Skip to main content

شاید بیشترین چیزی که از آلزایمر می­‌دانستیم مربوط می­‌شد به دیالوگِ معروفِ فیلمِ «جداییِ نادر از سیمین». وقتی سیمین به نادر گفت: «مگه اون می­‌فهمه که تو پسرِشی؟»
و نادر پاسخ داد: «من که می­‌فهمم اون پدرمه…»

فکر می­‌کردیم آلزایمر یعنی فراموشی. از روزی که بابا رفته، نزدیک به دوماه می­‌گذرد. من اما تمام این روزها و شب­‌ها را با او زندگی کرده­‌ام. با عشقی که دیگر نیست. برای رفتنش خوشحالم، چون آنقدر خودخواه هستم که نتوانم رنج او را تاب بیاورم. شاید هم طاقتم کم است. هیچوقت شبِ آخر از یادم نمی­‌رود. به او گفتم محمدشاه! و او کلی خندید. همان شب با هم آخرین خوشهٔ انگور را خوردیم. همان شبِ طولانی.

یک سال و پنج ماه تمام، سراغ مامان و خانه را گرفت. از نظر او مامان گم شده بود، مامان اعدام شده بود، مامان رفته بود کوهِ نور، سراغ مامان را از عمو مهدی می­‌گرفت، با ما قهر می­‌کرد، غذا نمی­‌خورد، داروهایش را نمی­‌خورد، شمارهٔ تلفنِ همراهِ مامان را می­‌خواست، شماره تلفنِ مسئول بیمارستان و قبرستان را می­‌خواست، و این پریشانی مدت­‌ها ادامه یافت تا داروها بتوانند اثر بگذارند. تا همان روزهای آخر می­‌خواست هر طور شده مامان برگردد. اوایل بلد نبودیم. می­‌خواستیم به بابا ثابت کنیم که سرطان، مامان را سال­‌ها پیش از ما گرفته است. می­‌خواستیم ثابت کنیم او برای مامان سنگ تمام گذاشته است و نتیجه چیزی نبود جز عزاداری­‌های تمام عیار و یا خشمی تمام نشدنی.

رفته­‌رفته یاد گرفتیم چه بگوییم. تا می­‌پرسید «مامانت کو؟»
می­‌گفتیم: «میاد…»
می­‌پرسید: «کی؟»
می­‌گفتیم: «فردا.» و بعد او چیزی نمی­‌گفت و سکوت می­‌کرد. در این یک سال و چند ماهِ آخر یا همان مرحلهٔ پیشرفتهٔ آلزایمر، مدام در جستجوی خانه بود. از نظر او مامان و خانه «هیچ کجا» بودند و ما باید  هی می­گشتیم.

سال­‌ها پیش فیلمِ «پدر»( The Father) را دیده بودم. درست وقتی که بابا تازه به آلزایمر مبتلا شده بود. آن وقت­‌ها ظاهرش  چیزی نشان نمی­‌داد. اگرچه گاهی زمان را گم می­‌کرد و فصل­‌ها مثلِ پالتِ رنگی درهم و برهم شده بودند؛ استدلال او دست نخورده باقی مانده بود و دایرهٔ واژگانش مثل قبل بود. فیلمِ «پدر»، مرحلهٔ پیشرفتهٔ آلزایمر را روایت می­‌کرد. برای همین نتوانسته بودم با آن فیلم  همذات پنداری کنم. بیشتر کلافه شده بودم. نمی­‌خواستم باور کنم پدر من هم به این مرحله می­‌رسد. حتی همان موقع با خودم فکر کردم که دو جایزه اسکار برای این فیلم؟ چرا!؟

 فیلم پدر

فیلم پدر

حالا بعد از گذشت این دو ماه از رفتنِ بابا،  وقتی که بی­قراری رهایم نمی­‌کند و نیمه شب از خواب می­‌پرم؛ دیدنِ فیلم می­‌تواند کمی آرامم کند. دوباره می­‌روم و فیلم را دانلود می­‌کنم. می­‌خواهم این بار «آنتونی هاپکینز» را دوباره تماشا کنم. فیلم از نگاهِ او که آلزایمر دارد، روایت می­‌شود. روایت آلزایمر مرحلهٔ پیشرفته. مرحلهٔ توهم. مرحلهٔ درآمیختگیِ واقعیت و خیال. مرحلهٔ سیٌالیتِ عجیب ذهن. چه پارادوکس غریبی! در تنی ناآرام، مغزی دچار آتروفی شده در حالی که عاطفه و احساس جان گرفته و پررنگ شده است.

این بار با آنتونی زندگی می­‌کنم و مدت نود و هفت دقیقه، آنتونی و بابا را در یک قاب  می­‌بینم. همان توهم­‌ها. همان بهانه­‌ها. همان گم­‌کردگیِ زمان و مکان، همان بی­‌خانمانی و همان بی­‌قراری­‌ها و آنجا که آنتونی در جستجوی مادرش و دخترش لوسی است،  با آنتونی و بابا اشک می­‌ریزم. همان­‌جا که آنتونی اشک­‌های «آن» دخترش را پاک می‌کند، یاد آن روز می­‌افتم که بابا مرا نشناخت و می­‌خواست منِ غریبه را از خانه بیرون کند. گریه­‌ام گرفت. او نمی­‌فهمید من دخترش هستم. اشک­‌هایم از نگاهش دور نماند و پرسید: «چرا گریه می­‌کنی!؟»
و بعد آرام به صورتم دست کشید و گفت: «بابات کیه؟»
بغضم ترکید و گفتم: «شما…»
بابا گفت: «پس چرا خودتو زودتر معرفی نکردی؟»

این تجربهٔ مشترک که نه فرهنگ می­‌شناسد و نه مرز، رهایم نمی­‌کند. برای چشمانِ ترسیده و بی­قرارِ بابا و آنتونی اشک می­‌ریزم. برای بی­خانمانی­‌شان و مگر نه این است که آدمِ بدون خانه، یعنی زیستن در خطر و تهدید؟ و مگر نه این است که خانه، یعنی امنیت فیزیکی؟  و بودنِ مادر، لوسی و هر آنکس که دوستش می­‌داریم، یعنی امنیت عاطفی؟ حالا بابا رفته و در کنار مامان آرام گرفته است. خانهٔ او سنگ قبری است که بالای سرش درخت سروی کوچک است، و پرندگان آواز می­‌خوانند. بعد از آنکه از سر مزارش به سمتِ خانهٔ خودش می­‌آیم کوچه با من غریبگی می­‌کند. به خانه­‌اش می­‌رسم. کلید را می­‌چرخانم.

خانه همان خانه است، اما این خانه دیگر خانه نمی­‌شود. در و دیوار همان است. اشیاء سر جایشان هستند. طاقچهٔ اتاق بابا همان­طور دست­‌نخورده باقی مانده است. گوشهٔ قاب عکس او روبانی سیاه است. اما با خانهٔ قبل از رفتنش، خیلی فرق دارد. خالی است و من هر بار که به آنجا می­‌روم بیشتر گم می­‌شوم. حالا رسیده­‌ام به او.  من هم در این جهان گم شده­‌ام. مدام دارم «هیچ کجا» را می­‌گردم و چیزی پیدا نمی­‌کنم.