سینمای ایران این روزها در محاصرهی دو قطبِ «زیادهرو» و «خستهکننده» قرار گرفته است: «از یک سو سیلِ کمدیهای مبتذل و سخیفی که پردهها را تسخیر کردهاند و از سوی دیگر فیلمهای تلخ و خشنِ جامعهشناختی که خشونتِ عریان، و سیاهیهای روزمره را عینا روی سر مخاطب آوار میکنند.»
در میان این دوقطبیِ فرساینده، آنچه کاملاً نادیده گرفته شده و به فراموشی سپرده شده، «ملودرام» است؛ گونهای سینمایی، که روزگاری قلبِ تپنده و زندهٔ سینمای ایران بود و اکنون جای خالیاش بیش از هر زمان احساس میشود. کمدیهای این سالها دیگر خندهدار نیستند، چرا که با واقعیتِ زیستهمان فاصلهی مضحکی دارند. حقیقت تلخ این است که در جامعه امروز، سوژهای برای خندیدنهای بیخیال باقی نمانده است. شوخیهای دمدستی و موقعیتهای ساختگیِ این فیلمها، نه خندهای از سرِ شادی، بلکه قهقههای تلخ و از سرِ استیصال بر لب میآورند.
در مقابل، سینمای اجتماعیِ خشونتزده نیز فرارگاه مناسبی نیست. مخاطبی که در زندگی روزمره با تورم، فشار روانی، خبرهای ناگوار و انواع خشونتهای آشکار و پنهان دستپنجه نرم میکند، چرا باید به سالنِ تاریکِ سینما برود تا دوباره همان خشونتِ عریان و بیرحمانه را بر پردهی عریض تماشا کند؟ سینما اگر نتواند برای چند ساعت فرصتی برای نفس کشیدن و پناه بردن از واقعیت سخت بسازد، کارکردِ انسانی خود را از دست میدهد.
اینجاست که ارزش و ضرورتِ بازخوانیِ ملودرامهای موفقِ دههی هفتادِ سینمای ایران نمایان میشود. دههی هفتاد دوران طلایی ملودرامهای شریفی بود که نبضِ عواطفِ مخاطب را در دست داشتند. فیلمهایی چون «روسری آبی»، «دیدار»، «لیلا»، یا «سلطان» و «قرمز»، داستانهایی از جنس عشق، ایثار، رنج، و امید میگفتند. آن فیلمها از زخمهای جامعه چشمپوشی نمیکردند، اما مخاطب را با حس کاتارسیس و تزکیهی روان، از سالن بیرون میفرستادند. آنها اجازه میدادند مخاطب گریه کند، اما این گریه، شستوشودهنده و تسلیبخش بود؛ پناهگاهی بود که در آن آدمی با عواطفِ انسانیِ والای خود مجدداً پیوند میخورد.
ملودرامهای دهه هفتاد، فرار از واقعیت نبودند؛ بلکه «پالایش واقعیت» بودند. آنها به انسانیتِ آدمها احترام میگذاشتند و روابطِ عاطفی، خانواده، عشق و ایستادگی را در مرکزِ توجه قرار میدادند. در آن فیلمها، عاطفه شرمآور نبود و احساسات انسانی تحقیر نمیشد. مخاطب با همذاتپنداری با شخصیتها، بارِ سنگینِ زیستِ روزمرهاش را تخلیه میکرد و با امیدی تازه به خانه بازمیگشت.
نگاهی به جهانِ پیرامون نیز نشان میدهد که این عطش برای درامهای عاطفی، تنها محدود به جغرافیای ما نیست. در سراسرِ سینمای دنیا و صنعتِ سریالسازی جهانی، ملودرام همچنان پرمخاطبترین و سودآورترین گونهی روایی باقی مانده است. از موفقیتهای عظیم غولهای پخشِ آنلاین گرفته تا سینمای شرق آسیا و اروپا، داستانهایی که بر مدارِ روابطِ انسانی، رنجهای عاطفی، و پچپچهای دل، متمرکز هستند، بالاترین میزانِ همذاتپنداری را ایجاد میکنند.
صنعتِ سینمای جهان بهدرستی درک کرده است که انسانِ مدرن، فارغ از مرزهای جغرافیایی، بیش از هر زمان دیگری تنهاست و برای مواجهه با صدمات زیستی روزمره، به داستانهایی نیاز دارد که قلبش را لمس کنند و روحش را التیام بخشند. پذیرش و محبوبیتِ جهانیِ ملودرام اثبات میکند که فرمولِ درگیر ساختن عواطفِ اصیل، هرگز منقضی نمیشود. وقتی سینمای بینالمللی با اتکا به درامهای خانوادگی و عاشقانه، سینماها را پر میکند و پل ارتباطی میان مخاطبِ عام و منتقدان را میسازد، انکارِ این گونه در سینمای ایران شبیه به یک خودزنیِ فرهنگی است.
حذفِ ملودرام از پردهها به معنای قطع ارتباطِ سینما با بدنهی اصلیِ جامعهای است که نیازمندِ همدلی، دیدهشدنِ رنجهایش و بازیافتنِ احساساتِ سرکوبشدهاش در یک تجربهی جمعی، روی پرده نقرهای است. امروز سینمای ایران بیش از هر زمانِ دیگری به احیای این جادوی فراموششده نیاز دارد. ما به فیلمهایی نیاز داریم که نه با شوخیهای مبتذل قصد گولزدنِمان را داشته باشند و نه با خشونتِ افسارگسیخته روحمان را بخراشند.
«سینمای ایران نیازمندِ بازگشت به آغوشِ ملودرام است؛ گونهای که به ما یادآوری کند در میانِ تمامِ سختیها و تلخیها، هنوز جایی برای عشق، همدلی، پناه دادن و اشکهای تسلیبخش بر پرده نقرهای وجود دارد.»

