گاهی حسادت، پیش از آنکه به هدف خود آسیب بزند، صاحبش را زخمی میکند. در فضای فرهنگی ما نیز کم نیستند کسانی که به جای آنکه موفقیت یک هنرمند ایرانی را سرمایهای برای فرهنگ این کشور بدانند، با تحقیر، کنایه و داوریهای شخصی میکوشند از اهمیت او بکاهند. وقتی فیلمسازی با جایگاه جهانی اصغر فرهادی به جای نقد آثارش با واژههایی چون «فریبکار» و «ناقلا» توصیف میشود، دیگر با نقد سینمایی روبهرو نیستیم؛ با نوعی تخریب شخصی و، در نهایت، خودزنی فرهنگی مواجهیم.
اصغر فرهادی امروز دیگر تنها یک فیلمساز موفق ایرانی نیست. او از معدود چهرههای سینمای معاصر جهان است که نامش در مهمترین جشنوارهها و محافل سینمایی با احترام مطرح میشود. اگر هنرمندی با چنین جایگاهی متعلق به فرانسه، ایتالیا، ژاپن یا هر کشور دیگری بود، بیتردید بخش بزرگی از جامعهٔ فرهنگی آن کشور او را مایه افتخار خود میدانستند. عجیب است که ما گاه به جای پاسداشتِ اعتباری که یک هنرمند ایرانی در جهان برای ما و میهنمان به دست آورده، برای کوچک کردن او تلاش میکنیم.
سخنان اخیر فرهادی در «جشنواره فیلم ریو» نیز بار دیگر نشان داد که او فقط در جهانِ داستانهای سینماییاش محصور نیست و نسبت به مسائل انسانی، اجتماعی و سیاسی زمانهاش حساسیت دارد. میتوان با دیدگاههای او موافق یا مخالف بود، میتوان فیلمهایش را سختگیرانه نقد کرد، اما نقد با توهین تفاوت دارد. خواندن یک هنرمند با عناوینی مانند «فریبکار» و «ناقلا» نه چیزی به اعتبار منتقد میافزاید و نه چیزی از جایگاه فرهادی کم میکند؛ تنها نشان میدهد که گاه حسادت و خصومت شخصی جای نقد حرفهای را گرفته است، و افسوس که بخشِ فرهنگ و هنر ما گرفتارِ تنگنظریِ چه دستهای پشت پردهای شده است. این قلمهای مسموم، شبیه چنینن کاری را با چهرههای بزرگی مثل مهرجویی، حاتمی، دولتآبادی، شاملو و بسیاری نامهای مانندگارِ فرهنگی ما انجام دادند و حالا بار دیگر نوبتِ فرهادی رسیده است.

نکته این جاست که اصغر فرهادی در. جشنواره ریو از نیروهای بیگانه که به قصدبه توبره کشیدن خاکِ وطنمان به آن حمله کردند و بسیاری از کودکان و مردم بیگناه را به خاک و خون کشیدند پرسیده: «چه کسی از شما خواسته بیایید و ما را نجات بدهید؟»
فرهادی در این جشنواره یکی از صریحترین اظهارنظرهای سیاسی سالهای اخیرش، به هالیوود، تصویرسازی رسانههای قدرتمند از دیگر کشورها و ذهنیت «ناجی آمریکایی» حمله کرده و با اشاره به فیلم «آرگو» گفته مسئله فقط یک فیلم یا یک برداشت تاریخی نیست، بلکه نوعی نگاه به جهان است؛ نگاهی که در آن آمریکا در جایگاه نجاتدهنده میایستد و دیگر کشورها، بهویژه کشورهایی مانند ایران، به جوامعی فروکاسته میشوند که گویی خود قادر به حل مشکلاتشان نیستند. او این تصور را که آمریکا الگوی طبیعی و نهایی دیگر ملتهاست، به چالش کشیده است.
از نگاهِ فرهادی، اینکه کشوری خود را دموکراتیک بداند و دیگران را از بالا نگاه کند، دلیلی بر برتری آن نیست. هیچ ملتی حق ندارد به ملتِ دیگری بگوید: «شاید روزی شما هم مثل ما شوید، یا ما تمدن شما را نابود میکنیم.»
پاسخ فرهادی روشن بود: «من نمیخواهم شبیه شما شوم.»
فرهادی یادآوری کرد که برای توسعه یکی از پروژههایش چند سال در آمریکا زندگی کرده و در جریان تحقیقاتش با زندانیان، سیاهپوستانِ آمریکایی و مهاجران گفتوگو کرده است. این تجربه، به گفته او، چهرهای از آمریکا را نشان داد که با تصویری که سینما و رسانههای جریان اصلی از این کشور ارائه میکنند تفاوت بسیاری داشت. همین تجربه باعث شد او بیش از پیش به روایتهایی بدبین شود که جهان را به کشورهای «برتر» و «عقبمانده» تقسیم میکنند. به باور فرهادی، این نوع نگاه فقط در سیاست دیده نمیشود، بلکه در سینمای هالیوود نیز بارها تکرار شده است؛ جایی که یک آمریکایی، اغلب سفیدپوست، وارد کشوری دیگر میشود و در نقش کسی ظاهر میشود که قرار است مردم آن سرزمین را از بحران نجات دهد.
فرهادی این الگو را صرفاً یک کلیشه سینمایی نمیداند. از نظر او، پشت این تصویر، نوعی ذهنیت سیاسی نهفته است. او تأکید کرد که مردم ایران، کوبا و دیگر کشورها منتظر نیستند کسی از بیرون برای نجاتشان بیاید. آنان خود قادرند با مشکلات جامعهشان روبهرو شوند و درباره سرنوشتشان تصمیم بگیرند.
فرهادی در ادامه به رابطه سیاست و سینما پرداخت و گفت هر فیلمسازی که با دقت به جامعه نگاه کند، ناگزیر وارد قلمرو سیاست میشود، حتی اگر فیلم او مستقیماً درباره دولت، حزب یا ایدئولوژی نباشد. خانواده، ازدواج، طبقه اجتماعی، فشار اقتصادی، ترس و تعارضهای روزمره همگی میتوانند ساختار سیاسی یک جامعه را آشکار کنند. او در همین زمینه از «همشهری» عباس کیارستمی نام برد و آن را نمونهای از یک فیلم عمیقاً سیاسی دانست؛ فیلمی که ظاهراً فقط درباره ترافیک، رانندگان و برخورد مردم با مأموران است، اما در رفتار شهروندان در برابر قدرت، لایههای سیاسیِ متعددی آشکار میشود. هیچ سخنرانیِ سیاسی در کار نیست، اما قدرت در سراسر فیلم حضور دارد. برای فرهادی، این همان نوع سینمای سیاسی است که ارزش دارد؛ سینمایی که سیاست را در رفتار انسانها پیدا میکند، نه در بیانیهها.
بخش دیگری از سخنان او به رسانهها اختصاص داشت. فرهادی هشدار داد که رسانهها هرگز تصویر کامل یک ملت را ارائه نمیکنند. به گفته او، آنچه بسیاری از مردم جهان از ایران میبینند، تنها بخش محدودی از واقعیت زندگی مردم است. وقتی همین تصاویر محدود پیوسته تکرار میشوند، به تدریج جای واقعیت را میگیرند و تبدیل به یک تصویر عمومی میشوند. خطر از جایی آغاز میشود که این تصویر محدود و تکراری، زمینه را برای «دشمنسازی» فراهم میکند.
فرهادی گفت وقتی یک ملت فقط از دریچه مجموعهای از تصاویر منفی و ناقص دیده شود، متقاعد کردن افکار عمومی به اینکه آن ملت دشمن است، بسیار آسانتر خواهد بود. او رسانه و قدرت را نیز از یکدیگر جدا نمیداند. از نظر فرهادی، بسیاری از رسانههای بزرگ در اختیار افراد و ساختارهای قدرتمند هستند و به همین دلیل، اطلاعات همیشه مستقلِ از قدرت، تولید و توزیع نمیشود.
این دغدغه، به گفته او، در «قهرمان» و «قصههای موازی» نیز حضور دارد؛ هر دو فیلم درباره این پرسشاند که ما دیگران را چگونه میبینیم و دیگران چگونه ما را میبینند. در عصر شبکههای اجتماعی، این مسئله پیچیدهتر و خطرناکتر شده است، زیرا یک فرد میتواند تنها بر اساس چند قطعه اطلاعات ناقص، خیلی سریع قضاوت، محکوم یا حتی نابود شود.
با این همه، سخنان تند فرهادی در نهایت به نقطهای انسانی رسید. او گفت انسانها، با وجود تفاوتهای فرهنگی و سیاسی، بسیار بیش از آنچه رسانهها نشان میدهند به یکدیگر شبیهاند. مادری در تهران و مادری در برزیل ممکن است در دو جهان متفاوت زندگی کنند، اما عشق آنها به فرزندشان نیازی به ترجمه ندارد. سینما، اگر به وظیفه واقعی خود وفادار باشد، میتواند این فاصلهها را از میان بردارد. از نگاه فرهادی، شناخت واقعی از یک ملت با خبر، تبلیغات و تصویرسازی سیاسی به دست نمیآید، بلکه با ملاقات مستقیم انسانها شکل میگیرد. اگر مردم سفر کنند، با یکدیگر روبهرو شوند و دست هم را بفشارند، حقیقت را بسیار بهتر از آن چیزی خواهند شناخت که رسانهها برایشان ساختهاند.
سخنان فرهادی در ریو، در نهایت، حمله به یک فیلم نبود؛ اعتراض به نوعی نگاه بود. نگاهی که به یک ملت اجازه میدهد خود را معیار جهان بداند، دیگران را تعریف کند، دربارهشان داوری کند و حتی برای «نجات» آنها وارد عمل شود. پیام فرهادی روشن بود: پیش از آنکه تصمیم بگیرید دیگران را نجات دهید، شاید بهتر باشد ابتدا آنها را همانگونه که هستند ببینید.
اما او با سینمایی که سیاست را به صورت شعار و پیام مستقیم به تماشاگر تحمیل میکند، فاصله دارد. فرهادی معتقد است فیلمساز نباید بالای سر مخاطب بایستد و به او بگوید چه فکر کند. سینما باید موقعیتی بسازد که تماشاگر خودش معنای سیاسی را کشف کند.

