Skip to main content

زنده‌یاد”بهرام بیضایی” که مرگش، بعداز یک دوره مبارزه با بیماری سرطان، جامعه‌ی فرهنگی و هنری ایران را عزادار کرد، در تاریخِ فرهنگِ معاصر ایران، فقط یک نام در ردیف فیلمسازان یا نمايشنامه نویسان نبود؛ اورا باید یک “وضعیتِ آگاهی” قلمداد کرد. اهمیتِ این هنرمند و نویسنده‌ی برجسته در این است که توانست پلی میانِ گسست‌های عمیقِ تاریخی، اسطوره‌ای و زبانیِ ما ایجاد کند که هم استواریِ سنت را داشته باشد و هم پویاییِ مدرنیته را.

بیضایی برخلافِ بسیاری از هم عصرانش که یا در جاذبه‌ی غرب غرق شدند و یا در پلیدیِ سنت‌های مصلوب شده، ماندند، “راه سوم” را برگزید؛ راهی که بر پایه‌ی شناختِ عمیقِ از ریشه‌ها وشجاعتِ بازخوانیِ آن‌ها بنا شده بود. او هنرمندی بود که با آثارِ ماندگارش، به ما آموخت چگونه می‌توان از دلِ گذشته‌های دور، برای انسانِ امروز پرسش‌های حیاتی استخراج کند. بیضایی بیش از آن‌ که به دنبالِ نمایشِ تاریخ باشد، به دنبالِ فهم “منطق تاریخ ” و چگونگیِ تکرارِ الگوهای رفتاریِ ما در طول سده‌ها بود.

او باستان شناسِ روانِ ایرانی بود که با ابزارِ درام و تصویر، خاکِ قرون را کنار زد تا حقیقتِ جاری در زیر پوستِ جامعه را عیان کند. معماری زبان، وبازخوانیِ جایگاهِ خرد، یکی از جدی ترین ارکانِ ماندگاریِ او بود، بازآفرینیِ زبانِ فارسی بر مبنای هویتِ نمایشی. بیضایی دریافت که زبانِ فارسی در گذار به دورانِ مدرن یا در لفاظی‌های متکلفِ موروثی گرفتار مانده و یا به زبانی روزمره زده، و تضعیف شده، بدل شده‌ است. او با اتکا به دانشِ وسیعش در حوزه‌ی متونِ کهن و زبانِ باستانی، زبانی را برای صحنه و سینما تراشید که هم “استخوان بندی” دارد وهم “موسیقی” این زبان، برخلافِ تصورِ عمومی، زبانی از کار افتاده نیست؛ بلکه زبانی است که واژه‌ها در آن دوباره “شأن” پیدا کرده اند. بیضایی ثابت کرد زبان فارسی پتانسیل‌های شگرفی برای بیانِ پیچیده‌ترین مفاهیمِ فلسفی و دراماتیک دارد، مشروط بر آنکه نویسنده هندسه‌ی زبان را بشناسد.

این دستاورد نه از سِیر اتفاق، که حاصلِ دهه‌ها پژوهش در ساختارِ نمایش‌های آیینی ومتونِ کهن بوده است. پژوهشی که در هر جامعه‌ای، زبان محکی بسیار مهم و آخرین سنگرِ هویت است. نگاه بیضایی به زن نیز از همین منظرِ بازخوانیِ هویت، شکل می‌گیرد، در آثار او، زن هرگز یک فیگورِ تزئینی یا صرفاً یک اُبژه‌ی تمایلاتِ عاطفی نیست. او زن را در جایگاهِ “خردِمنفصل” در جامعه قرار می‌دهد؛ یعنی همان صدایی که معمولا در هیاهویِ قدرت طلبی‌ها وبرادرکشی‌های تاریخیِ مردان، شنیده نمی‌شود. زن در جهانِ بیضایی، حاملِ حافظه‌ی تاریخی و تداوم زندگی است. این رويکرد، فراتر از یک نگاهِ فمینیستیِ ساده، یا یک نگاهِ هستی شناختی به مفهومِ “زایش ودانایی” است. شخصیت‌های زنی که او در آثار و نوشته‌هایش خلق کرده، همگی از یک قدرتِ درونیِ برخاسته از آگاهی بهره می برند و در مواجهه باجهل، به “بازشناختِ” خود و جهان دست می زنند. بيضايی همواره زنی را به تصویر کشیده که نه در سایه، بلکه در متنِ حادثه و تفکر، حضور دارد.

هندسه‌ی تصویری و میراثِ استمرار
از نظر تکنیکی و فرمیِ بیضایی، هنر را بانوعی “رياضياتِ دقیق” پیوند زده است. هر قاب او درسینما و هر صحنه آرايی‌اش در تئاتر، محصولِ یک نقشه‌ کشیِ دقیقِ ذهنی است. او به “نظم ساختاری” باور دارد واز میزانسن های لایه لایه برای بیانِ تکثیرِ حقیقت استفاده می کند. این دقتِ نظر، درواقع بازتابی از وسواسِ علمی او در حوزه‌ی پژوهش است. کتابِ”نمایش در ایران” او همچنان معتبرترین منبع برای درکِ ریشه‌های نمایشِ ملی ماست واین دانشِ تئوریک، به وضوح در آثارِ عملی‌اش هم جاری است. بیضایی میانِ تئوری و عمل، وحدتی ایجاد کرد که در هنرِ معاصر ما کیمیاست.

او در سال‌های غربت، اگرچه دوری‌اش تاحدی باحسرتِ از صحنه همراه بود، اما هرگز به معنای توقفِ خلاقیت نبود چرا که او در غربت هم به وظیفه‌ی اصلی‌اش یعنی “صیانت از فرهنگ“، ادامه داد و در دانشگاه استنفورد، تئاترهایی را روی صحنه برد که ریشه در خاکِ ایران داشت. این مداومت نشان داد که برای بیضایی، هنر نه یک حرفه، بلکه یک”رسالتِ ناگزیر” است. آن‌چه او را به یک قله بدل کرده “جامعیت”او در دورانِ سطحی‌زدگی‌های مفرط است. خلاء حضورِش، غیبتِ یک “استانداردِ” اخلاقی و هنری است.

میراثِ جاوید او، فقط فیلم ها و کتاب هایش نیست؛ بلکه “منش” اوست؛ منش کسی که هرگز دربرابر جریان های فکریِ زودگذر، سرخم نکرد‌ و بر سرِ اصولِ هنری و تاریخی‌اش باقی ماند. بیضایی نوری بود بر تاریکی‌های حافظه ما، که راهِ بازگشت به خویشتنِ اصیل را روشن نگه می دارد. تازمانی که پرسش از کیستی وکجاییِ برقرار است، اندیشه‌ی بیضایی بخش جدایی ناپذیر از پاسخ ما خواهد بود.

ما در دورانی زندگی می‌کنیم که سرعت برکیفیت، پیشی گرفته است، اما او با آثارش، به ما یادآوری می‌کند که اصالت، محصولِ رنج و مداومت است. فیلم هایی چون: “رگبار“، “غریبه ومه“، چریکه تارا“، “مرگ یزدگرد“، “باشو غریبهٔ کوچک” و… هنوز بعداز سال‌ها، برای بیننده‌ی علاقمندِ امروز او، تازه‌اند، چراکه برپایه‌ی نیازهای انسانی وپرسش‌های ابدی ما، بنا شده اند.