از شجاع میگیریم که او چیزی بیش از ثروت را دنبال میکند و به دنبالِ حسِ هویت است، حسی که عاری از تعصب و معجزه باشد.
فیلم ضمنِ دنبال کردن سفر مردی درمانده که توسط مرد دیگری که به مرز جنون رسیده هدایت میشود و خلقِ لحظاتِ طنزآمیزی که ناشی از سوءاستفادهٔ رئیسِ جدید از «شجاعِ» بیچاره است، این خطِ طنزآمیز را ادامه میدهد. در صحنهای از فیلم، وقتی آنها جایی برای خوابیدن ندارند، بیتالله پیشنهاد میدهد پسرکِ بیچاره و بیخانمانی که به عنوانِ کارگر استخدام کرده اند، در ازای محل اقامت و استراحت، کار کند، در حالی که آقا شجاع حاضر میشود تا زانو در گودالِ گلی فرو رود تا به پسرک کمک کند و در پایان روز هم برای رضایتِ بیتالله، او را ماساژ دهد. البته که در انتهای فیلم، شجاع نیز توسطِ یک پدر معنوی، رها و گمراه میشود!
شجاع در واقع تجسمِ یک نمادِ واقعی است که به دنبالِ هویتِ خودش میگردد، صرفاً به این دلیل که هیچ چشماندازِ بهتری، چه از نظر مالی، و چه مذهبی، ندارد. این فیلم موفق میشود در روایت این قصهٔ روان و پرکشش، هم علایقِ انتزاعی و هم ریشهای خودش را حفظ کند. مطمئناً جای تعجب نیست که بدانیم کارگردانِ فیلم، از شاگردانِ عباس کیارستمی بوده است.
فیلمبرداریِ سروش علیزاده، تصویری از ایران را ارائه میدهد که هم زیبا و هم متروک و شلوغ و در عینِ حال، ساکت است. فیلم حولِ ساختاری اپیزودیک میچرخد که پس از راه افتادنِ مسیرِ داستان، شخصیتهایش را در یک روایتِ باریک اما متمرکز قرار میدهد. البته فیلمساز قادر به غلبه بر پوچیای که این افراد را به تکاپو در میآورد نیست و فیلم نیز مثل طرحِ قصهاش با معضلی روبرو است که در خودِ فرضیهٔ روایتِ آن نهفته است: «اگر گنج را پیدا کنند، فیلم قالبِ رئالیسم جادویی به خود میگیرد و رنجهای قبلی آنها را از بین میبرد و اگر این کار را نکند، این سفر از دیدگاهِ دراماتیک، بیدلیل و ناامیدکننده به نظر میرسد؛ فیلمسازِ جوان ما هرگز راهحلی برای غلبه به این مشکل پیدا نمیکند.
نکتهٔ پایانی که میل دارم به آن اشاره کنم، این است: «در حالی که سینمای ایران گرفتارِ موضوعهای دستمالی شده، خنثی و بدون جاذبه است، وجود چنین فیلمهایی با همهٔ نقاطِ قوت و ضعفشان، غنیمتی ارزشمند است چرا که نمایشِ این فیلمها، نقطهٔ امیدی برای نسلِ جوان و نوجوی سینمای ایران است.» امیدوارم شرایطی ایجاد شود تا این فیلم در سینماهای کشور روی پرده دیده شود.

