Skip to main content

فیلمِ کوتاه و مستندِ «مرضیه و پرنده» به کارگردانی آذر مهرابی، که در چهل‌و سومین جشنوارهٔ فیلم‌های کوتاه و مستند تهران در بخش مسابقه به نمایش درآمد، نگاهی ظریف و زنانه دارد به عشق، به هنر، به طبیعت، به مادرانگی و به تنهایی و فقدان. یک زنِ پا‌به‌سن گذاشته، به یادِ همسر فقید و هنرمندش و در فراقِ دو فرزندش که دور از او در اروپا مشغول کار و درس هستند، می‌خواهد همهٔ تنهایی و فقدان‌هایش را با سبکِ تازه‌ای از زندگی، تسلی دهد و با تدارک و پیراستنِ خانه‌ای دلخواه، در محیطی نسبتا روستایی در شمالِ کشور، بر آن فقدان‌ها غلبه کرده و زندگی در کنارِ خانواده را به شیوه‌ای دیگر، بازیابی کند. انتخابی که او را در مجاورتِ دائمیِ گُل و گیاه، جنگل، موجوداتِ پیرامونش و در مجاورتِ دریا قرار دهد.

مرضیه که در آستانهٔ کهنسالی و انزوایِ ناگزیر و شرایط سنی است؛ آداب و رسومِ زندگی‌اش را برای تاب‌آوری، دگرگون می‌کند و زندگی را بر مدارِ نوعی سلوک و عرفان زمینی برپا می‌کند. او با استفاده از مواد و مصالح و موجودات زنده، که در اطراف و در دسترس‌اش هستند، مسیری تازه و دلچسب برای زندگیش می‌سازد. در این سلوک و عرفانِ عملی، اگر فرزندانش بزرگ، مستقل و دور از او به‌سر می‌برند؛ مادرانگیِ باقیمانده در ذات و احساسش را با تیمار و مراقبت از چند نوزادِ موش، که در کارتنی در انباریِ خانه‌اش زاده‌ شده‌اند، عملی می‌کند. او مارمولکِ داخلِ حیاطِ باغچه را نوازش می‌کند و خوشحال است که به او لبخند بزند و صبح‌بخیر بگوید!

می‌تواند مثل یک مادر که به فرزندِ خردسالش در راه‌ رفتن کمک می‌کند، به سوسکِ سیاهِ باغچه که وارونه به زمین افتاده و توان خلاص شدن از خطر دست‌وپا زدنِ بیهوده و توانِ روی پا ایستادن را ندارد، دلداری بدهد و برای اینکه راه بیفتد، به او کمک کند. می‌تواند در جداییِ ناگزیر از فرزندانش، اگر نشد که باگوشی تلفن با آن‌ها حرف بزند، سردیسِ چوبی و خراطی شدهٔ دو فرزند و دخترش را که سال‌ها قبل از آن‌ها ساخته، در آغوش بگیرد، با آن‌ها سخن بگوید و نوازششان کند.
حتی می‌تواند صدفِ یک حلزون را کنار گوشش قرار بدهد و به سخنانِ خاموش و شاید آوازهای او گوش بسپارد. انگار که به حرف‌های دخترش گوش می‌دهد هنگامی که تلفنِ همراه او خاموش است و یا آنتن نمی‌دهد. یا تلاشِ پیگیرانه‌ای می‌کند که انگار به فرزندانش و یا کودکانی دیگر نقاشی بیاموزد، به پیرزنِ بیسوادِ همسایه که هرگز در عمرش نقاشی نکرده، درس نقاشی بدهد و او را ترغیب کند که نقاشی بیاموزد و چنان نقاشی‌های مبتدی و ناشیانهٔ زنِ سالمند را مادرانه تشویق و ترغیب کند که مادری کودک خردسالش را، پیرزن را بابت آموختن مهارت‌های اولیه، تحسین کنند.

سلوک جاری و عملی مرضیه بی شباهت به نوعی وقف کردن داشته‌هایش برای اختصاص یافتن و فایده بردن جمعی از کار نیست. مرضیه عملا زندگی‌اش را در نوعی وقف کردن می‌گذراند، مثلِ مراقبت از باغچه و گل‌ها و گیاهانش، مراقبت از موجودات زندهٔ درون و پیرامونِ خانه‌اش، چه مرغ و خروس و گربه و غاز باشند و چه موش و مارمولک وحلزون. سویهٔ دیگر سلوک زمینیِ مرضیه پر کردن و حتی اشباع کردن اوقات تنهایی و فراغتش با هنر است. او بی‌وفقه مشغول افرینش و اجراهای هنری است. نقاشی می‌کشد، سفالگری و پیکرسازی می‌کند، اواز می‌خواند، پیانو میزند، رقص و حرکت‌های موزون می‌کند. انگار که جشنواره‌ای از هفت هنر برای غلبه بر تنهایی و جبرانِ فقدان‌ها در پیرامونِ خودش تدارک دیده تا به قولِ آن ترانهٔ مشهور: «با اینا زندگی را سر می‌کنم…»

وقتی‌که‌ سایه و عوارضِ جنگ اخیر هم ناخواسته و ناگزیر روال زندگی‌اش را به‌هم می‌زند و به دلیل متوقف شدن سفرهای برون‌مرزی، شوقِ دیدار با فرزندش را ضایع می‌کند؛ گرچه چندی از سلوک و عرفان عاشقانه‌اش فاصله می‌گیرد و حتی به نوعی شورشگری بر علایق هنری‌اش دست می‌زند و بر گل و خمیر سفالگری‌اش مشت می‌کوبد و بر بوم‌های نقاشی‌اش رنگ سیاه می‌پاشد، اما تاب می‌آورد و با یادآوریِ زندگیِ عاشقانه و الهام ‌گرفتن از همسرِ فقید و عاشق و هنرمندش؛ دوباره به سلوک و عرفانِ عاشقانهٔ گزینشی و متداولش بازمی‌گردد و با اجرای یک رقصِ خیال‌انگیر در خلوت و سکوت ساحل دریا و با نقش کردن یک پرنده بال‌گشوده بر شن‌های ساحلی، دوباره به سلوکِ مطلوبش، سلامی دوباره می‌کند.

فیلم مستندِ «مرضیه و پرنده» که بنا بر شنیده‌ها به دلیل الزامات و مقررات مدون جشنواره بخشی از فیلم ساخته را به ناچار و با عجله کوتاه کرده و شاید آنچه تماشا کردیم، همه داشته‌های فیلم اصلی و کامل را به تماشا نگذاشته باشد اما در همین وضعیت هم پر از صحنه‌ها و لحظات دوست‌داشتنی است…