سال ۹۸، عباس یاری پیام فرستاد یک مطلب دبش درباره جام جهانی در فرانسه بنویس. گفتم: “عباس جان من اهل نجف آبادم اهل فوتبال نیستم و تازه توی ولایتِ غربت (در پاریس) هستم.” گفت: “چه ربطی دارد؟” گفتم: “از وطن که دور میشوم عِرقِ وطن دوستیام افت میکند!”
انگار مهرهٔ مار دارد این عباس یاری. من پنجاه سال است کارمند نبودهام، اما اگر کارمند هم بودم و رئیسم دستوری میداد که خوشایندم نبود یک جوری پشت گوش میانداختم ولی نمیدانم چرا در مقابل عباس یاری، این قدر بچهی حرفگوشکنی میشوم.
×
در ولایت غربت توی خانهی دخترمان نشسته بودیم و سرمان به کار خودمان بود که همسرگرامی پیام فرستاد: “امروز شش و نیم به وقت تهران فوتبال است.” همسر گرامی خوب میداند که ما ابداً اهل فوتبال نیستیم؛ آن قدر نیستیم که باور کنید هنوز نمیدانیم قرمز کدام است و آبی کدام. و فقط میدانیم که یکی، رنگ یکی از دو تیم مهم ایران است و یکی هم رنگ آن یکی دیگر. و فقط میدانیم اسم یکی از این دو تیم مهم استقلال است (این را هم از بس توی، صرفا شعارهای جمهوری اسلامی شنیدهایم یادمان مانده) و نمیدانیم آن یکی تیمِ دیگر اسمش چیست. و هنوز نمیدانیم لیگ یعنی چه و هنوز نمیدانیم رونالدو اهل کدام کشور است و در کدام تیم بازی میکند و هنوز نمیدانیم چه جوری میشود که پنالتی میشود و قس علی هذا…
با این همه وقتی تیم ملی (میدانیم «تیم ملی» یعنی چه) با یک کشور خارجه بازی دارد دوست داریم تماشا کنیم و برنده بشویم. تازه این علاقه را هم خود همسر گرامی که ورزشکار بوده و قهرمان کشور و چه و چه در ما به وجود آورد والا تا بیست سال پیش ما حتی نمیدانستیم تیم ملی با تیم تراکتورسازیِ شیراز… (شیراز بود یا مشهد؟) چه فرقی دارد. همان موقع که پیام همسرمان رسید پشت لپ تاپ نشسته بودیم و مینوشتیم. زدیم روی اینترنت و نوشتیم «شبکه سه سیمای جمهوری اسلامی ایران». اولین بار بود این کار را میکردیم و چنین استفاده بهینهای از کامپیوتر میکردیم. (بهینه هم واژه خوبیست ها! فرهنگستان جمهوری اسلامی ـ که ما بابت واژههایش این قدر حرص میخوریم، بالاخره یک واژه بهدردبخور از زیر دستش در آمده). البته این را که با لپ تاپ میتوانی تلویزیون تماشا کنی هم همسرمان در پیامش نوشت والا ما عمرا اگر عقلمان میرسید که با لپ تاپ هم میشود تلویزیون تماشا کرد. همسرگرامی چون میدانست دخترمان تلویزیون ندارد و بهتر میدانست ما ابدا حوصله اش را نداریم به یک دوستی در خارجه زنگ بزنیم و برویم خانه او فوتبال تماشا کنیم این راهنمایی را به ما فرمود… عرض میکردیم روی لپ تاپ کانال سه را نوشتیم و لحظاتی بعد با شادمانی دیدیم اِ…! شبکه سه روی صفحه ظاهر شد. تصویر و صدا آینه! خیالمان راحت شد که میتوانیم همان جا بنشینیم و فوتبال تماشا کنیم. اتفاقا شب هم با علی عباسی تهیهکننده سوتهدلان و تنگسیر و بقیه که مثل خیلی از آدمهای حسابی دیگر، سینمای قدیم قدرش را ندانستیم و مجبورش کردیم احتمالا بگوید: «وطن آن جاست کازاری نباشد/ کسی را با کسی کاری نباشد» و جلای وطن کند. (البته مجبورش کردند، ما که کارهای نبودیم) و از عشقش که سینما بود پرتش کردند به چه ورطههایی…
آقای عباسی هر وقت تشریف میآورد ایران ما وظیفه خود میدانیم که به دیدنش برویم و تا جایی که ممکن است از ایشان پذیرایی کنیم. منظور از پذیرایی بیشتر تئاتر و فیلم و کنسرت است البته. اما پذیرایی به معنای شام و مهمانی و دورهمی، آقای عباسی بیشتر از ما پذیرایی میکند تا ما از او. که منظور دیدار است و گپ و گفت؛ کما این که ما هم هر وقت میآییم خارجه حتما به دیدن آقای عباسی میرویم که اتفاقا ایشان همان شبِ فوتبال ما را به رستورانی خیلی ژانتی (میبینید چه خوب خارجی حرف میزنیم!) به شام دعوت کرده بود…
ساعت شش و نیم باز زدیم روی کانال سه که دیدیم خبری از فوتبال نیست. همسرگرامی پیام فرستاد که نیم ساعت دیگر شروع میشود؛ نیم ساعت بعد که زدیم فقط لحظاتی یک استادیوم را دیدیم و بعد تصویر روی چهره جوانی که رنگهای پرچم ایران را روی لپهایش کشیده بود فیکس شد و فیکس ماند که ماند. هر چند دقیقه یک بار تصویری دیگر میآمد و در حد دو سه کلمه صدای آقای فردوسیپور شنیده میشد و باز فیکس میشد. یک نیم ساعتی حوصله کردیم و بعد که از خیرِ تماشای قطرهایِ فوتبال گذشتیم دانستیم که وقتی آن صدا و تصویر آینه را دیدیم شوقمان چقدر کودکانه و بلاهتآمیز بوده است. مگر میشود در مملکتی که همه چیزش “کمی تا قسمتی” است یک چیزش تمام و کمال باشد؟
صبح آن روز پیش از آن که دخترمان برود سر کار، راهنماییهای لازم را فرمود که ما در شهر غربت گم و گور نشویم و گفت این رستوران که آقای عباسی دعوت کرده خیلی نزدیک خانه اوست، و اگر ساعت هشت از خانه در بیایی ۴۵ دقیقه بعد سر قرارت هستی. حیرتزده گفتیم: “دخترجان! بلایت به جانم، شما از کجا میدانی که چند دقیقه توی راه هستیم.” گفت: “از این...” و موبایلش را نشان داد. همچین التماسآمیز عرض کردیم به ما هم یاد بده تا با تلفن راه را پیدا کنیم. دختر شیرینتر از جان با عصبیتی بسیار ملیح فرمود: “پدر جان بهتر از جانم، ما ۳۷۰ بار خواستهایم به شما یاد بدهیم و شما نخواستهای یاد بگیری!” فکر کنم در این مرحله دختر تیزهوشمان رعایت پدر پیرش را کرد و نخواست بگوید خنگی و یاد نمیگیری! بگذریم که جهانِ گذران در گذر است! (چه ربطی داشت؟!)
ما راس ساعت هشت از خانه زدیم بیرون و درست نه ربع کم جلوی رستورانی بودیم که با آقای عباسی و همسرشان قرار داشتیم. آقای عباسی درباره برخی اخبار ایران مقداری خشمگین بود و بعد ظاهرا بیربط اما با ربطی که برمیگشت به سرگشتگیها و رنجهای خودش در سالهای آغاز انقلاب، حرف را کشاند به مرگ ناصر ملکمطیعی و اشک توی چشمهایش حلقه زد. برای آن که حالوهوایش را عوض کنم پرسیدم: “بگو فوتبال چی شد؟” گفت: “اونا یه گل به خودشون زدن، ما برنده شدیم!” گفتم: “خب این جوریش هم خوبه، مهم اینه که مردم بهانه ای پیدا کنن که بریزن توی خیابون و بزن و بکوب راه بیندازن!” و حرفِ حکیمانهی آقای فردوسیپور را تکرار کردم که فرموده بودند توی ایران فقط فوتباله که میتونه دل مردمو شاد کنه و نه هیچ چیز دیگه. حالا که دستمان به آقای فردوسیپور نمیرسد، این جا که میتوانیم بنویسیم و عرض کنیم آقای فردوسیپور عزیز! وقتی یک تفریح خیلی سادهی پیشپاافتاده، مثل آبپاشی به یکدیگر توی ایران جرم است واضح است که فوتبال… همینی که شما گفتی!
در ضمن از آن جا که این مطلب را به سفارشِ عباس یاری، برای «فیلم» مینویسیم بد نیست به این مهم هم اشاره کنیم که چند روز پیش از فوتبال در فضای مجازی که زور فیلترشکنها خیلی بیشتر از مقررات صدتا یه غاز است خواندیم که تا کنون سیصد میلیون تومن برای بازی ایران و مراکش بلیت فروخته شده. خدا ما را به دو نیم کند اگر دروغ بگوییم. ما واقعا خوشحال میشویم سینماها فروش زیاد داشته باشند به این امیدِ انگار دستنیافتنی، که شاید، شاید، شاید انشاالله ما هم در کل مملکت یک سالنِ استاندارد مثل ممالکِ مترقی یا مثل دبی و ترکیه و این جور جاها داشته باشیم. و خوشحال میشویم که صاحبان سالنها خیلی پول گیرشان بیاید به این امید که به مردم سینمادوست یک ذره بیشتر احترام بگذارند اما تکلیف صاحبان فیلمها چه میشود؟ این همه پارتیبازیهای کثیف و سخیف که فیلم نفروش آن آقای نورچشمی را بهزور روی پرده نگه دارند و هی سالنچپان و سانسچپانش کنند و فیلم آن بنده خدایی که با پول جیبش ساخته، شهید کنند! پس این وزارتخانه جلیله ارشاد با این همه اتاق و کارمند و معاونت و کارگروه و چه و چه واقعا چه میکند؟
زیاده عرضی نیست. تمام شد.
*
کیومرث پوراحمد (۲۵ آذر ۱۳۲۸ – ۱۶ فروردین ۱۴۰۲) فیلمساز و نویسندهٔ ایرانی بود. او یکی از مهم ترین فیلمسازان نسل پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود که در دهههای ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۰ چندین فیلم و سریال ساخت. او در اواخر دههٔ ۱۳۶۰ مجموعهٔ تلویزیونی قصههای مجید را بر پایه داستانی به همین نام از هوشنگ مرادی کرمانی کارگردانی کرد. او برای فیلم خواهران غریب (۱۳۷۴) برندهٔ سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی جشنواره فیلم فجر د. برای اتوبوس شب (۱۳۸۵) نیز جوایزی کسب کرد. کیومرث پوراحمد در ۱۶ فروردین ۱۴۰۲ در ۷۳ سالگی به طرزی مشکوک درگذشت.

