تلویزیون به تازگی دست به اقدامی عجیب زده و پخشِ دو مجموعهای را آغاز کرده که ادامهی سریالهایی است که روزی روزگاری مخاطبان را جلویِ این جعبهی سرگرم کننده مینشاند: «مردِ سه هزار چهره، و فصلِ سومِ کارآگاه علوی.» سریالهایی که فصلهای اول و دومشان سالها پیش پخش شده و به حافظهی جمعیِ بخشی از مخاطبانِ تلویزیون تعلق دارند. دیدنِ دوبارهی این آثار، بیش از آنکه حسِ نوستالژی ایجاد کند، یک سؤال ساده اما جدی را پیش میکشد: «این سریالها دقیقاً برای چه کسی پخش میشوند؟»
اگر مخاطبانِ این بازپخشها همان نسلی باشند که روزگاری با «مردِ هزار چهره» و بعد «مردِ دوهزار چهره» و «کارآگاه علوی» زندگی میکردند، باید پذیرفت که آن نسل، دیگر در همان نقطهی زمانی متوقف نمانده اند. آن نوجوانها و جوانها حالا به میانسالی رسیدهاند؛ نسلی که در این سالها از بحرانِ اقتصادی و فشارهای معیشتی گرفته تا اخبارِ تلخ و اتفاقهای پیاپیِ اجتماعی، آنقدر فرسوده شده که شاید آخرین چیزی که دلش بخواهد، بازگشت به کنداکتور بیست سالِ پیشِ تلویزیون باشد. نوستالژی زمانی کار میکند که فرصتی برای نفس کشیدن وجود داشته باشد؛ نه وقتی هر روز خبر تازهای برای نگران شدن روی سرِ جامعه خراب میشود.
اما شاید تلویزیون مخاطبِ دیگری را هدف گرفته باشد: «نسل جدید.» عاقلانه است که بپذیریم این نسل اساساً خاطرهای از بسیاری مجموعههای قدیمی ندارد. برای کسی که نمیداند «کارآگاه علوی» چه پیشینهای داشته یا اصلاً شخصیتهای «مردِ هزار چهره» را نمیشناسد، فصل سوم یا بازپخش یک مجموعهی قدیمی چه معنایی دارد؟ روایتهایی که بر حافظهی مخاطب قبلی بنا شدهاند، بدون آن حافظه، فقط مجموعهای از شخصیتها و ارجاعهای بیمعنا هستند.
از طرف دیگر، جهانِ رسانه هم عوض شده است. نسل امروز اگر بخواهد سریال ببیند، منتظر ساعتِ پخشِ تلویزیون نمیماند. با چند کلیک به آرشیوِ عظیمی از بهترین فیلمها و سریالهای جهان در انواع و اقسامِ پلتفرمها با شبکههای ماهوارهای یا اینترنتی دسترسی دارد؛ از کلاسیکترین آثار تا تازهترین تولیداتِ روز دنیا. رقابتِ امروزِ تلویزیون دیگر فقط با شبکههای داخلی نیست؛ با کلِ جهان است.
در چنین شرایطی، بازپخشِ مجموعههایی که حتی ادامهی آنها هم سالها از ذهن مخاطب پاک شده، بیشتر شبیه پر کردنِ جدولِ پخش است تا گفتوگو با مخاطب. مسئله فقط قدیمی بودن این سریالها نیست. اتفاقاً خیلی از آثار قدیمی ارزشِ چندباره دیدن هم دارند. مسئله این است که بازپخش، وقتی معنا پیدا میکند که پشت آن ایدهای وجود داشته باشد؛ مثلاً مرمت یک اثر، معرفی آن به نسل تازه، یا ساختنِ پلی میان گذشته و امروز. اما وقتی فصل سوم مجموعهای بدونِ هیچ پسزمینهای، و بدون توضیح، سالها بعد ناگهان روی آنتن میرود، بیشتر این احساس را ایجاد میکند که تلویزیون خودش هم نمیداند با مخاطبش چه نسبتی دارد.
شاید این بازپخشها ناخواسته تصویری دقیق از وضعیتِ امروز رسانهی ملی باشند؛ رسانهای که نه میتواند مخاطب قدیمی را نگه دارد و نه زبان مشترکی با مخاطبِ جدید پیدا کرده است. انگار در میانهی دو نسل ایستاده و مدام در گذشته، دنبال آینده میگردد. در نتیجه، پخش این آثار چیزی جز یک سردرگمی عمیق و مزمن در سیاستگذاریهای تولیدِ تصویر را به نمایش نمیگذارد. ساختِ پروژههایی با هزینههای هنگفت که نه برای مخاطبِ دیروز حسِ نوستالژیِ دلنشین یا سرگرمی هوشمندانه میسازند و نه برای مخاطبِ امروز جذابیت فرمی و محتوایی دارند، حاصلِ نشناختنِ جامعه و ایزوله بودنِ ایدهپردازان است.
مجموعههایی که از یکسو به دلیل فاصله زمانیِ زیاد، پیوند ارتباطیشان را با نسل میانسال قطع کردهاند و از سوی دیگر به دلیل کهنگیِ فرم و مضمون، توسط نسل جدید نادیده گرفته میشوند، دقیقاً در کدام خلاء رسانهای و برای کدام مخاطبِ خیالی روی آنتن میروند؟
«پاسخ به این پرسش، آسیبشناسیِ عمیقی از وضعیتِ امروزِ رسانهای است که روزبهروز بیشتر از نبضِ جامعهی خود فاصله میگیرد و صدای خودش را در اتاقی خالی میشنود…»

