براستی که زمانه چه رنگهایی از خودش نشان داد و ما ندیدیم، این افسوس و دریغ را بعداز مرگِ رفیق و همکار نازنینم، زندهیاد نظام کیایی، با بغضی فروخورده، بارها زیرِ لب زمزمه کردهام و خاطراتِ آشنایی و کار با او در تمامی این سالها، در ذهنم رژه رفتهاند. روزهای آغازِ آشنایی و رفاقتم با او در تلویزیون ملی ایران بود، جایی که تا هنوز به آن تلویزیونِ قطبی میگویند چرا که آنجا کانونِ عشق و خلاقیت و هنر بود، خاطراتی که مثلِ برق و باد زودگذر، اما بسیار شیرین بود.
نظام کیایی از آن همکارانی بود که میشد با او سالها دوستی کرد و از طنازیهایش لذت برد و مثل یک معلمِ دلسوز و با احساس، همواره در دنیای صدا، از او آموخت و از شوخ طبعی و نگاهِ شادابش به زندگی، غرقِ لذت شد. او کسی بود که همیشه بر اهمیت و اولویت صدا در سینمای ایران پافشاری میکرد. البته آیندهنگری و دغدغههایش بیهوده نبود، چرا که صدا، همیشه رنگ و جلایی منحصر بهفرد به تصاویرِ متحرکِ روی پرده سینما میدهد. چشمانمان را که ببندیم، تصاویر قابل تجسم اند، اما صدا…حتی سکوت، احساسی وصف ناشدنیست که باید آن را شنید، نه فقط با گوش، که با جان لمسش کرد.
نظام در ثبت و ضبطِ صدای سکوت هم متبحر بود، چه رسد به زمزمهها و هیاهوهای قصهی هر فیلم، که طراوت و دقت در صدا، لحظه به لحظه نیازمندِ تلاش و عشق به این حرفه بود. استاد کیایی از قدیم، با سادهترین لوازم صدا آغاز کرد، حتی اولین ضبطهای صدا را که نمونهای آن در موزهٔ سینما هست و خودش ساخته بود، تا پیشرفته ترینِ آنها که این اواخر برای صدابرداریِ فیلمها از آنها استفاده میکرد، تلاشِ همراه با عشق و ذوق او بود تا به صدا جان ببخشید. همین تنوع در لوازمِ کارش و توانائیش برای به روز کردنِ خودش در زمینهی صدا، همچنین حوصله و مدیریت بی نقصش در صحنه، از او چهرهای حرفهای و فراموش نشدنی با نمونه کارهایی بارز و خاطره انگیز ساخته بود.
کیایی با تمامی این قابلیتها، بواقع مرجعِ صدایِ سینمای ایران بود. تمام کسانی که به عنوان دستیار، کنارش آموختند و کار کردند، به بهترین شکل برای این شغل تربیت شدند و سابقه نداشت بدخلقی یا بدقولی در حساب و کتاب از نظام را شاهد بوده باشند.
این از آن خصلتهای کم نظیر در دنیای امروزِ این حرفه است که با رفتنِ نظام از این دنیا، هر روز بیشتر حسرتش بر دلهایمان خواهد ماند. اینکه هم مدیر باشی، هم آموزگار، هم خروجیِ کارهایت شنیدنیترین باشد، هم خوش خُلق و طناز باشی، هم حرفهای، بسیار دشوار است، ولی آنچه خوبان همه دارند، نظام کیایی به تنهایی داشت؛ مجموعهی کاملی از تمامیِ این خصلتهای ماندگار و بهیاد ماندنی. هرچند بخاطر کسوت، سابقه و خونگرمی، لقبِ عمو نظام گرفته بود، ولی پا به پایِ جوانها کار میکرد و شور و شوقی عجیب برای کیفیتِ فیلمش داشت. گاهی البته گلهمند میشد از بعضی از همکاران، زمانی که میشنید پشت سرش گفته اند این پیرمرد چرا هنوز کار میکند و ول کنِ سینما نیست! جالب اینجاست که در همنشینیهایمان از گله هایش هم با طنز و رویِ خوش حرف میزد.
یادم هست یک روز به دفتر کارم آمد و تمام لوازمش را با خودش آورده بود. لوازمی که به جانش پیوند خورده بود. گفت قصد فروشِ آنها را دارد. اول خوشحال شدم که حتما در این وانفسا و قیمتهای سرسام آور و ارزهایی که هر روز ما و زندگیمان را به بازی گرفته است و به سازِ خودش میرقصاند، پولی به دستش آمده و میخواهد لوازمش را ارتقا دهد. کمی گپ زدیم و فهمیدم میخواهد برای همیشه این لوازم را بفروشد. گفت: «خسته شدهام، زمان بازنشسته شدن رسیده…» از شنیدنِ این حرف غمگین شدم، باورم نمیشد شاهد روزی باشم که او از بازنشستگی بگوید. راستش به نظرم داشت بهانه میگرفت. اما عمونظام تصمیمش را گرفته بود.گفت: «این لوازم که از لحظه لحظهشان هزاران خاطره دارم، جایم را تنگ کرده اند و دیگر باید از داشتنشان دل بکنم…»
عذری آورد که با توجه به روحیه و عشقی که به این کار داشت، به نظرم نهتنها خندهدار، که بی ربط بود و با روحیهی طنازش جور نبود، اما برخلاف همیشه، این بار خندهای روی لب نیاورد. گفت: «باید بلیط بخرم و پیشِ خانوادهام در کانادا بروم، پول کم دارم…»
این جمله، متأسفانه درست ترین و حقیقی ترین نسخه زندگی حال حاضرِ مردِ صدای سینمای ایران بود. غمگین شدم برای رفیقی که ناچار به رها کردنِ یارانِ باوفایش (لوازم کارش) شده است. برای حرفهای که هرگز تامینِ نسبیِ مالی و بیمهای برای اعضایش به همراه نداشته است. تاسفم برای سینمایی بود که یکی از باتجربهترین یارانش، به جبر روزگار، داشت از صحنهاش کناره میگرفت.
این لوازم را از او خریدم و البته بخش زیادی را بدون گرفتنِ هیچ بهایی به من سپرد تا به بچههای صدابرداری که نیاز داشتند و توان خرید نداشتند، به رایگان بسپارم شاید گرهای از کارشان باز کند. آن روز بی هوا دلم گرفت، بغض کردم نهتنها برای نظام، که برای همکارانِ نازنینم: «برای جهان (جهانگیر میرشکاری) که مدت هاست بخاطر بیماری خانهنشین شده،
برای مازیار ( مازیار شیخ محبوبی) که زیر فشار زندگی به بودنش خاتمه داد.
برای صدا، صدای سکوتی چند ساله که از هیچ یک از همکارانی که صداهایی بی نظیر ضبط کردهاند و به یادگار گذاشتهاند، شنیده نشده است. حالا با سفرِ بیبازگشتِ نظام کیایی بیشتر دلم گرفته است. دلتنگِ معاشرتهای شیرینمان خواهم شد.
«کاش به جای یادبود، یاد هست داشتیم.» اساتیدی چون زندهیاد نظام کیایی و خیلی دیگر از دوستان و همکارانم، تا هستند باید دیده و شنیده شوند. یادش برایم همیشه زنده و گرامیست و جایش در این حرفه تا همیشه خالی خواهد ماند…

