دو سال پیش اگر کسی میگفت قرار است هر ماه چند برنامهی گفتوگومحورِ تازه روی اینستاگرام و یوتیوب و آپارات راه بیفتد، شاید خیال میکردیم تشنگیای در کار است که باید سیراب شود. حالا که نگاه میکنیم، تشنگیای در کار نبود. فقط دوربین ارزان شده بود و یک استودیوی کوچک با دو مبل و یک گلدان خرج چندانی نداشت. همین کافی بود تا هر کس دو دوربین و یک نور خرید، خودش را صاحب یک برنامه بداند و مثل قارچ، بیریشه و بیدلیل، از زمین سر بزند. مهمانها هم همانهایی بودند که شب قبل در برنامهی بغلی دیده بودیم، با همان خاطرههای دستبهدستشده و همان جملههای از پیش آماده.
اقتصادِ این برنامههای تولیدی برپایهی «سرمایهی نمادینِ فرسوده» میچرخد؛ جایی که چهرهها به جای تولید معنا، ارزش افزایندهای ندارند و مدام از این استودیو به آن استودیو پاسکاری میشوند. اگر سه برنامه را پشت هم ببینید، حس میکنید یک مصاحبهی واحد در سه استودیو بازپخش شده است. اینها برنامه نیستند، تکثیر یک الگوی بیجان در چرخهی مصرفگراییِ سطحی اند. بدتر اینکه این الگو را هم از جایی گرفتیم که ریشه دارد و خودمان چیزی از ریشهاش نفهمیدیم. تاکشو در غرب پشتوانه دارد: میزبانی که سالها در یک شبکه پخته شده، تیم نویسنده و تحقیق، و مهمانی که میداند ممکن است سؤال سخت بشنود. مهمتر از همه اینکه گفتوگو آنجا میتواند به جاهای ناخوشایند برسد و برنامه از آن نمیترسد. جامعهشناسیِ رسانه به ما میگوید فرم بدون ساختارِ نهادین، چیزی جز تقلید کاریکاتوری نیست. ما فقط پوسته را برداشتیم: مبل، فنجان قهوه، لبخند، شوخیِ ملایم در دقیقهی اول، و بعد گفتوگویی که از همان ابتدا معلوم است کجا تمام میشود.
تقلید کورکورانه همین است: ظاهر را میگیری و جان را جا میگذاری. در سینما و رسانهی مسلط، فرم بازتابدهندهی تنشهای درونی جامعه است؛ اما اینجا فرم به ابزاری برای خنثیسازی تبدیل شده است. وقتی فضای عمومی زیر فشارهای ساختاری و فیلترهای گوناگون خفه میشود، جانِ گفتوگو همان اولین قربانی است. وقتی همه میدانند چه نباید گفت، بهترین گفتوگو آن است که به هیچجای خطرناکی نرسد، و گفتوگویی که به تنشِ اجتماعی و واقعیتِ عریان نمیرسد سرگرمی نیست، فقط یک مکث طولانی و پاستوریزه است که اسمش را برنامه گذاشتهاند. وقتی این خستگی دیده شد، بعضیها خواستند متفاوت باشند و به فازِ روشنفکری رفتند. لحن را سنگین کردند، از «جامعه» و «فرهنگ» و «معنا» گفتند و فضا را شبیه یک نشست فکری ساختند. اما این جریانِ شبهروشنفکری، خود محصول بحرانِ تهیشدگیِ نقد در مدیومهای تصویری است. وقتی نقدِ سینما و فرهنگ به جای تحلیل ساختارهای قدرت و روابط تولید، به بازیهای زبانی و ژستهای اریستوکراتیک تقلیل پیدا میکند، نتیجه چیزی جز ورشکستگیِ فکری نیست. نتیجه جملههای بلند و پرطمطراقی شد که هیچکدام را نمیشود نقد کرد، چون ادعای مشخصی در آنها نیست. مخاطب سر تکان میدهد، چیزی یاد نمیگیرد و یک ساعت بعد حتی یک جمله هم یادش نیست. این عمق نبود، لباسِ عمق بود بر تنِ همان خلأ قبلی.
در همین بزنگاه، کار به جایی رسید که بازیگر و استندآپکمدین و منتقد، یکییکی، مجری شدند. سینمای ما که سالهاست دچار بحران مخاطب و ابتذال گیشه است، ستارههای مصرفشدهاش را به جای پردهی نقرهای، روانهی استودیوهای حقیرِ یوتیوب کرد تا با اعتبارِ ازدسترفتهشان برای خود دکان باز کنند. اوایل شاید جذاب بود، چون چهرهای آشنا در جایگاهی تازه کنجکاوی برمیانگیخت. اما شهرت، مجوزِ مجریگری نیست. از منظرِ جامعهشناسیِ ارتباطات، مجری واسطهی میان متن و مخاطب و نمایندهی پرسشگریِ عمومی است. اما بیشتر کسانی که پشت این میزها نشستند هیچکدام را نداشتند، چون نگاه سینمایی و نمایشی آنها مبتنی بر مونولوگ و خودشیفتگی است نه دیالوگ. پس به جای گفتوگو، دو مونولوگ موازی شنیدیم که به نوبت پخش میشدند. جذابیت اولیه هم، که از تازگی میآمد نه از توانایی، خیلی زود تمام شد و جایش را به تکرار داد.
و حالا سؤال اصلی: «مخاطب ایرانی، با این همه باری که هر روز بر دوشش است، با گرانی و بیثباتی و خبرهای بد و آیندهای که هیچ لحظهای از آن معلوم نیست، چقدر حوصله دارد ساعتی بنشیند و حرفهای صد من یک غازِ چند سلبریتی را بشنود که زندگیشان با او فرسنگها فاصله دارد؟» پاسخ را خود مخاطب داده است، و آن را نه با نظرسنجی که با رفتارش داده. او دیگر برنامه را نمیبیند. سرمایهداریِ دیجیتال و الگوریتمهای شبکههای اجتماعی دقیقاً همین را میخواهند: اتمیزه کردن توجه. مخاطب همان کلیپ یکدقیقهای را میبیند که بهترین جمله یا جنجالیترین لحظه را از دلِ آن یک ساعت بریدهاند. برنامهی کامل عملاً مادهی خام شده است و تمام ارزشش همان شصت ثانیهای است که در اینستاگرام میچرخد و بعد فراموش میشود. یعنی تاکشو دیگر گفتوگو نیست، کارخانهی تولیدِ تکههای توجهجلبکن برای چرخاندنِ ماشین تبلیغات است.
ریشهی این وضع را باید در اقتصادِ سیاسیِ این برنامهها جستوجو کرد. وقتی مدیوم از وابستگی به مخاطب به وابستگی به آگهیدهنده و حامی مالی سقوط میکند، همهچیز به کالا تبدیل میشود. آگهیدهنده از عدد بازدید خوشش میآید، نه از کیفیتِ گفتوگو؛ درست مثلِ «تهیهکنندهی فیلمِ گیشهای» که گیشه را بر اندیشه ترجیح میدهد. پس برنامهساز هم مهمانی را دعوت میکند که بازدید بیاورد، نه کسی را که حرفی برای گفتن دارد.
مهمانی که بازدید میآورد همان چهرهی تکراری است که مخاطب از ده جا دیده و یازدهمین بار هم چیز تازهای نمیگوید. مخاطب از گفتوگو خسته نشده، از تکرار خسته شده است. این دورِ باطلِ سرمایهداریِ رفاقتی و مدیاپولی، فقط وقتی میشکند که کسی بازدید را فدای حرف کند، و اینجا کسی حاضر به این معامله نیست. بر اینها باید ترسِ ساختاری را هم اضافه کرد: وقتی همهی ارکان نظارتی مراقباند چه بگویی، حرفها بهناچار شبیه هم میشوند و گفتوگو صاف و بیخطر و بیاثر. آخرش هم یک برنامهی شیک میماند با یک مهمانِ مشهور و مبلِ راحت، که از دغدغهی آدمهای عادی، فرسنگها دور است و به سرگرمیِ طبقهای تبدیل شده که هیچ قرابتی با رنجِ تماشاگرش ندارد.
اسم این پدیده را «طاعون» گذاشتهایم چون مثل یک ویروس فرهنگی سرایت کرده است: هر برنامهای که راه افتاد ده برنامهی دیگر را شبیه خودش کرد، بیآنکه کسی بپرسد چرا و به چه قیمتی. اما این بیماری درمان دارد و داروی آن پیچیده نیست: شکستن انحصارِ ابتذال، داشتن حرفی برای زدن، جرئت ایستادن در برابر الگوهای فرمایشی و سطحینگر، و احترام گذاشتن به وقت و شعور مخاطب. تا آن روز، بیشترِ این برنامهها همان کلیپِ یکدقیقهایاند که روی صفحهی گوشی ما میچرخد و در زبالهدان تاریخ دیجیتال ناپدید میشود.

