Skip to main content

عباس یاری، نویسنده نیست،
منتقد نیست،
خبرنگار نیست،
گزارشگر نیست،
فیلمبردار نیست،
کارگردان نیست،
بازیگر نیست،
مجری نیست،
مدیرمسئول نیست،
اصلا او مدعی هیچ چیز نیست. پس عباس یاری کیست؟

برای چه چیزی، بزرگداشت او را برگزار می‌کنید؟ و به او نشانِ درختِ طلایی «عباس کیارستمی» اهدا می‌کنید؟ و در مراسمی کوچک، بدون حضورِ صدها بازیگری که نان از قَبَلِ وجودِ روزنامه‌نگارانِ برجسته‌ای چون عباس یاری می‌خورند و ده‌ها مسئول سینماییِ کشور که الفبای واژه سینما را از وجودِ «عباس»‌ها یاد گرفته‌اند و به خود زحمتِ حضور در یک مراسمِ یکی دو ساعته، را هم نمی‌دهند؟

وقتی در اینورِ دنیا، رفیقِ روزنامه‌نگارم، علی سرهنگی، برایم نوشت که مراسم عباس یاری، مظلومانه و بدون حضورِ حتی رفقایی که همین یک ماه قبل، دور هم جمع شدیم، برگزارشده، دلم گرفت. این شمارهٔ «روزگارفیلم» را به عباس یاری، رفیق روزنامه‌نگارم تقدیم می‌کنم، که خودش، خدایش و خیلی از آدم‌ها می‌دانند که چه انسانِ برجسته‌ای است.

ناصر بزرگمهر و عباس یاری

عباس یاری، نمادِ ماسکِ تاتر است. همان ماسکِ مشهورِ دو گانهٔ «خنده و گریه». عباس یاد گرفته است، که فقط از یک طرفِ ماسک استفاده کند، خنده‌های او، برای پنهان کردنِ گریه‌هایی است که در چاهِ تنهایی خود، سر می‌دهد.

درابتدایِ دهه شصت، که هنوز اورکت‌های سبزرنگ برتن انقلابیون خودنمایی می‌کرد، مجله نوپایِ «سینما در ویدیو» و بعد فیلم توسط تیمِ ۳ نفرهٔ هوشنگ گلمکانی، مسعود مهرابی و عباس یاری جان گرفت و تا زمانِ مرگِ مسعود زنده بود. یادم است که در ۵۷۰مین شمارهٔ انتشارِ ماهنامهٔ فیلم، عباس نوشت: «برای اولین بار،طی سی‌وهشت سالی که از عمر مجله فیلم می‌گذرد، این مجله را با یک تاخیرِ هفت روزه خواهید دید، در تمامی این سال‌ها، چه جنگ، چه زلزله، چه سیل، چه موشک و بمب؛ چه روزهای شاد وجشن، چه غم، مجلهٔ فیلم اول تاسوم هرماه، همراه و درکنارتان بوده است، بدون معطلی و بدون تاخیر.

هوشنگ گلمکانی، مسعود مهرابی و عباس یاری

علت اصلی این دیرکرد، ویروسِ کروناست که باعث تعطیلی و بلاتکلیفیِ جامعه و تعطیلیِ بسیاری ازمراکزِ فنی و اداری، تقریبا درتمام دنیا شده…» همان زمان برای عباس جان و مسعودجان و هوشنگ جان نوشتم: «بایداهل رسانه، آن هم درایران باشی تا بفهمی که کارِ بزرگِ انتشارِ ۵۷۰ شماره مجله، در ۳۸ سال چه معنا و مفهومی دارد؟ تداومِ انتشارِ یک مجلهٔ ۳۸ سالهٔ پربار. خسته نباشیدِ جانانه کنار هم ایستاده اید، چشم حسودان کور باد…»

مجلهٔ فیلم، نتیجهٔ یک کارِ تیمیِ سالم بود، بنظر من که همهٔ عمر را در رسانه صرف کرده ام، این تیم بعداز حدودِ ۴۲ سال کار رسانه‌ای دو درسِ بزرگ، به همهٔ دوستان و دشمنان نشان دادند. یکم: شراکت در عین رفاقت، به شرط آن که هرکس وظیفه خودش را انجام دهد. دوم، زیاده‌خواه نبودن و فعل ما را بر منِ شیطانی، ترجیح دادن.

دلم می‌خواست این رابطهٔ انسانی و کاری، که حتما هر روزِ آن هم با مشکلاتی روبرو بوده تا ابد ادامه پیدا می‌کرد و الگویی برای جوانانِ آینده و خصوصا حوزهٔ روزنامه نگاری می‌شد، افسوس که نشد. دست اجلِ مرگ، این پیوند را قطع کرد. چندی بعد عباس یاری خبر از انتشارِ اولین شمارهٔ مجله «فیلم امروز» را داد و من و دکتر مهدی کرباسیان و ابراهیم رستمیان و جواد قاسمی، برای تبریک، به دیدارشان رفتیم.

هرچند که بعد از جدایی سیمین از نادر! من «روزگارفیلم» را بخاطر عباس و هوشنگ و به پیشنهاد دکتر انتظامی علم کردم، که حالا قصهٔ آن هم بماند برای شاید وقتی دیگر. اما عباس که نقطهٔ وصلِ مجله فیلم بود، در «فیلم امروز» هم ماندگار نشد و نمی‌دانم چه شد؟

حالا که به گذشته فکرمی‌کنم، به نظرم در اوایل دهه پنجاه، درمراسمِ فیلم کودک، یک جوان همسن وسال خودم، آمد سراغم و خودش را به عنوان خبرنگار مجله ستاره سینما معرفی کرد. ظاهرا باراول بود که به این‌گونه مراسم آمده بود و خجالتی جلوه می کرد.
من هم اورا به لاله تقیان که خبرنگار روزنامه آیندگان بود و کامران لاهیجی که روابط عمومی کانون بود معرفی کردم و اینجوری با هوشنگ گلمکانی رفیق شدم. بعدتر در جشنوارهٔ تاتر شهرستان‌ها، به همتِ ناصر باباشاهی، نشریهٔ روزانهٔ جشنواره منتشر می‌کردیم و همان جا باهادی اشرفی پرشور و مسعودمهرابیِ آرام، آشنا شدم. هردو کاریکاتوریست‌های جوان و با استعدادی بودند.

ولی با عباس یاری نمی‌دانم کجا رفیق شدیم، شاید توی راهروهای ساختمانِ تولید، یا استودیو ۱۱، یا مدرسهٔ تلویزیون و سینما، یا جشنوارهٔ فیلم مستندِ بصیر نصیبی و یا روزنامه اطلاعات، یا ناهارخوریِ اطلاعات هفتگی… واقعا یادم نمیاد. اما می‌دونم که در دورانِ مدیریتِ تالار وحدت، عباس، راه دفترِ من را خوب بلد بود و رفاقتمون ازهوشنگ ومسعود پر رنگ‌تر شد.

سالی یک بار که در جشنواره مطبوعات حتما همه، همدیگر را می‌دیدیم، اما در این دههٔ اخیر، که فرصت‌های من بیشتر شد، عباس را بیشتر دیدم، گاهی به نمایشگاهی رفتیم، با دکتر مهدی کرباسیان، ۳ نفره ناهار می‌خوردیم و من به لبخندِ دکتر و قهقهه‌های عباس
می‌خندیدم.
نمی‌دانم چرا این رفقا در مراسم نبوده‌اند؟ حتما خبررسانی نشده، حتی هوشنگ هم بدون شک، اگر دشمن هم بود، که نیست،
می‌آمد.


عباس یاری نویسنده است، و چه زیبا می‌نویسد.
منتقد است و چه نقد‌های منسجمی دارد.
خبرنگار است و چه خبرهایی که بیشتر و پیشتر از همه منتشر کرده است.
گزارشگر است، گزارش‌های به یاد ماندنی در مطبوعات دارد.
فیلمبردار است، کارگردان است، بازیگر است، مجری است، هنرشناس و هنرمند است، متفکر است، روابط عمومیِ درجه یک دارد، مدیراست، اما او اصلا مدعی هیچ چیز نیست.

و بدینگونه بود، و بدینگونه است که انسانِ طراز اولِ خدا می‌شویم…