یک سِن نقلی دو در سه متر… دو بازیگر غیرحرفهای لم داده روی دو مبل راحتی با میزی گرد و کوچک بین آنها، و در مقابل چند ده نفر تماشاگر، نشسته پشت میزهای کافه در حال صرف انواع قهوهها با کیک برانی یا چیزکیک… این میشود یک “ایوِنتِ” تئاتری! با هزینههای حداقلی، بدون نیاز به درافتادن با سیستم زمانبرِ اخذ مجوز از وزارت ارشاد و اجارۀ سالن نمایش ووو…
شهر حتی در غوغای بمب و آتشِ جنگ هم پر هست از کافههایی که هر روز و هر شب میعادگاه جوانان و کافه نشینانی است که خسته از غم فردا و رجزخوانیهای ترامپ، و تورمِ سرسامآورِ زندگی در تهران، دمی در محیطی آرام و فرهنگی میآسایند. فرهنگسراها مثلا پاتوقِ سینمادوستانی است که از تماشای یک فیلم انتظاری فراتر از سرگرم شدن دارند و بدشان نمیآید پای صحبت عوامل فیلم و احیانا مهمان منتقدی بنشینند که پنبهی پارهای از کمدیهای دمِ دستی را بزند یا اگر فیلمِ متفاوتی میبینند، لایههای زیرین و مفاهیم نهفته در فیلم را برایشان آشکار کنند و حتی فرصتی برای اظهارِنظرِ آنان نیز فراهم شود.
جمعی دوستانه و به دور از هیاهویِ محافلی چون جشنوارهها و هفتههای فیلم، که بیشتر بر رسانهای کردنِ رویدادِ موردِنظر اصرار دارند. کافه کتابها… خانههای قدیمی در مرکز شهر، متعلق به پنجاه یا شصت سال پیش که برخی از ما هنوز خاطرات کمرنگی از آنها داریم؛ و اینک بیآنکه خراب و تبدیل به یک ساختمانِ چندین طبقهی لوکس و مدرن شوند، ضمنِ حفظِ معماری داخلی و حتی خارجیِ اصیل خود، تبدیل به کافهها یا “کتابنوش“هایی برای علاقمندان به فعالیتهای ادبی شده اند که هنوز دورهمیهای هفتگی خود را احیانا با نشستی دوستانه با نویسندگان، ناشران و مترجمان یک کتاب، یکی میکنند و عصری را به ارتقای فرهنگی خود میگذرانند.
کافههای مرکز شهر… به سبک کافههای دههی پنجاه میلادی در فرانسه و ایتالیا… هر بار دیوارهای خود را با تابلوها یا عکسهای هنرمندی دیگر میآرایند و مشتریان، ضمن صرف عصرانه میتوانند در نورِ کمِ کافه، آثارِ دیوارآویختهی جدید را نیز نظاره کنند و با حسی سرشار از هنر به کافه نشینی خود معنا ببخشند.

راک کافه
الان گالریها هم همین شرایط را دارند و تالارها هم حسابی شلوغ شده اند. مراکز سنتیِ فرهنگی که با سروِ انواعِ چایها و دمنوشها و عرقیجات در فضایِ باز، گوش مشتریانِ خود را با اجرای موسیقی سنتی ایرانی مینوازند و در فصول بهار و تابستان امکانِ لذت بردن از فضای باغهای قدیمیِ هنوز در قیدِ حیاتِ تهران را فراهم میسازند.
و شهر خاکستری ما پر هست از رویدادهای کوچک و به ظاهر کم اهمیت، که اما به شهرمان رنگ میبخشند و نفس میدهند تا سختیهای جنگ را فراموش کنیم و تاب بیاوریم.
«…و به راستی یک شهر آلوده و غرغرو چگونه است که به یک شهر زنده و جوان تبدیل میشود؟»

