Skip to main content

مدت‌ها بود نمایشی ندیده بودم که مانند «آرش» تا این‌ حد مرا به وجدم بیاورد و از تماشایش غرقِ لذت شوم. زمانِ اجرا چنان مسحور و مفتونِ آن شده بودم که مانندِ یک آدمِ طلسم شده، احساس می‌کردم به بخشی از تاریخِ کهنِ این دیار پرتاب شده‌ام و یکی از عاشقانِ وطنم هستم که برای بازوانِ پرقدرتِ آرش و نیزه‌ای که او با کمانش پرتاب می‌کند، قلبم به تپش می‌افتد و اشک‌هایم جاری می‌شود.

«آرش» را علی سرابی، با تجربه‌های ارزشمندِ تاتری‌اش و گروه عظیمی از بازیگرانِ محبوب و خلاق، با جلوه و شکوهی زیبا و بسیار دیدنی روی صحنه آورده است. نمایش از بازی‌ها و کارگردانی گرفته تا موسیقی، طراحی صحنه، لباس و نورپردازی، بسیار خلاقانه، ظریف و باسلیقه اجرا شده است. اما آنچه تماشای آن را برایم ارزشمندتر می‌کند، اجرای حادثه‌ای است که یکی از حماسه‌های تاریخِ این دیار است. «آرش» درست در روزگاری روی صحنه رفته که خطرِ جنگ و تجاوزِ بیگانگان بر سرزمین ما سایه افکنده و یادآوریِ تاریخ، فرهنگ و هویت ایرانی اهمیت بیشتری پیدا کرده است. در چنین شرایطی، دیدن داستانِ مردی که برای نجات ایران از جان مایه می‌گذارد، احساس عجیبی در تماشاگر به وجود می‌آورد، اتفاقی که متاسفانه طی سال‌ها، از دوران مدرسه تا امروز، از آن غافل شده‌ایم. «آرش» در زنده کردنِ عشق به ایران بسیار موفق است و وقتی سالن را ترک می‌کنی، بیش از پیش به ایرانی بودنت افتخار می‌کنی.

نمایش با دو کودکِ خردسال(یک دختر و یک پسر ) به عنوانِ نمادِ جامعهٔ ایرانی آغاز می‌شود که کمانی به دست می‌گیرند و وارد تنهٔ درختی می‌شوند. آنجا داستان آرش برایشان تعریف می‌شود و ما نیز همراه آن‌ها وارد دنیایِ این افسانهٔ زیبای ایرانی می‌شویم. این شروع را بسیار دوست داشتم، اما زیبایی واقعی آن در پایان مشخص می‌شود؛ جایی که دوباره همان دو کودک را می‌بینیم که این بار با لباس و روپوش و کیفِ مدرسه، راهیِ کلاس‌های درس می‌شوند. به نظرم این یکی از بهترین انتخاب‌های علی سرابی کارگردانِ نمایش است. داستانی که از گذشته آغاز شده، با تصویر این دو کودک به زندگیِ امروز و آینده پیوند خورده است. این‌ها نمادی از نسل تازه ایران هستند؛ نسلی که باید گذشتهٔ سرزمینش را بشناسد، به آن افتخار کند و ارزشِ صلح و فداکاری را از قهرمانانش بیاموزد.

در این نمایش، آرش تنها یک قهرمان افسانه‌ای نیست. او مردی است که زندگی و عشق را دوست دارد، از جنگ بیزار است و با اینکه سازندهٔ تیر و کمان حرفه‌ای است که از نیاکانش به ارث برده، علاقه‌ای به کشتنِ انسان‌ها ندارد. همین ویژگیِ شخصیت او را جذاب‌تر می‌کند. آرش به دنبال افتخار یا جنگیدن نیست و وقتی تصمیم می‌گیرد جانش را برای پایان دادن به جنگ فدا کند، ارزشِ او را بیشتر درک می‌کنیم. اما اگر بخواهم از مهم‌ترین نقطه قوت این نمایش نام ببرم، بدون تردید بازی بی‌نظیرِ علی شادمان در نقش آرش است. انتخاب شادمان برای این نقش به نظرم یکی از بهترین تصمیم‌های کارگردان بوده است. او از نظر ظاهر و فیزیکِ بدنی، شباهتی به تصویرِ معمول ما از یک قهرمانِ افسانه‌ای مثلِ هرکول و رستم ندارد.

تماشاگر وقتی نام آرش کمانگیر و نقشِ ماندگارش را در وطن‌دوستی می‌شنود، شاید مردی بلندبالا، تنومند و نیرومند را در ذهنش تصور می‌کند که از همان لحظهٔ ورود به صحنه، قدرت بدنی‌ او همه را تحت تأثیر قرار دهد. اما علی شادمان چنین ظاهری ندارد و اتفاقاً همین ویژگی، بازی او را جذاب‌تر و شخصیتِ آرش را باورپذیرتر کرده است. شادمان به جای آنکه تلاش کند با حرکاتِ اغراق‌آمیز، چهرهٔ یک پهلوانِ شکست‌ناپذیر را به نمایش بگذارد، آرش را به انسانی واقعی تبدیل می‌کند. مردی معمولی با احساسات و ترس‌ها و دل‌بستگی‌های خودش که ناگهان در برابر مسئولیتی بزرگ قرار می‌گیرد. در بازی او می‌توان علاقه به زندگی، نگرانی از مرگ، تردید در تصمیم‌گیری و سرانجام شجاعتِ پذیرفتن سرنوشت را دید. او با استفادهٔ بسیار خوب از چهره، صدا و حرکات بدن، این تغییرات را به شکلی طبیعی نشان می‌دهد و تماشاگر را با خودش همراه می‌کند.

به نظرم مهم‌ترین موفقیت شادمان این است که برای قهرمان نشان دادن آرش، به قدرت جسمانی و رجزخوانی تکیه نمی‌کند. قدرت او در تصمیمی است که می‌گیرد و شادمان این موضوع را به‌خوبی در بازیش نشان می‌دهد. هرچه به پایان داستان نزدیک می‌شویم، بیشتر به این مرد علاقه‌مند می‌شویم و فداکاری او برایمان تحسین‌برانگیزتر می‌شود، چون دیگر با یک قهرمانِ دور از دسترس روبه‌رو نیستیم، بلکه انسانی را می‌بینیم که می‌توانست یکی از خود ما باشد. «علی شادمان» با انرژی، احساس و تسلطی که در اجرای این نقش دارد، یکی از بهترین بازی‌های صحنه‌ای‌اش را ارائه می‌دهد و بخش بزرگی از موفقیت نمایش را باید به حساب او گذاشت.

در بینِ سایرِ بازیگرانِ نمایش، مارال بنی‌آدم در نقش مادری که فرزندش در جنگ شهید شده، بازیِ بسیار تکان‌دهنده‌، بدون اغراق و زیرپوستی دارد. درد این مادر تنها با کلمات بیان نمی‌شود. در چهره، صدا و حرکاتش می‌توان اندوهِ از دست دادنِ فرزند را احساس کرد. به‌خصوص مویه‌اش در سوگ فرزند، لحظاتی را خلق کرده که به‌آسانی از خاطر نمی‌رود. صدایِ این مادرِ داغدیده در روحِ تماشاگر رسوخ می‌کند و او را برای لحظاتی از تمام زیبایی‌ها و شکوهِ صحنه جدا می‌کند تا به تلخیِ جنگ فکر کند. بنی‌آدم بدون آنکه اندوه شخصیت را مصنوعی جلوه دهد، دردِ مادری را نشان می‌دهد که عزیزترین دارایی زندگی‌اش را از دست داده است. به نظرم این صحنه یکی از لحظه‌های تأثیرگذارِ این نمایش است و بازی او شایستهٔ تحسینِ فراوان.

اهمیتِ این صحنه تنها در بازی خوب مارال بنی‌آدم نیست، بلکه در جایگاهی است که در داستان دارد. ما درباره جنگ و قهرمانی حرف می‌زنیم، اما گاهی فراموش می‌کنیم که پشت هر جنگ، مادرانی هستند که فرزندانشان را از دست داده‌اند، مگر آن که تبدیل به ربات شده باشیم. مویهٔ این مادر، چهرهٔ پلیدِ جنگ را به تماشاگر نشان می‌دهد و باعث می‌شود مخالفت آرش با خونریزی را بهتر بفهمیم. اینجاست که نمایش، در کنارِ ستایش از فداکاری برای میهن، به‌یادمان می‌آورد که چه جان‌های عزیز و سرمایه‌هایی که در جنگ نابود شده اند.

طناز طباطبایی نیز در نقش دینا بازی‌اش در این نقش خوب درآمده، دینا تنها زنی نیست که کنارِ آرش قرار گرفته باشد. او شخصیتی متفاوت و تا اندازه‌ای اسرارآمیز است که در تصمیم‌ها و احساسات آرش نقش مهمی دارد. گاهی او را به سوی انجام وظیفه‌اش تشویق می‌کند و گاهی چنان نگران سرنوشت اوست که می‌خواهد مانع رفتنش شود. حضورِ علیرضا شجاع‌نوری نیز از امتیازهای مثال‌زدنیِ این نمایش است. او با تجربهٔ فراوان، بیان سنجیده و حضورِ آرام و مسلط، بدون نیاز به حرکات اضافی، توجه تماشاگر را جلب می‌کند بویژه آنجا که متوجه می‌شویم او پدر بزرگی مهربان است که برای جاافتادنِ قصه، جامهٔ پادشاهی پوشیده است. حمید صفت نیز در نقش افراسیاب با گریمی شگفت‌انگیز، صدای رسا و بدن تنومندش، چنان در این شخصیت جا افتاده که حضورش روی صحنه بسیار باور پذیر است. هیبت و صدای او به‌خوبی با شخصیت افراسیاب هماهنگ شده و بازی‌اش از امتیازهای نمایش است

در نمایشی که موسیقی و حرکت‌های بزرگ در روی صحنه‌، حضورب پُر رنگ دارند، این نوع بازی ارزش زیادی دارد. دیگرِ بازیگران نیز در کنارِ هم مجموعه‌ای هماهنگ به وجود آورده‌اند، اما برای من بازی علی شادمان و مارال بنی‌آدم از آن اجراهایی بود که پس از پایان نمایش هم در خاطرم باقی ماند.

کارگردانی علی سرابی نیز شایسته تحسین است. هماهنگ کردن این تعداد بازیگر با موسیقیِ زنده، حرکت‌های گروهی، تغییرات مداوم صحنه و امکانات فنی فراوان کار آسانی نیست. سرابی توانسته نمایشی بزرگ و منظم بسازد که با وجودِ شکوهِ صحنه‌ها، ارتباط تماشاگر با داستان حفظ می‌شود. طراحیِ صحنهٔ محسن نصراللهی، نورپردازیِ مرتضی نجفی، لباس‌های شیما میرحمیدی و گریم و ماسک‌های بابک اسکندری نیز نقش مهمی در زیبایی اجرا دارند. تغییر فضاها با کمک نور و تصویر بسیار خوب انجام می‌شود و توجه به جزئیات در تمام بخش‌های نمایش دیده می‌شود.

موسیقی فردین خلعتبری با اجرای زندهٔ ارکستر به رهبری بهنام ابوالقاسم، یکی دیگر از بخش‌های فوق‌العادهٔ «آرش» است. بویژه آنکه موسیقی تنها همراهِ صحنه‌ها نیست، بلکه به احساسات بازیگران و هیجانِ اتفاقات کمک می‌کند. به‌خصوص در صحنه‌های حماسی، هماهنگی موسیقی با حرکتِ بازیگران چنان خوب است که تماشاگر را کاملاً تحت تأثیر قرار می‌دهد. البته در بعضی بخش‌ها می‌شد بیشتر به روابط عاطفی شخصیت‌ها فرصت داد، چون گاهی سرعتِ تغییرِ صحنه‌ها و حضور پررنگ موسیقی اجازه نمی‌دهد بعضی احساسات به اندازه کافی قوام پیدا کند.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های «آرش»، زنده کردنِ یکی از زیباترین افسانه‌های ایرانی در زمانی است که بیش از همیشه نیاز داریم فرهنگ، تاریخ و هویت خود را به یاد بیاوریم. عشق به ایران و دفاع از سرزمین، موضوعی جدا از مخالفت با جنگ نیست. آرش درست به این دلیل قهرمانِ بزرگی است که جنگ را دوست ندارد، اما حاضر نیست سرزمین و مردمش را رها کند. او از جان خود می‌گذرد تا مردم بتوانند در آرامش زندگی کنند. اتفاقی که در انتقالِ این احساس بسیار موفق است و بدونِ توسل به شعار موفق است.

برای من، پایانِ نمایش با بازگشت بچه‌ها که لباس مدرسه پوشیده‌اند و راهی مدرسه می‌شوند، یکی از زیباترین لحظات اجرا بود. پس از آن همه هیجان، اندوه و فداکاری، دوباره به زندگی برمی‌گردیم. به کودکانی که باید در صلح بزرگ شوند و آیندهٔ سرزمینشان را بسازند.  «آرش» برای من فقط یک نمایش زیبا و باشکوه نبود. یادآوری این بود که ایران، در این زمانهٔ دشوار، چه فرهنگ غنی و چه هنرمندانِ بزرگی دارد. از سالن نمایش که بیرون آمدم بسیار سبکبال، شادمان و مغرور بودم که ایرانی‌ام، از خودم می‌پرسیدم در چند جای این کُرهٔ خاکی، هنرمندان‌شان با کمترین امکانات قادرند چنین نمایش خلاقانه و زیبایی را تدارک ببینند؟