Skip to main content

پانزده سالم بود و در دبیرستان میرافضلی درس می‌خواندم و از آنجا که در آن دوران، شصت‌ودو سال پیش، همه عاشقان سخت خجالتی بودند و در ابراز عشق ناتوان، من برای بچه‌های مدرسه‌مان نامه‌های عاشقانه می‌نوشتم. نامه‌هایی که دل سنگ معشوق را آب کند. معشوقانی که همه شاگردان مدرسه آن‌سوی چهارراه، دبیرستان دخترانه گوهر بودند. قیمت نامه‌ها بنا به میزان اثرشان در معشوق فرق می‌کرد، با پنج ریال محبوبه‌تان به شما لبخند می‌زد، با ده ریال به نامه‌تان جواب می‌داد و با دو تومان احتمالاً می‌توانستید او را در خلوت ملاقات کنید. از آنجا که بچه‌های مدرسه ما همه بی‌بضاعت بودند، مشتری دوتومانی خیلی کم داشتم. تا اینکه سروکله مهرداد پیدا شد، تنها بچه پولدار مدرسه ما که مادرش او را با ماشین بنزشان به مدرسه می‌آورد و می‌برد. تنها بچه‌ای که لباسش اصلاً وصله نداشت و کفش‌های نو و براقش را هیچ‌کدام به عمرمان ندیده بودیم.

مهرداد بدون شک نه‌تنها خوش‌قیافه‌ترین بشر روی زمین نبود، که شباهت غریبی هم به دراکولای کریستوفر پلامر داشت! رنگ‌پریده بود با چشمانی همیشه سرخ و دو دندان نیش ترسناک و بلند! و از قضای روزگار این خون‌آشام خوش‌سلیقه عاشق و شیفته دخترعمویش مهتاب شده بود که شاگرد همان دبیرستان گوهر بود و ترکیبی بود از آدری هپبورن و کیم نواک و مرلین مونرو! مهتاب در مقابل، چنان التفاتش به مهرداد کم بود که نامه عاشقانه دوتومانی هم راهی به دل او نمی‌یافت.

مهرداد که از موفقیت هم‌شاگردی‌های خریدار نامه‌های عاشقانه من باخبر بود، به سراغم آمد و مرا در مقابل هفته‌ای ده تومان تا روزی که دل مهتاب را برایش به دست آورم دربست کرایه کرد. و من شیفته سینما تصمیم گرفتم او را از طریق دیدن بهترین عاشقانه‌های جهان درمان کنم و کار را به آنجا برسانم که مهتاب سرانجام یک دل نه صد دل عاشق مهرداد بشود و خودش را به پای این دراکولای ۱۵ساله بیندازد. قرارمان از مدرسه و رفتن هر روز من به سینما از همان زمان آغاز شد. برای من عاشق پرده نقره‌ای، این دوران همچون پا گذاشتن به بهشتی بیست‌وچهار فریم در ثانیه بود. ما روزی دو یا سه بار یک فیلم را می‌دیدیم. و این سفر هیجان‌انگیز را با دیدن «عشق در بعدازظهر» آغاز کردیم. و با مهرداد کلی تمرین کردم که مثل گاری کوپر توی این فیلم برگردد و به آدری هپبورن بگوید: «تو همه‌چیزت تکه عزیزم!» و وقتی آدری هپبورن می‌گوید: «اما خیلی لاغرم، گوشام خرگوشین، دندونام کج‌وکولن و گردنم بیخودی درازه»، جوابش را بده که: «آره راست می‌گی اما من عاشق همین‌هام، همه‌شون خیلی بهت میان!» فیلم بعدی که با هم دیدیم فیلم «سابرینا» بود، و خیلی سعی کردم که مهرداد با همان لحن رمانتیک همفری بوگارت خطاب به آدری هپبورن بگوید که: «من تمام زندگی‌ام دنباله‌روی این و اون بودم. نجاتم بده، سابرینا، تو تنها کسی هستی که می‌توانی به دادم برسی.»

یک ماه کامل از این سینما به اون سینما سی‌ویک فیلم سینمایی عاشقانه دیدیم، اما مهرداد نمی‌تونست با من که نقش آدری هپبورن، ناتالی وود و مرلین مونرو و دیگر بانوان هوش‌ربای آن زمان رو در مقابل او بازی می‌کردم، ارتباط برقرار کنه. پس دادن درس‌هایی که از عشوه‌گری و فتنه‌گری این ستارگان آموخته بودم، به‌جای اغوای مهرداد برای یاد گرفتن نقش یک عاشق، باعث می‌شد که به قهقهه بیفتیم. شب‌ها جلوی آینه سعی می‌کردم مرلین مونرو بشوم اما دریافتم که حتی خودم به خودم دل نمی‌بندم که هیچ، آبروی بیچاره مرلین را هم می‌برم و سابقه دلبری‌اش را سیاه می‌کنم.

به مهرداد گفتم باید دختری را پیدا کنیم که نقش مهتاب را بازی کند و من کارگردانی‌شان را به عهده بگیرم تا او بتواند دیالوگ‌های خود را مثل یک آدم‌آهنی ادا نکند. و سرانجام این مهرداد بود که لیلا را پیشنهاد داد. دختر شانزده‌ساله خدمتکارشان، که معلم سرخانه ریاضی مهرداد هم بود. عملیات دشواری را پشت سر گذاشتیم تا لیلا را به فرار از مدرسه قانع کردیم که بتواند در کنار ما فیلم‌های عاشقانه را ببیند و برای اجرای نقشش آماده شود. البته این کدام دختر شانزده‌ساله‌ای بود که در مقابل وسوسه معصومانه سینما رفتن، آن‌هم همراه با یک ساندویچ کالباس و یک بطر کوکاکولا مقاومت کند. در عهدنامه‌ای که بین ما سه نفر به امضا رسیده بود مهرداد و من متعهد شده بودیم که از نیم‌متری به لیلا نزدیک‌تر نشویم. این‌گونه شد که من نخستین تجربه کارگردانی‌ام را با مهرداد و لیلا آغاز کردم. در نخستین جلسه تمرین‌هایمان در اتاق مهرداد من به کشفی نائل شدم که نفسم را از خوشحالی برید، گنجی گران‌قیمت را در اتاق او پیدا کردم. یک دوربین هشت‌میلی‌متری کداک به همراه دستگاه تدوینگری هشت‌میلی‌متری و شصت حلقه فیلم خام. همه این‌ها را پدر مهرداد از آلمان برایش آورده بود و معلوم بود یک سالی است که دارد گوشه اتاق مهرداد خاک می‌خورد.

خودم را هر جوری بود در عکسی دسته‌جمعی در کنار جان فورد و دسیکا و فلینی و ویلیام وایلر جا داده بودم. خوابش را هم نمی‌دیدم که روزی دستم به یک دوربین فیلم‌برداری راستکی برسد. بلافاصله شروع کردم به ساختن نسخه ایرانی رومئو و ژولیت. البته شاید نسخه کمدی آن، چرا که رومئو دیالوگ‌هایش را پس‌وپیش می‌گفت و ژولیت هم خجالتی بود و لکنت داشت. اما من شاهد رویش عشقی در میان این دو بودم و دیگر حرفی از مهتاب به میان نمی‌آمد. من هم وقتی دیدم دیالوگ‌های مرا دوست ندارند، از هیچکاک بودن پشیمان گشتم و ویتوریو دسیکا شدم و با پیروی از سبک نئورئالیسم گذاشتم که خودشان هرچه دل تنگشان می‌خواهد بگویند.

ثلث آخر نزدیک بود که من از دبیرستان امیرفضلی به دبیرستان علمیه کوچ کردم و مهرداد که دوری‌ام را نمی‌توانست تحمل کند پدرش را وادار کرد او را نیز به دبیرستان علمیه بفرستد. روزنامه دیواری دبیرستان علمیه را من اداره می‌کردم، منتهی به‌جای یک ورق بزرگ مقوایی آن را در دوازده ورق درمی‌آوردم که همه یک دیوار را پر می‌کرد و به‌جای انشاهای بی‌معنی روزنامه‌های دیواری دیگر، با کپی کردن از روزنامه‌چپی‌ها که برادرانم به خانه می‌آوردند از سیاست هم می‌نوشتم و نقد سینمایی هم داشتم و همان‌جا بود که خبر ساختن فیلمم را بدون ذکر بازیگرانش گذاشتم. آن روزها میدان بهارستان نزدیک مدرسه ما محل تظاهرات مخالفین حکومت بود و من که شیفته آیزنشتاین بودم و ساختمان فیلم‌هایش، یک روز با التماس از مهرداد خواستم که اجازه بدهد با دوربینش به سبک آیزنشتاین عزیز فیلمی از تظاهرات بگیرم. مهرداد هم که تحت‌تأثیر خدمات عشقی من قرار گرفته بود مقاومت زیادی نکرد. آن شب تا صبح همه نماهای رزمناو پوتمکین را در ذهنم مرور کردم. متأسفانه در موقع فیلم‌برداری متوجه شدم نه پلکانی هست نه کالسکه‌ای با بچه‌ای که از پله‌ها پایین بیفتد. اما هر جور که بود سعی کردم کاری بکنم که مرحوم آیزنشتاین از داشتن پیروی چون من تنش در قبر نلرزد.

فیلم‌برداری رومئو و ژولیت هم بالاخره به پایان رسید و در آخرین نمای فیلم، مهرداد این بار نه مثل آدم‌آهنی، بلکه با لحنی عاشقانه مثل گاری کوپر توی فیلم «عشق در بعدازظهر» به لیلا، آدری هپبورن کنونی‌اش گفت: «تو همه‌چیزت تکه لیلای عزیزم!» و لیلا مثل آدری هپبورن جواب داد که: «اما من گردنم خیلی کوتاهه، یکی از دندون‌هام افتاده، و لکنت هم دارم!» آخرین دیالوگ گاری کوپری فیلم هم از آن مهرداد بود: «آره راست می‌گی عزیزم، اما من عاشق همین چیزهاتم، آخه همه‌شون خیلی بهت میان!» اگر داستان مهرداد و لیلا هپی‌اندینگ داشت، سرنوشت من تراژیک بود!

از قضای روزگار فیلم ظاهرشده «رومئو و ژولیت وطنی» و «آیزنشتاین نسخه من» قبل از هر کس دیگر به دست پدر مهرداد رسید و او غوغایی به پا کرد و می‌خواست که خدمتکارشان و دخترش لیلا را از خانه بیرون کند، اما وقتی مهرداد تهدید به فرار از خانه را به میان آورد، کوتاه آمد و همه خشمش را متوجه من کرد: آن نفوذی کمونیست‌ها در خانواده‌شان. ولی از آنجا که پای پسر خودش در میان بود و آن فیلم‌های خائنانه و مبتذل در جهت ایجاد فساد در میان جوانان و براندازی حکومت سلطنتی با دوربین آن‌ها فیلم‌برداری شده بود، از طرح مسئله با دوستان ساواکی‌اش خودداری کرد و مسئله را با مدیر مدرسه ما و رئیس کلانتری بهارستان مطرح کرد و از آنجا بود که نقشه‌ای به سبک توطئه‌های فیلم‌های کوستا گاوراس طرح شد.

یک روز دو ساعتی به تعطیل مدرسه مانده مرا در دفتر مدرسه خواستند و گفتند که به همراه عباس، یکی از هم‌شاگردی‌هایم که هم‌محلی ما هم بود به خانه بروم. از مدرسه که بیرون رفتیم همه‌جا خلوت بود، اما به میدان بهارستان نرسیده، دوتا پاسبان آمدند سراغمان و شروع کردند با باد باتوم توی سروکله ما کوبیدن و با اردنگ ما را به کلانتری محل بردند. تمام مدت به ما فحش می‌دادند و می‌گفتند که به ناموس دخترهای نجیب مردم نظر داریم. البته عباس به دختربازی معروف بود اما من مطلقاً اهل دنبال دخترها افتادن و به آن‌ها متلک گفتن و در اتوبوس مزاحمشان شدن نبودم. اما دفاع فایده نداشت هر کلامی که می‌گفتم کتک بیشتری می‌خوردم. توی دلم می‌گفتم کوستا گاوراس جان کجایی که مرا سوژه فیلم تازه‌ات کنی.

به کلانتری که رسیدیم، عباس را در آشپزخانه کلانتری نگه داشتند و مرا به اتاق رئیس کلانتری بردند، سروانی که شباهت غریبی به کلیفتون جیمز کلانتر خپل فیلم‌های جیمز باند داشت و تا مرا دید اظهاراتی نادرست و بی‌ادبانه در مورد خانواده من بیان کرد و جکی محکم به گوشم زد و پرسید چه کسی به من یاد داده که فیلم کمونیستی را بسازم. با بغض گفتم آیزنشتاین. پرسید ارمنیه؟ گفتم نمی‌دونم. گفت آدرسشو بده. گفتم ندارم، خیلی وقته مرده. گفت پسرک فلان‌فلان‌شده، من رو دست می‌اندازی، و شروع کرد دنبال من کردن. اما از آنجا که وزنش خیلی زیاد بود، نمی‌توانست مرا بگیرد و پاسبان دم در اتاقش را صدا زد، که آمد و مرا گرفت و دوتایی شروع کردند به کتک زدن من تا جای آیزنشتاین را لو بدهم. من گریه‌کنان سعی می‌کردم از دستشان فرار کنم و بیخودی داد می‌زدم ویوا زاپاتا! و سروان که فکر می‌کرد ویوا زاپاتا یک جور فحش است، با فحش‌های چارواداری جوابم را می‌داد. بالاخره هر دو خسته شدند و سروان دستور داد که فردا صبحش مرا به جرم مزاحمت برای نوامیس به دادسرا بفرستند.

روز بعد متوجه شدم عباس را آزاد کرده‌اند، اما پاسبانی آمد و به من دستبند زد و مرا به سوی دادسرا برد. دماغم مثل همه مواقعی که می‌ترسیدم به‌شدت به خارش افتاده بود، اما خوشبختانه از آنجا که خیلی لاغر و مردنی بودم دستم را از توی دستبند درمی‌آوردم دماغم را می‌خاراندم و دوباره قبل از اینکه پاسبان متوجه بشود دستم را توی دستبند می‌کردم. فیلم «دادگاه نورنبرگ» را تازه دیده بودم و فکر می‌کردم دادگاهی نظیر آن در انتظار من است و خودم را آماده دفاعی جانانه کرده بودم. اما ماجرا با گرفتن تعهدی از پدرم از این بابت که دیگر مزاحم نوامیس مردم نشوم خاتمه یافت. توسری پدر آخرین مجازات من نبود. پدر مهرداد ورود مرا به خانه‌شان ممنوع کرده بود، و از آنجا که دیگر دستم به دوربینشان نمی‌رسید، این نخستین بار بود که مزه ممنوع‌الکار شدن را چشیدم.