اغلب کسانی که عاشق فیلم و سینما هستند، معمولا سالنِ سینمایی در شهر دیارشان هست که در قلب و ذهنشان جایگاهی خاص دارد. برای ما بچههای خیابانِ اردیبهشت، آن سینما «ماژستیک» بود. این سینما سال ۱۳۳۸ در خیابانِ شاه، جمهوری امروز، افتتاح شد. بنیانگذارش حسین بهمنش، از دوستان و همکاران پدرم (ابوالحسن سنماری) بود که سابقهای طولانی در پخشِ فیلم دارد. سالها بعد، در سال ۱۳۵۹، مدیریت سینما به یدالله شهیدی، از دیگر دوستانِ او رسید که ساکنِ همان خیابان بود. همین دوستیِ نزدیک باعث شد میان من، و آن خانواده، دوستی صمیمانهای شکل بگیرد و بیشتر اوقات فراغتمان را با هم بگذرانیم. یکی از اصلیترین تفریحات ما هم رفتن به سینما ماژستیک بود.
آن روزها فیلم دیدن رسم و رسومِ خاصی داشت. اول سردرِ سینما را نگاه میکردیم، بعد عکسهای داخلِ ویترین را و وقتی وارد میشدیم، نوبت ویترینهای داخل سینما بود؛ و دیدنِ آنونسِ فیلمهایی که قرار بود بهزودی اکران شوند. خوب به یاد دارم وقتی آنونسِ «عیسی بن مریم» ساختهی فرانکو زفیرلی شروع شد، صدایی آهنگین و خوشطنین در سالن پیچید؛ صدایی که در عمق وجودم نفوذ کرد. گویی خداوند در وصف پسرش عیسی سخن میگفت. آن صدای جادویی، صدای استاد منوچهر انور بود. از همان زمان، دیدنش به یکی از آرزوهایم تبدیل شد؛ انتظاری که نزدیک به دوازده سال طول کشید و شاید جالب باشد که سالها بعد، این آرزو به یکی از زیباترین خاطرههای زندگی حرفهایام تبدیل شد.
اولین دیدار…
اواخر خرداد سالِ ۱۳۷۱ منوچهر انور برای ضبط نریشنِ آنونسِ فیلمِ «ردِپایِ گرگ» ساختهٔ مسعود کیمیایی به استودیو فیلمکار آمد. من که بیصبرانه در انتظار دیدارش بودم از همون لحظهٔ اول شیفتهٔ وقار و حضورِ سمپاتیک و قد و قوارهٔ رشید او قرار گرفتم. مردی با قدی حدود ۱۹۴ سانت، چشمانی روشن و اندامی زیبا، که از همه نظر تحسینبرانگیز بود. بدون شک این چهرهٔ برجسته که دانش آموختهٔ آکادمیِ سلطنتی هنرهای دراماتیک انگلستان بود، اگر به بازیگری ادامه میداد، به یکی از تاثیر گذارترین چهرههای سینمای ایران تبدیل میشد. ۱۰ دی ۱۳۷۰ فیلمبرداری فیلم «ردپای گرگ» در ترمینالِ جنوب شروع شد و پس از ۴۵جلسه، کار به اتمام رسید. فیلمی که اولین تجربهٔ صداسرصحنه استاد بود و قاعدتا برای تدوین، به میز مویلایِ شش دیسک نیاز داشت و باید به استودیوی فارابی میرفتیم. وقتی این مشکل را با آقای کیمیایی مطرح کردیم گفت: «من به استودیوی میثاقه نمیروم» (هیچوقت از کلمهٔ فارابی استفاده نمیکرد)
تدوین کار به عهده استاد رجائیان بود، چهرهٔ توانایی که در صداگذاری نیز بسیار مهارت داشت و به خاطر کیمیایی پذیرفت فیلم را در استودیو فیلمکار تدوین کند . این مرحله از کار، حدود ۴ ماه به طول انجامید. روزای آخر بود که آقای رجائیان گفت فردا آقای انور برای ضبط نریشن آنونس به استودیو میآید. من آن شب تا صبح از هیجان خوابم نبرد، کلی برای خودم نقشه کشیدم که چگونه با این مرد برخورد کنم. اما آن زمان انگار هنوز نوبت من نشده بود و باید انتظار میکشیدم چون هرچه به پایان کار نزدیک میشدیم امید من برای دوستی با استاد کم رنگتر میشد. با خودم میگفتم: فقط یه معجزه میتواند این امید را زنده نگه دارد و معجزه اتفاق میافتد اگر به آن اعتقاد داشته باشیم.

پیمان سنماری و منوچهر انور
بعد از ضبط نریشن آنونس توسط استاد روبیک منصوری آقای انور از همه خداحافظی کرد و از درِ استودیو خارج شد. لحظاتی بعد انگار مطلب مهمی به خاطرش رسیده باشد برگشت و به کیمیایی گفت: «مسعود! من سالها پیش فیلمی ساختهام به نام «نیشدارو» که در آن پسرِ کوچکم که الان برای خودش مردی شده، بازی کرده. من از آن فیلم یک کپی بیشتر نداشتم که آن را زمانیکه تو در دفتر هومانی بودی، به تو دادم. لطف کن و کپی را به من برگردان.» من این درخواست را در گوشهای از ذهنم نگه داشتم. یک سال بعد کیمیایی اصرار کرد به پدرم بگویم فیلمهای «سفر سنگ» و «تیغ و ابریشم» را برایش پخش کند. پدرم زیر بار نمیرفت، حق هم داشت چون این فیلم ها قابلیت اکران مجدد نداشتند. اما در نهایت به اصرار من پذیرفت ولی شرط کرد که کپی تمیز بهش بدهند. فردای آنروز من همراهِ کیمیایی راهیِ دفترِ برادرِ بزرگش در خیابان شریعتی شدیم. یک از اتاقهای بزرگِ آنجا پر بود از کپی های ۳۵ میلیمتری که تا سقف روی هم قرار گرفته بود. من با دیدنِ این صحنه پشتم لرزید. وظیفهام مثلِ پیدا کردنِ سوزن در انبار کاه بود. وای که چقدر اذیت شدم تا اینکه چشمم افتاد به یک کپی کوچک مثل آنونس که رویش نوشته شده بود ( نیشدارو منوچهر انور)، انگار دنیا را به من داده باشند با عجله آن کپی را برداشتم. کیمیایی پرسید: «چی بود!؟» برایش درخواستِ منوچهر انور را توضیح دادم. به دفتر که رسیدم، به استاد زنگ زدم: صدای پیامگیر را شنیدم:لطفا پیغام بگذارید! صدای زیبای استاد انور بود.
نیشداروی شفابخش…
چند ساعتِ او با یک رنوی5 به دفتر ما آمد. وقتی از ماشین پیدا شد و کپی را در دست من دید لبخند رضایت از چهرهاش محو شد. گفت: «این پردهٔ اولِ فیلمه لطف کن پرده دوم هم برایم بیار. یا خدا!!!! فقط عشق به استاد میتوانست من را به آن جهنمِ پراز جعبههای فیلم که مثل در چهر طرف انباریِ تاریک تا سقف چیده شده بود، برگرداند. خلاصه به هر بدبختی که بود، با کلافگی و عرقریزان، پردهٔ دوم را هم پیدا کردم. بعد از پایان کار آمدم دفتر پدرم که در خیابان ایرانشهر جنوبی بود و به آقای انور زنگ زدم، از بخت بد تلفن روی پیامگیر بود با صدای لطیف آقای انور پیام گذاشتم که آقا بالاخره گمشده را پیدا کردم. بعد از آنکه کپیهای «نیشدارو» را تحویل دادم، رفاقت ما شروع شد و من گاه و بی گاه، با بهانه و بیبهانه، به دیدنشان میرفتم. گذشت تا رابطهٔ ما از زمانِ ساخت آنونسِ فیلم «لیلا» که پخش آن در دفتر ما انجام میشد شکلی دیگر به خودش گرفت.
برای ساختِ آنونسِ این فیلم، من از او خواهش کردم ابتدا فیلم را ببیند. شنیده بودم تا قبل از این فیلم، هیچکس نتوانسته بود او را مجبور به دیدن فیلم کند حتی زندهیاد هوشنگ کاوه هم حریفش نشده بود. میگفت: «میگفت لزومی نداره، دلیلش این بود که میبایست فیلم را پرده به پرده روی میز موویلا ببیند..» فیلمهای قبلیِ مهرحویی مثلِ «سارا» و «پری» آنطور که باید در فروش موفق نبودند. پخش فیلم لیلا در دفتر پیمان فیلم، به عهدهٔ من بود. پدرم ابتدا به شدت مخالفت کرد اما با اصرار و مسئولیتِ من بالاخره پذیرفت. من وسواس خاصی به آنونسِ فیلم داشتم، به همین خاطر از استاد خواستم که فیلم را ببیند. قبول نمیکرد، من اما جان نزدم و از درخواستم کوتاه نیامدم چون مطمئن بودم با دیدن فیلم، متن بهتری خواهد نوشت. در نهایت پذیرفت.
با هم رفتیم استودیوی بهمن، فیلم را پرده به پرده دید و آخر کار به شدت از آن خوشش آمد، نتیجه آن شد که متن زیبایی روی آنونس نوشت. پس از آماده شدنِ آنونس اعتراف کرد که این لجاجت برای ندیدنِ فیلمها، کاملا اشتباه بوده چرا که بعضی از سازندگانِ آنونسها از اعتماد او سؤاستفاده کرده بودند و او آنونسِ فیلمهایی را گفته بود که اگر فیلم را دیده بود، امکان نداشت برایشان نریشن بگوید. آن تقابل و رویارویی باعث عمیقتر شدن دوستی من و آقای انور شد و از آن پس من تبدیل شدم به یکی از دوستانِ و معتمدانش، طوری که اگر پیشنهادِ ساختِ آنونسی را دریافت میکرد، از من نظر می پرسید نظرت چیه؟ فیلم را دیدی یا کارگردانش را میشناسی؟ دوستی من و استاد از این جا شکلِ محکمتری گرفت و بعدها با ساختِ آنونسهای (هتل کارتن)، (لیلا)، (بچههای آسمان)، (بانویِ اردیبهشت)، (طعم گیلاس)، ( تمشک) و (ناهید)، رفاقت و همکاری، با هم پیوند خورد.
لیلاحلالِ مشکلات شد!
پس از موفقیت فیلم «لیلا» و فروشِ خوبِ آن، تعداد پیشنهادها به استاد خیلی زیاد شد و با توجه به اعتمادی که به من پیدا کرده بود پیشنهاد کرد مرا به عنوانِ مدیر برنامههایش معرفی کند تا بر اساسِ سلیقهٔ او برایش فیلم انتخاب کنم. من به دلیل اینکه تعداد پخشهای فعالِ فیلم حدود بیست و چندی بیشتر نبود و همگی از دوستانِ پدرم بودند با این امر مخالفت کردم و گفتم هر فیلمی را که رد کنم زنگ میزنند به پدرم و برایم داستان میشود. به ایشان گفتم هر فیلمی که به شما پیشنهاد شد بدون اینکه اسمی از من بیاورید نظرم را بپرسید. در آن سالها همهٔ فیلمهایی که اکران میشد باید قبلش در جشنواره فجر شرکت میکرد، من همراه پدرم فیلمها را می دیدیم و به آنها اشراف داشتم.
همان اولین باری که کنار هم نشستیم، گفتم دلم میخواهد کمی از خودتان برایم بگویید. گفت که سال ۱۳۰۷ در تهران متولد شده و پس از پایانِ تحصیلاتِ ابتدایی و متوسطه به انگلستان رفته و شش سال در رویال آکادمی لندن دورهٔ هنرهای دراماتیک را گذرانده. وقتی احساس کرد با عشق به حرف هایش گوش میدهم گفت: «سال ۱۳۳۵ به ایران برگشتم و عضو گروه هنرهای ملی شدم گروهی که عباس جوانمرد، علی نصیریان و عصمت صفوی در این گروه عضو بودند.
یک بار ازشان پرسیدم: «آقا به نظرتان آنونس، یعنی چه؟» گفت: «آنونس یک جور اعلام است که در آن انتظاری در تماشاگر برای دیدنِ فیلم ایجاد کنیم. البته آنونسهایی هم هست که تماشاگر را تحمیق میکند و مثلِ گنداب، مضر و خطرناک است. به نظرم اگر آنونس بارِ تبلیغاتیِ تاثیرگذاری داشته باشد و برای یک فیلم بد گفته شود، اثرِ بسیار مخرب و نابودکنندهای دارد.»
ریزهکاریهای انور برای ساخت آنونس

یک بار که داشتیم روی آنونسی کار میکردیم، با هیجان پرسیدم: شما این ریزهکاریها را کجا یاد گرفتهاید؟ گفت: «زمان تحصیل در اروپا، آنونسهای مختلفی را میدیدم و با شیوههای مختلفِ آن آشنا هستم. شروع کارم هم داستان جالبی دارد، میدانی که من گوینده هم هستم و قبل از انقلاب در جشنوارهها مثلِ جشنواره جهانی فیلم تهران ادارهٔ جلسات و پرسش و پاسخ را اداره میکردم. زمانی که تازه به ایران آمده بودم، رفتم سراغِ تئاتر و در گروه هنرهای ملی عضو شدم. بهعنوان اولین کار هم نمایش معروف “بلبل سرگشته” را به فستیوال اروپا بردیم که بسیار موفق بود. این اتفاق باعث شد روی تئاتر بیشتر متمرکز شوم، بعدها بهعنوان گویندهٔ خبر و مترجم در رادیو تلویزیونِ ملیِ آن زمان استخدام شدم.
در رادیو هم تعدادی نمایشنامه اجرا کردم. نمایشنامههایی که اغلب خودم مینوشتم و کارگردانی میکردم. تجربهٔ خوبی بود. بعد از آن، در بخش دوبلاژ و گویندگی فیلمها هم فعالیت کردم و وارد سینما شوم. حتی در چند فیلم بهعنوان گوینده و بازیگر نقشهای کوتاه هم بازی کردم. اما کار اصلیام ساخت آنونس بود. شاید اولین کسی باشم که در ایران آنونس فیلمها را به شکل امروزی ساختم.»
من مثلِ شاگردها هربار زمان کار ، استاد را سئوالپیچ میکردم، میگفت: «آنونس همیشه در کارهای هنری من جایگاه ویژهای دارد. زمانی که شروع کردم، روشهای مختلفی برای جلبِ توجه تماشاگر وجود داشت. یکی از این روشها این بود که صحنههای هیجانانگیزِ فیلمی را انتخاب میکردند و پشت سر هم میگذاشتند، اما من معتقد بودم آنونس نباید صرفاً یک سری تصویر پشت سر هم باشد، باید خودش یک اثر هنریِ مستقل باشد. به همین دلیل، از همان ابتدا سعی کردم آنونسها را با یک متن و صدای خاص همراه کنم. فکر میکردم آنونس مانند یک فیلم کوتاه باید دارای ساختار، ریتم و حس باشد. به همین دلیل سعی میکردم صداها و موسیقیهایی را انتخاب کنم که با فضایِ فیلم هماهنگ باشد. این کار باعث میشد که آنونسها تأثیرِ بیشتری داشته باشند و تماشاگر را به دیدن فیلم ترغیب کنند. سعی میکردم آنونسها حتما با صدای خودم و با متنی که نوشته بودم خوانده شود. با این کار، آنونسها هویت ویژهای پیدا میکرد.
دیدار با اصغر فرهادی
تابستان سال ۹۳ داشتم با تاکسی برای ضبطِ نریشنِ فیلم «تمشک» ساختهٔ سامان سالور به استودیو بهمن میرفتم که استاد زنگ زد و پرسید: «با اصغر فرهادی دوست هستی؟» گفتم: خیر… گفت: «به نظرم فیلمهای فرهادی خیلی تحت تاثیرِ هنریک ایبسن (نمایشنامه نویس شهیر نروژی) است که من خیلی دوست دارم در این باره باهاشون حرف بزنم.» میدانستم که استاد از طرفدارانِ پر و پا قرصِ ایبسن است. گفتم: «خب باهاشون قرار میگذاریم.» پرسید: «تو باهاش آشنا نیستی؟» گفتم: آقای فرهادی منو نمیشناسه اما شما را که حتما می شناسه…» زنگ زدم دفتر آقای فرهادی و به حمیدرضا قربانی( دستیارِ آن زمانِ فرهادی) موضوع را گفتم. حمیدرضا گفت: «آقای فرهادی خیلی سرش شلوغه و…» گفتم: اگر میشه فقط بهش.ن پیام برسونید» چند دقیقه بعد قربانی زنگ زد و گفت: «آقای فرهادی سلام رسوندند و گفتند هر زمان شما بگید ما خدمت میرسیم» ساعتی بعد دیداری در منزلِ آقای انور داشتیم و آقای فرهای یک پک دی وی دی از کارهایشان را برای استاد هدیه آوردند و وقتی استاد از ایبسن پرسیدند آقای فرهادی گفتند که پایان نامه دانشگاهیشان ایبسن بوده است

پیمان سنماری ، اصغر فرهادی و منوچهر انور
.چرا به بیضایی پاسخ منفی داد؟
زمانیکه استاد بیضایی تصمیم گرفتند که به آمریکا مهاجرت کنند آمدند پیش آقای انور و از ایشان خواستند چند تا از نمایشنامههایی را که میخواستند در آمریکا تدریس کنند، برایشان ترجمه کنند البته استاد نپذیرفتند. وقتی من با تعجب دلیلش را پرسیدم گفت کار کردن با بهرام خیلی سخته و در همه امور با وسواس، دخالت میکند!» گفتم: «خب میگفتید به شرطی که دخالت نکنید، انجام میدهم!» گفتند: «برای جلسه اول زود بود!» قطعا مترجمان زیادی بودند که توانِ ترجمهٔ کارهای آقای بیضایی را داشتند اما بدون شک هیچکس نمیتوانست به خوبی آقای انور این کار را به خوبی او و به نحو احسن انجام دهد و آقای بیضایی که به این امر واقف بود پس از چند جلسه، شرطهای آقای انور را پذیرفتند.
اژدها بالاخره وارد شد!
تابستان ۹۴ استاد با من تماس گرفت و پرسید: «مانی حقیقی می شناسی؟» گفتم بله، نوهٔ آقای ابراهیم گلستان است. آن زمان گویا رابطهٔ آقای انور با زندهیاد گلستان شکرآب بود. گویا مانی حقیقی برای ضبطِ صدای استاد در فیلم «اژدها وارد می شود» تماس گرفته بوده ولی از آنجا که مانی را نمیشناختند، گفته بودند: چند ساعت دیگر تماس بگیرید! بعد که تعریفهای من را از آقای حقیقی شنیدند به ایشان چراغ سبز نشان دادند و با شوخی به حقیقی گفته بودند که پدربزرگ از اینکه با من کار می کنی ناراحت نشوند؟
چند سال پیش رضا درمیشیان از فرانسه به من زنگ زد که در پاریس است و میخواهد به دیدار استاد برود. من با آقای انور تماس گرفتم، ایشان را نشناختند و توضیحات درباره کارهای درمیشیان افاقه نکرد و نپذیرفتند وقتی به درمیشیان گفتم باورش نمیشد و شاید پیشِ خودش فکر میکرد من اصلا پیامش را انتقال ندادهام وقتی توضیحاتم را درباره خُلق و خُوی استاد شنیدند تا حدی قانع شدند.
آخرین دیدار
بزرگداشت منوچهر انور
هفت سال پیش به همت علی دهباشی مراسمِ بزرگداشت او در خانهٔ هنرمندان برگزار شد و آن شباستاد اکبر عالمی، محمدرضا اصلانی و چند سخنرانِ دیگر برایش سنگ تمام گذاشتند. آن شب من این افتخار را داشتم که زندهیاد خسرو سینایی را که دردِ پا داشت، با اتومبیل به منزلشان در شهرک غرب برسانم و آن شب آخرین دیدار من با آقای انور و دکتر عالمی و خسرو سینایی بود که بخاطر حملهٔ ویروسِ مرگبارِ کرونا ترکمان کردند. پس از آن بود که انور به فرانسه سفر کرد و با تمام عشقی که به این آب و خاک داشت، دیگر به ایران برنگشت.

