Skip to main content

از همان بچگی عاشق نورپردازی‌های سرخ و صورتیِ پیدا و پنهانِ دیوارهای سفید و سوراخ‌سوراخ و آکوستیکیِ «سینما قصر طلایی» اراک بودم که به شکل حرف اِم انگلیسی(M)، در دو طرف، خودنمایی می‌کردند. از تماشای تابلوهای نارنجی و سرخِ خروج حظ می‌بردم و با چراغ‌های کنارهٔ صندلی‌ها عشق‌بازی می‌کردم. از آنتراکت میان فیلم، پیش‌پرده‌ها، ساندویچ و نوشابهٔ بوفه در طبقهٔ بالا و آقای پرچمی هم بهتر است حرفی نزنم! پوستم با یادآوری آن خاطرات قشنگ مورمور می‌شود. جویدن آدامس‌های خوش‌عطرِ استیک که جلد آلبالویی داشتند و در لای زرورق‌های طلایی و نقره‌ای نازک جا خوش کرده بودند، کلی کلاس داشت آن روزها.

چه سینماهایی! چه فیلم‌هایی! سینما کاپری با فیلم «جوانمرد» و «تعصب»، سینما دنیا با «تاراج» و «سناتور»، سینما موسیو با «فرمان فاتحین» و «فخرالدین» و سینما قصر طلایی با «جاده‌های سرد»، «شعله»، «سوته‌دلان»، «گل‌های کاغذی» و «محمد رسول‌الله»! همچنان در ذهنم زنده هستند و به قول شهریار، هنوز زندگانی می‌کنند. این آخری‌ها سینما شهر صنعتیِ اراک هم با نمایش فیلم‌هایی مثل «صادق خان» و «ماجراهای اداره» برایم ماندگار شد و البته نمی‌شود از شور و شادی شب‌های سینمای تابستانی شهر صنعتی یادی نکرد. چندتایی فیلم خارجی در سینمای تابستانی شهر صنعتی، به همراه پدر و مادر و برادرانم، در روزگار کودکی دیده بودم.

نمی‌دانم چرا برای من سینما یک‌جورهایی به برف و زمستان گره خورده است؟! البته بهتر است بگویم سینما برای من به برف، زمستان، شب، بچه‌محل‌ها، ساندویچ، آب‌میوه و بستنی شکوفه، خیابان دکتر حسابی و باغ ملی گره خورده است. امروز همین‌طور بی‌دلیل به یاد فیلم «راه دوم» ساختهٔ زنده‌یاد حمید رخشانی افتاده بودم. کم نبوده‌اند آدم‌هایی که بعد از عبور از راه اول و پشت‌پا زدن به راه دوم، برای همیشه سالن‌های سینما را ترک کرده‌اند؛ هرچند که به نظرم اگر بتوان بر روی امواج نامرئیِ صدا سوار شد و با سرعت نور به پرواز درآمد، در کمتر از یک ثانیه، از آن بالا بالاها می‌شود دوباره آن آدم‌ها را در نقش حقیقی خودشان و البته با صدای دوبلورهایشان، زنده و حاضر تجربه کرد.

دارم از کیومرث ملک‌مطیعی، نعمت‌الله گرجی، سیروس گرجستانی، ناصر گیتی‌جاه، ایرج ناظریان و هنرپیشه‌ها و صداپیشه‌های سینمای ایران سخن می‌گویم و دارم از فیلم «راه دوم» حرف می‌زنم. می‌خواهم از پروانه معصومی و ناصر طهماسب و از برف و یخِ کوچهٔ سینما قصر طلایی بگویم. می‌خواهم از صدای قلبی که در تاریکی و سکوت سالن بزرگ سینما قصر طلایی به در و دیوار می‌خورد و بر گوش‌ها و چشم‌های ما می‌تابید، حرف بزنم؛ می‌خواهم از زن و مردی که کارشان به جدایی کشیده بود، زنی که مظلوم بود و مردی که اراده‌اش فقط جدایی بود، و آدم‌هایی که داشتند به ته خط و به تنهایی می‌رسیدند، حرف بزنم؛ اما چگونه؟ نمی‌دانم!

در آن شبِ سردِ زمستانی، به‌غیر از سه‌چهار ردیف آخر، صندلی‌های مابقی ردیف‌ها خالی بود. ناصر طهماسب در اثر تصادف حالش خیلی بدتر از پروانه معصومی بود. گمانم پزشکان می‌خواستند و مجبور بودند پای او را قطع کنند! مردِ تنها، مردِ زخمی و مردِ پشیمان، خیلی زودتر از آنچه فکر می‌کرد و قبل از اینکه پایش به دفترخانه برسد، داشت تنها می‌شد! و دوای دردش چیزی نبود جز اشکی که بی‌امان بر گونه‌هایش جاری بود؛ اشکی که آسمانِ چشمانِ زن را هم چشمه‌صفت و درخشان کرده بود. دردِ بی‌هم‌نفسی بد دردی است. صدایِ ضربانِ قلب قطع نمی‌شد. من و حمید محو تماشا بودیم و به سرانجام فیلم فکر می‌کردیم. کاش پایان‌بندی مثبت و شادی در انتظارمان باشد در آن شب سرد و برفی!

در تاریکی سالن و درست در میانهٔ سینما، بر روی صندلی‌های خالی از جمعیت، دو نفر، نمی‌دانم بر سر چه موضوعی، با یکدیگر درگیر شده و به‌سختی زد و خورد می‌کردند. کنترلچی با چراغ‌قوه به سراغشان رفته بود، ولی هرچه می‌کرد، حریف نمی‌شد آن‌ها را از یکدیگر جدا کند! صدای تماشاچی‌ها به خنده و متلک بلند شده بود و به‌کلی از ماجرای مردی که قرار بود به‌زودی یک پایش را قطع کنند و از تنهایی و دلهرهٔ زنی که احساس بی‌پناهی می‌کرد، غافل شده بودند! کنترلچی با چراغ‌قوه به آپاراتچی علامت داد و علامت او، همراه با سروصدای جمعیت، باعث شد تا چراغ‌های سالن روشن شود. در روشنایی سالن، چهرهٔ خون‌آلود دو جوان که از نفس افتاده، ولی هنوز بر سر و رویِ یکدیگر مشت می‌کوبیدند، همهٔ تماشاچی‌ها را دچار بهت و حیرت کرد.

فیلم «راه دوم» نیمه‌کاره رها شده بود و جمعیت سه‌چهار ردیف آخر، با هیجان تمام، مشغول تماشای فیلمی زنده و اکشن با بازی دو همشهری بودند! دو همشهری که معلوم نبود چگونه وارد سینما شده بودند و مشخص نبود چرا صندلی‌های سینما قصر طلایی را برای دعوا انتخاب کرده بودند؟ با وساطت چند مرد میان‌سال و جوان، طرف‌های درگیر و خون‌آلود از یکدیگر جدا شدند و پس از کلی مشاجره و ردوبدل‌شدن ناسزاهای بسیار، سرانجام با دستور مدیر سینما، از سالن اخراج شدند.

اینکه در تاریکی و سرمای بیرون، کار آن‌ها به کجا ختم شد، نمی‌دانم؛ ولی با آرام‌شدن اوضاع، دوباره حواس‌ها جمعِ مرد و زنی شد که دیگر قرار نبود از یکدیگر جدا شوند و زن با بزرگواری هرچه تمام‌تر تصمیم داشت برای همهٔ عمر، مونس و همدم روزها و شب‌های تنهایی مردی باشد که قلبش در سینه می‌تپید، ولی دیگر روی پاهایش بند نبود. نمی‌دانم پایان‌بندی فیلم خوب بود یا بد، مثبت بود یا منفی؟ ولی هرچه بود، با پایان‌یافتن فیلم، من در درونم احساس آرامش می‌کردم. چه هوای سردی! کوچهٔ سینما قصر طلایی خلوت بود و تاریک؛ تاریک بود و یخ‌بسته! یقهٔ کتم را بالا آورده بودم و حواسم بود کفش‌های خشک و پاشنه‌تخم‌مرغی کار دستم ندهند. دست‌هایم در جیب‌های کتم بود. از عرض خیابان دکتر حسابی رد شدیم و راهمان را به طرف خانه کج کردیم؛ هنوز چند قدمی نرفته بودیم که حمید گفت: «بریم ساندویچ بخوریم!» و چه پیشنهادی از این بهتر! در شبی که دو فیلم را با یک بلیت دیده بودیم! یک فیلم خانوادگی، عاشقانه و شاید دراماتیک، به همراه فیلمی زنده و اکشن! و به قول مرحوم موسیو و مرحوم پدرم، فیلمی سراسر زد و خورد!

تا شکوفه راهی نبود. در ته سالن و در زیر سقف کوتاه و تاریک‌وروشنِ لُژ، روی صندلی‌های یک میز چهار‌نفره در کنار دیوار نشستیم. طبق قول و قراری که بین بچه‌محل‌ها برقرار بود، مهمانِ پیشنهاددهنده، یعنی حمید، بودم؛ حمیدی که همیشه دست‌ودل‌باز و بامعرفت بود. چه رفیق‌های خاکی و لوطی‌صفتی داشتیم در همان روزگار بچگی! آدم گریه‌اش می‌گیرد! گمانم ساندویچ سوسیس و نوشابه خوردیم. آن‌وقت‌ها مثل الآن نبود که در همهٔ سال گوجه‌فرنگی در دسترس باشد و برای همین، زمستان‌ها به‌جای گوجه‌فرنگی، لای نان بلکی گمانم کلم خردشده می‌گذاشتند! از انواع پنیر پیتزا و پنیر چدار و انواع سس و قارچ هم خبری نبود و بااین‌حال، عجیب خوشمزه بود و می‌چسبید ساندویچ سوسیس در آن شب برفی.

در بیرون، برف نم‌نم می‌بارید و از آن دو جوان هیچ خبری نبود؛ حتی از رد کفش‌های زهواردررفتهٔ آن‌ها بر روی برف‌های سرد و سفید، هیچ اثری دیده نمی‌شد. یعنی چه بر سرشان آمده بود؟ خدا کند با یکدیگر آشتی کرده باشند!
شیشه‌ها بخار کرده بودند و من داشتم به ناصر طهماسب، پروانه معصومی و اولین شب آرامش و آشتی فکر می‌کردم. من و حمید تا به خانه برسیم، از هر دری با هم حرف می‌زدیم و به خوش‌شانسیِ خودمان که در آن شب توانسته بودیم به‌غیر از فیلم «راه دوم»، یک فیلم بزن‌بزنِ مفت و مجانی هم ببینیم، الکی می‌خندیدیم! آن شب، به‌غیر از «راه دوم» و غیر از دعوای آن دو جوان، گوشهٔ فکرم درگیر شام بود! و این شاید خاصیت نادانی و الکی‌خوش‌بودن آدم‌ها در روزگار بی‌دردیِ بچگی باشد!

اما نه! چرا الکی‌خوش؟ چرا نادانی؟ کسی چه می‌داند؟ شاید آن خنده‌ها و آن فکرها واقعی‌ترین خنده‌ها و ناب‌ترین و پاک‌ترین افکار تمام عمرمان بود و نمی‌دانستیم. درِ خانهٔ قدیمی و باصفایمان کمی ایستادیم و قبل از خداحافظی، قرار فردایمان را گذاشتیم. سپس دست‌های یکدیگر را به گرمی فشردیم و این یعنی یک خداحافظی دوستانه و لبریز از امید. تا از راهرو عبور کنم و به حیاط برسم، سری به کبوترخانه زدم و عشق‌وحالی با کفترها کردم. آن شب پدرم داشت به رادیو عراق گوش می‌کرد تا شاید صدای برادرش را که اسیر بود، بشنود. مادرم مشغول چیدن بساط سفره بود و برادرها هرکدام کاری می‌کردند. مهدی مشغول درست‌کردن کاردستی بود و مجید و محسن دبلنا بازی می‌کردند.

قیمهٔ خوشمزه‌ای درست کرده بود مادرم آن شب. برف به‌شدت می‌بارید. چراغ‌های سرخ و صورتی سینما قصر طلایی، قشنگ‌تر از همیشه، در پیش چشمانم روشن شده بودند. «راه دوم» به پایان رسیده بود و در آن شب برفی، هیچ زن یا هیچ مردی قرار نبود تنها بماند، انگار! حالا اما در این سال‌های آخر، نمی‌دانم چرا بیشتر ورق‌های کتابی که در سینه دارم سوخته و یا پاره شده‌اند؟ کتاب خاطراتم را می‌گویم! دلم می‌خواهد ورق‌های کاهی کتاب زندگانی و خاطراتم مثل همیشه سالم و پاکیزه باقی بمانند. دلم می‌خواهد به‌جای زنده‌مانی، زندگانی کنم؛ درست مثل آن وقت‌ها.

من دلم می‌خواهد یک بار دیگر «راه دوم» را، نعمت‌الله گرجی را، ایرج ناظریان را و سینما قصر طلایی را با آن چراغ‌های سرخ و صورتی، با تمام وجودم زندگی کنم! چه بوی خوشی دارد ادکلن دِرِکِ روزهای جوانی! و چه طعمی دارند این آدامس‌های آلبالویی استیک! راستی، یادتان هست گیشهٔ بلیت‌فروشی سینما قصر طلایی اراک چه شکلی بود؟
امیدوارم این خاطرهٔ شیرین، با همان عطرِ برف و سینما و رفاقت، به دل شما بنشیند…