Skip to main content

نمایشنامه «باغ وحش شیشه‌ای» اثر تنسی ویلیامز بخاطر بار عاطفی و پیچیدگی‌های روانی در یک خانوادهٔ کوچک، از نمایشنامه‌های محبوبی است که اجراهای بسیاری در کشورهای مختلفِ جهان، از جمله در ایران داشته است. این نمایش را می‌توان یکی از معروف‌ترین نمایش‌هایی به حساب آورد که تاکنون روی صحنه برده شده است. بعداز «محمد داودی» که در سال ۱۳۷۹ با گروه بازیگرانِ کانونِ استاد سمندریان، در تئاترشهر آن را روی صحنه برد، حداقل بیست اجرای دیگر توسط کارگردان‌های مختلف از این نمایش، اجرا شده است.

در اجرای تازه‌ این نمایش که در عمارتِ نوفل لوشاتو روی صحنه رفته، علی حضرتی، کارگردانِ جوان، با حفظِ ساختارِ اصلیِ اثر، نوآوری‌های جالب و هجوآمیزی، انجام داده و نامِ «رویای آمریکایی» را برای نمایش‌اش انتخاب کرده است. «باغ وحش شیشه‌ای»، نمایشی از جنس زندگی است که در هر اجرا و در هر فیلمی که از آن اقتباس شده، با استقبالِ مخاطبان روبرو شده است. در سال ۱۹۵۰، کارگردانِ آمریکایی «اروینگ رپر» فیلمی با شرکت کرک داگلاس، و آرتور کندی ساخت و در سال۱۹۸۷ پل نیومن فیلمی با شرکتِ جوآن وودارد، جان مالکوویچ،کارن آلو و جیمز تانن، کارگردانی کرد.

در ایران، بهرام توکلی فیلم زیبایِ «اینجا بدون من» را با شرکت فاطمه معتمدآریا، صابر ابر، نگار جواهریان و پارسا پیروزفر  کارگردانی کرد که در اکران با استقبال خوبی روبرو شد. بن‌مایهٔ اجراهای مختلفِ این نمایش و فیلم‌هایی که ساخته شده اند، قصهٔ خانواده‌ای چهار نفره، و سطح پایین در امریکا است که پدر، آن‌ها را رها کرده و مادر همراهِ دختر و پسرِ جوانش، هرکدام در آرزویِ رسیدن به رویاهایی هستند که تقریبا برایشان دست‌نیافتنی است. غیبتِ پدرِ خانواده، چندان مشخص نیست، مادر که در رویا و توهم‌های گذشته است، ادعا می‌کند که خواستگارانِ پولدارِ بسیاری را پس زده و با یک تلفنچیِ الکلی ازدواج کرده که شانزده سال است آن‌ها را ترک کرده و خانواده‌اش را در جامعهْ بیرحم و خشن آمریکا، رها کرده است. البته مادر تلاش می‌کند کیانِ خانواده را حفظ کند.

برای همین از پسرش «تام» می‌خواهد که او و خواهرش را رها نکند. از طرفی او خود نیز در جوانی عمرش را در دورهمی‌ها و کلوپ‌های نظام آمریکایی سپری کرده و الگویش، ظاهر سازی در لباس و آرایش و قد و قواره بوده است. یعنی ارزش‌های جامعهٔ آمریکایی یا حداقل نکته‌هایی که او به عنوانِ ارزش‌ها از آن‌ها یاد می‌کند. پسرش «تام» نیز تمثیلی از یک پسرِ جوانِ آمریکایی است که پول در می‌آورد تا خرج خوشگذرانی‌اش کند. او قربانی جامعه ایست که در آن فقط “پول”، ارزش است. فقط باید کار کرد چون هیچ فرصتی برای فکر کردن نیست و کارفرماها به کارگری که فکر می‌کند نیاز ندارند. گویی «تام» تمثیلی از کشور جوان و مدرن آمریکا است که مغرور و سرمست از دوران جوانی است. دورانی که بدون گذر از مراحل تاریخیِ تکامل، بی زحمت، میراث‌دارِ دستاورد‌های نظام‌های اجتماعیِ گذشتهٔ بشریت است. «لورا» دخترِ خانواده هم با معلولیت جسمی‌اش تمثیلی است از سرزمینی که رشد جنینی را طی نکرده و متولد شده است.

در این خانواده فقط عکسِ قاب شده‌‌ای از پدر روی دیوارِ خانه بچشم می‌خورد اما مادر و دو فرزندش هرکدام در خیالاتی واهی زندگی می‌کنند. مادر با لحنی پراز حسرت، مرتب از گذشته‌ شیرین و پرشکوهش دم می‌زند، دخترِ خانواده که  بخاطر کوتاهی یکی از پاهایش، موقع راه رفتن لنگ می‌زند، در خانه، خودش را با چند عروسکِ کوچکِ شیشه‌ای از حیوانات، سرگرم کرده؛ آن‌ها باغ وحش شیشه‌ایِ او هستند که روی میز کوچکی در اتاقِ نشیمن گذاشته شده اند و گاهی که دوستانِ برادرش، به آنجا می‌آیند، با حواس‌پرتی، عروسک‌ها را روی زمین می‌ریزند و مجروح‌شان می‌کنند! «لورا» با این نقصِ جسمی، شدیداً دچار افسردگی است و ارتباطی با اطرافیانش ندارد و به خیال خودش، با حیواناتِ باغ وحش، بده بستانِ عاطفی دارد. او جدا از افسردگی، بخاطر این نقصِ عضو، چنان روحش زخمی است که شهامت و جسارتش از بین رفته و به‌جایش عقدهٔ حقارت باقی گذاشته است. مادر که نگران تنها ماندنِ او است، از پسرش تقاضا می‌کند جوانِ مناسبی را از بین دوستانش برای شام به خانه دعوت کند شاید همسری برای دختر معلولش جور شود. مادر، همچنان پس از گذشت چیزی شاید حدود پنجاه سال از عمرش، در خاطرات هفده‌ سالگی و عشاق جوانش سیر می‌کند؛ پسرش در خیالِ این است که خانه و محل کارش را ترک کند و نویسنده شود؛ و دخترش، شاید تنها کسی است که جز خیال‌بافی‌، رویای دیگری برایش باقی نمانده‌است.

البته داوری دقیق درمورد این که دختر خانواده فقط در خیال زندگی می‌کند یا او بیش از دیگران با واقعیتِ دردناکِ زندگی روبه‌روست و به همین دلیل، برای محافظت از خودش، جهانی کوچک و شکننده ساخته است، دشوار است. شاید آنچه دیگران ضعف و انزوای لورا می‌پندارند، تنها راهِ باقی‌ماندهٔ او برای حفظِ پیوندش با جهان باشد. عروسک‌های شیشه‌ای فقط اسباب‌بازی نیستند؛ شکنندگی آن‌ها می‌تواند بازتابی از شکنندگی خود او باشد. «لورا» در میان اعضای خانواده، شاید آشکارتر از دیگران شکنندگی خود را نشان می‌دهد. اما به نظرم نکته دردناک‌تر این است که او نه‌فقط از سوی جامعه، بلکه حتی در خانهٔ خودش نیز به‌درستی دیده نمی‌شود.

از همان لحظه‌های آغاز نمایش، هرکدام از این سه نفر، نمادِ بخشی از شکست و امید در برابر آینده و سرنوشت اند. این شخصیت‌ها در فضای محدودِ آپارتمانی زندگی می‌کنند اما در رویاهای‌شان جهانِ بزرگ‌تری را ساخته اند. شخصیت پردازی در این نمایش نشان می‌دهد افراد در تلاش‌اند تا با گذشته، و با دنیایی که به نظر می‌رسد آنها را نمی‌پذیرد، کنار بیایند. اما همه چیز در همین چرخهٔ ناامیدی و ناتوانی می‌گذرد و همگی، در دنیای‌شان، تنها هستند.
نمایش با زبانی ساده اما احساسی، زندگی آدم‌هایی شکست خورده، آرزومند و درگیر گذشته را به تصویر می‌کشد و بیشتر از آن که فقط داستانی برای روایت باشد، مانند یک آیینه، مخاطب را با ترس‌ها، ناکامی‌ها و رویاهای ناتمام‌شان رو به رو می‌کند.

در «رویای آمریکایی» یک بارِ طنز هم به نمایش اضافه شده، یعنی شخصیتِ پدر که در نمایش اصلی در قاب عکسی به دیوار کوبیده شده است، در اینجا از داخل قاب به حرکات و دیالوگ‌های خانواده‌اش، با میمیکِ چهره واکنش نشان می‌دهد و گاه مثل یک روح سرگردان در فضای خانه می‌چرخد و دوباره داخل قاب می‌رود!

این واکنش‌ها حالتی طنزآمیز به صحنه داده و گویی ابعاد تازه‌ای از آن مرد را مشخص می‌کند که او آدمی سرخوش بوده و برای فرار از بحرانی که در خانواده‌اش جریان داشته، فرار را بر قرار ترجیح داده است!
البته حضورِ تاثیرگذارِ پدر در قاب عکس، شاید نوعی همدلی با آدم‌های شکست‌خورده و رؤیاپرداز است. در اینجا، پدر صرفاً وسیله‌ای برای خنداندن تماشاگر نیست. او  به نوعی وجدان عاطفیِ خاموشِ نمایش است؛ شخصیتی که با وجود ترک خانواده، چندان نسبت به رنج آن‌ها بی‌تفاوت نیست. غمگین شدن پدر لزوماً به معنای پشیمانی او از ترک خانواده نیست؛ اما این واکنش، تصویر یک‌بعدی از او را پیچیده‌تر کرده است، چون طنز، وقتی در کنار اندوه قرار می‌گیرد، گاهی به‌جای سبک کردن تراژدی، آن را دردناک‌تر می‌کند. در «رویای آمریکایی»، پدری که در زندگی خانواده غایب است، از طریق حضور جسمانی و واکنش‌های بی‌کلامش به یکی از عناصر تعیین‌کنندهٔ رابطه میان تماشاگر و جهانِ نمایش تبدیل شده است.
بازی‌ها و میزانسن‌های نمایش هم بسیار بدیع و دلچسب درآمده و بازیِ امیررضا رجبی به نقش پدر با وجود آنکه دیالوگی ندارد و بیشتر با میمیک چهره و گاه بدن به اتفاق‌های خانواده‌اش(که فقط تماشاگر او را می‌بیند)، واکنش نشان می‌دهد، بسیار خوب اجرا شده است.

نیوشا نیک‌بخش به نقش مادر و امیر کردی در نقش پسر، هیجان‌ها و رفتارِ عصبی را که گاه غمخوارانه می‌شود، به‌خوبی ایفا کرده اند. بازی زهره خزایی هم با پای معلول و چهرهٔ مضطرب و مهرطلب، بسیار باور پذیر و طبیعی درآمده و در نهایت پدر است که به این کمدی سیاه، لبخندی کمرنگ بخشیده است.

«رویای آمریکایی»، پیوندی میانِ فضای خانوادگیِ نمایش، و تنش‌های زندگی امروز برقرار می‌کند. خانواده‌ای که در آپارتمانی محدود گرفتار رؤیاهای ناکام، اضطراب و سوءتفاهم است، چندان دور از بسیاری از خانواده‌های جامعهٔ معاصر به نظر نمی‌رسد؛ خانواده‌هایی که زیر فشارهای زندگیِ ماشینی و پراسترس، گاه توان شنیدن و درک یکدیگر را از دست می‌دهند. در میان شخصیت‌ها، دلم برای «لورا» که در انزوای خود به جهانی کوچک و شکننده پناه برده است، می‌سوخت. در نمایش صحنه‌ای از رقص دونفره و بوسهْ او با «جیم» دوستِ برادرش نیز از لحظه‌های قابلِ تأمل این اجراست. تاریک شدن صحنه در این لحظه، می‌تواند فضایی خصوصی و خلوت، برای تجربهٔ کوتاه صمیمیتِ او ایجاد کند؛ لحظه‌ای که او، برخلافِ اضطراب و کناره‌گیریِ همیشگی‌اش، در برابر این نزدیکی، مقاومت نمی‌کند. البته نمی‌توان احتمال تأثیرِ محدودیت‌های اجرایی و ملاحظاتِ سانسور را نیز منتفی دانست. شاید اهمیتِ این لحظه در آن باشد که برای مدتی کوتاه، امکانِ امیدبخشی از زندگی پیش روی «لورا» گشوده می‌شود؛ امکانی که شکنندگی آن، به‌جای کاستن از اندوه شخصیت، بر حسرت ما می‌افزاید.

دخترِ جوان با این نقصِ جسمی شدیداً دچار افسردگی است و بخاطرِ نقصِ عضو، چنان روحش زخمی است که شهامت و جسارتش از بین رفته و به‌جایش عقدهٔ حقارت باقی گذاشته است. مادر که نگران  تنها ماندنِ او است، از پسرش تقاضا می‌کند جوانِ مناسبی را از بین دوستانش برای شام به خانه دعوت کند شاید شوهری برای دختر معلولش جور شود.

او همچنان پس از گذشت چیزی شاید حدود پنجاه سال از عمرش، در خاطرات هفده‌سالگی و عشاق جوانش سیر می‌کند؛ پسرش در حال و هوای خوشگذرانی است و دخترِ خانه، تنها کسی است که جز خیال‌بافی‌، رویای دیگری برایش باقی نمانده‌است. البته داوری دقیق درمورد این که دختر خانواده فقط در خیال زندگی می‌کند یا او بیش از دیگران با واقعیتِ دردناک زندگی روبه‌روست و به همین دلیل، برای محافظت از خود، جهانی کوچک و شکننده ساخته است، دشوار است.
«رویای آمریکایی»، پیوندی میان فضای خانوادگیِ نمایش و زندگی امروز برقرار می‌کند. خانواده‌ای که در آپارتمانی محدود گرفتار رؤیاهای ناکام، اضطراب و سوءتفاهم است، چندان تفاوتی با بحران‌های جامعهٔ معاصر ندارد. آن‌ها زیر فشارهای زندگیِ ماشینی، گاه توانِ شنیدن و درک یکدیگر را از دست می‌دهند. این شخصیت‌ها در فضای محدود آپارتمانی زندگی می کنند اما در رویاهای‌شان جهانِ بزرگ‌تری را ساخته اند. شخصیت پردازی در این نمایش نشان می‌دهد افراد در تلاش‌اند تا با گذشته، و با دنیایی که به نظر می‌رسد آنها را نمی‌پذیرد، کنار بیایند. اما همه چیز در یک چرخهٔ ناامیدی و ناتوانی می‌چرخند و همگی در دنیای‌شان، تنها هستند. از خانوادهٔ نمایش، تا خانواده‌های امروز، تنش‌های خانواده‌ها را در هر کوی و برزن و خیابان هم می‌بینیم. ماندگاری یک اثر کلاسیک فقط به ارزش ادبی آن نیست؛ به این هم هست که هنوز می‌تواند تجربه‌های زمانه ما را روشن کند.

فشار اقتصادی، اضطرابِ آینده، اختلافِ نسل‌ها، رؤیاهای تحقق‌نیافته و ناتوانیِ اعضای خانواده در شنیدنِ یکدیگر، همگی می‌توانند پلی میان جهانِ نمایش و زندگیِ امروز باشند. افسوس که این فشارهای بیرونی به تنش‌های درون خانه تبدیل می‌شوند و اعضای خانواده، به‌جای گفت‌وگو، هرکدام به پناهگاهِ ذهنی خودشان عقب‌نشینی می‌کنند؟ نمایش که تمام می‌شود به این می‌اندیشیم که گویی فقط به تماشای یک اجرای تازه از «باغ وحشِ شیشه‌ای» نرفته‌ایم، با شخصیت‌ها زندگی کرده‌ایم، به زخم‌هایشان فکر کرده‌ایم و از دلِ یک اجرای صحنه‌ای، به معنای پنهان‌ترِ زندگیِ آدم‌ها رسیده‌ایم…

به نقل از روزنامه سازندگی، چهارشنبه ششم آبان ۱۴۰۵