من و پسرم حدودای ساعت سه صبح در آن سیاهچالِ تاریک زندانی شدیم، سلولی کوچک و تاریک، که فریادمان به گوشِ کسی نمیرسید. در بحبوحهی جنگهای خیابانی، گازهای اشکآور و پلیسهای مسلح به سپر و باتوم که تقریباً موجش تمام شهرهای یونان را فرا گرفته بود، به دعوت جشنواره تسالونیکی که عزمش را جزم کرده بود جشنواره را با مهمانانی از سراسر دنیا برگزار کند، عازم این کشور شدم. آن طور که در خبرها آمده بود، بعضی از مهمانان به بهانهٔ کار (و در واقع ترس و نگرانی!) از شرکت در جشنواره عذرخواهی کرده بودند. دی ماه سالِ ۹۰ بود و در بحبوحهٔ این جنگهای خیابانی و گازهای اشکآور و پلیسهای مسلح به سپر و باتوم، چمدان را بستم و راهی شدم.
خیلی مایل بودم با یک کرشمه دو کار انجام دهم: هم در جریان یک قیام مردمی در اروپا قرار بگیرم، هم برای سومین بار در این جشنوارهٔ خاطرهانگیز شرکت کنم و روزی پنج، شش فیلم ببینم!. اولین پروازم از تهران ساعت پنج صبح بود؛ زمان مطلوبی نیست. باید قید خواب شب را زد تا دوونیم شب که رانندهٔ آژانس فرودگاه بیاید. دقایقی قبل از رسیدن او، چمدانم را برمیدارم و همراه پسر کوچکم، که از خواب بیدار شده و میخواهد تا جلوی در، پدرش را همراهی کند، راه میافتم. تازه آسانسور حرکت کرده که ناگهان با صدای خشکی میایستد و تاریکی در این اتاق کوچک حاکم میشود.
«ای بابا، چه وقت رفتن برق یا خراب شدن آسانسور است، آن هم در این تنگی وقت؟»
ابتدا متوجه نمیشوم اختلالی در سیستم فنی پیش آمده یا برق ساختمان قطع شده است. دلیلش چندان مهم نیست؛ چون ما در این سلول کوچک و تاریک زندانی شدهایم و صدایمان به گوش کسی نمیرسد. چند دقیقهٔ اول، وقتی از همهچیز ناامید میشویم، شروع میکنیم به فریاد کشیدن و کوبیدن به در؛ صداهایی که قطعاً به گوش همسایههایی که در خواباند نخواهد رسید. احساس میکنم موسیقی رعبآور مایلز دیویس در فیلم تکاندهندهٔ آسانسوری به سوی سکوی اعدام، اولین ساختهٔ لویی مال، در گوشم میپیچد. نکند سرنوشتی شبیه ژولین، با بازی موریس رونه، در انتظارم باشد و ناچار شوم تا صبح در این اتاقک آهنی زندانی بمانم؟
صحنههای این فیلم، که آخرین بار آن را در جشنوارهٔ سنسباستین دیدم، جلوی چشمانم رژه میرود. ژولین به خاطر عشق فلورانس، با بازی ژن مورو، ناچار میشود رئیسش را بکشد، اما پس از ترک محل جنایت یادش میافتد طنابی را که با آن خودش را از بالکن به اتاق رئیس رسانده، روی نرده جا گذاشته است. موقع برگشتن به دفترش، به خاطر قطع برق در آسانسور اداره گرفتار میشود و هرچه تلاش میکند، موفق به باز کردن در آسانسور قدیمی نمیشود. فکر میکنم اگر این اتفاق برای من تکرار شود، باید بهکلی قید سفر را بزنم.
البته ژولین بیچاره، بجز فندک و چاقو برای باز کردن پیچهای آسانسور، هیچ امکانی برای تماس با بیرون و درخواست کمک نداشت، درحالیکه من میتوانم با تلفن همراه دیگران را خبر کنم. اما اشکال اینجاست که تمام تلاشها، چرخیدنها، جستوجو و خاموش و روشن کردن چندبارهٔ تلفن نتیجهای ندارد؛ تلفن آنتن نمیدهد. زمان، مثل خود برق که حالا نیست، بهسرعت میگذرد و امکان نرسیدن و جا ماندن از پرواز بیشتر میشود. ترسم از این است که رانندهٔ آژانس هم وقتی با تماسهایش جوابی دریافت نمیکند، راهش را بگیرد و برود.

آسانسوری به سوی سکوی اعدام
از همه بدتر، متوجه میشوم پسرم دچار ترس از فضای بسته است و بیقراری میکند: «حالم داره بد میشه، یه کاری بکن…!» گوشهایم را به در آسانسور میچسبانم، اما صدایی نمیشنوم. اگر تلفن همراه برای برقراری ارتباط کاری از پیش نمیبرد، چراغقوهٔ کوچکش در چنین شرایطی فوقالعاده روحیهبخش است. همین نور ضعیف کمک میکند تا کمی از کابوس تاریکی مطلق بیرون بیاییم و راهی برای نجات پیدا کنیم. این را متوجه شدهام که در آن نیمهشب، امکان کمک بیرونی تقریباً وجود ندارد یا دستکم زمانبر است. بنابراین تلاش میکنم با همان نور کم، موقعیت فنی آسانسور را ارزیابی کنم و ببینم با چه تمهیدی میشود درِ این اتاقک آهنی را باز کرد.
سال گذشته، وقتی یکی از تکنسینهای آسانسور به خانهٔ ما آمده بود، برای نظارت بر کار او یکیدو بار سوار سقف اتاقک شدم و کمکش کردم تا یکیدوتا از لامپهای سوخته را عوض کند یا جعبههای کوچکی را در طرفین سیمبکسلهای آسانسور نصب کند تا موقع بالا و پایین رفتن، قرقرههای کناری روغنکاری شوند. درست است که آدم در موقعیتهای ویژه گرفتار پریدگی فیوز مغزی میشود و نمیداند چه کند، اما مجموعهٔ این اطلاعات و خونسردیام در مواجهه با شرایط ناخوشایند کمک میکند تا با سماجت و حوصله، با انگشتانم اهرمهای فعال در باز شدن در را به کار بیندازم و آنها را حرکت دهم.
لحظههایی بعد، انگولکهایم نتیجه میدهد و با خوششانسی، در آسانسور در چندمتری طبقهٔ همکف باز میشود؛ درست به اندازهای که بتوانیم این فاصله را همراه چمدان سنگینوزنی که حاوی مقداری مجله و لباس و چند بسته پسته به عنوان سوغات است، به حالت قوزکرده بپریم پایین. نکتهٔ خطرناک این است که اگر هنگام خروج، برق ناگهان برگردد، آسانسور راه میافتد و بدن من هم به دو قسمت تقسیم میشود! با عجله خودم را جلوی در میرسانم. رانندهٔ سرویس فرودگاه، که متوجه رفتن برق نشده، ناامیدانه راه افتاده و دارد برمیگردد. چمدانم را جلوی در آپارتمان میگذارم و توی خیابان دواندوان، علامت میدهم که بایستد.
دوباره یک خداحافظی با عجله. جلوی در، رانندهٔ سرویس فرودگاه، موبایل به دست، ناامید از پاسخ مسافرش، دارد غرغرکنان خودش را به ماشینش میرساند تا محل را ترک کند.
نشانهگیری غلط…
وسایل سفرم را که جمعوجور میکنم، همسرم همراه با تعدادی ژاکت بافتنی و لباسهای گرم، یک بستهٔ دهتایی قرص مسکن را میگذارد کنار چمدانم. کمی اندرز را هم چاشنیاش میکند: «تابستونها که وقت سفره از جات تکون نمیخوری، اواخر پاییز و زمستون راهی میشی که ناچاری کلی لباس پشمی و شال و کلاه با خودت حمل کنی.»
میگویم: «امسال هم قصد سفر نداشتم، اما این جشنواره رو واقعاً دوست دارم.» همانطور که به حجم لباسها اضافه میکند، اشارهای هم میکند به وضعیت بحرانی و ملتهب یونان و تظاهرات گستردهای که طی چند هفتهٔ اخیر، شهرهای بزرگ این کشور تاریخی را به صحنهٔ زدوخوردهای خیابانی بدل کرده است. میگویم: «اتفاقاً دیدن تظاهرات در اروپا از خود جشنواره برام جالبتر و هیجانانگیزتره.»
شانههایش را بالا میاندازد: «باشه، اگه گرفتنت چی؟! اگه یه سنگی، باتومی چیزی توی سرت خورد چی؟! توی سرزمین غریب میخوای چهکار کنی؟»
میگویم: «بابا منو برای چی بگیرن؟ من سر پیازم یا ته پیاز؟!»
دستآخر اشاره میکند به قرصها و در ادامه، تجویزهای پزشکیاش هم شروع میشود: «اگه احساس سرماخوردگی کردی، یا سینوزیتت عود کرد ازشون استفاده کن. فقط یادت باشه که بعضیها رو باید شبها بخوری، بعضیها رو روز. اگه اون یکی رو روز بخوری، توی سینما خوابت میبره.» قرص خوردن را به خاطر درد دندان از یکیدو روز قبل شروع کردهام. اولین قرص این بسته را هم چند ساعت قبل از راهی شدن به فرودگاه میخورم، چون حسابی بیقرار شدهام. دنداندردم به این شدت جدی نبود؛ معلوم نیست چرا فشارش را تا این حد بالا برده. احساس میکنم چشمهایم دارد از حدقه میزند بیرون. به هر حال ناچارم به روی خودم نیاورم.
این چند روزه به خاطر جشنوارهٔ مطبوعات یکراست میرفتم مصلی و رفتن پیش دندانپزشک را آنقدر عقب انداختم تا یکدفعه متوجه شدم فقط چند ساعت تا پرواز فاصله دارم. چندان عادت ندارم به دندانپزشکهای متفرقه مراجعه کنم. پیش دندانپزشک خودم که میروم، همانطور که او با متهاش دارد دندانی را میتراشد، من روی صندلیاش در خوابی عمیق فرو میروم. آدمی نازنین و دوستداشتنی و خیلی هم علاقهمند به سینماست. قبلاً با مصطفی شایسته ــ تهیهکننده و کارگردان ــ همکلاسی بوده و گاه خاطرههای شیرینی از دورهٔ تحصیلیاش با او تعریف میکند. با دکترهای دیگر… نمیدانم.

جشنواره تسالونیکی ۱۳۹۰
یار در خانه…
جشنواره را میتوان از داخل هواپیما آغاز کرد؛ بهویژه در پارهای از شرکتهای هواپیمایی منطقهٔ خلیج فارس، از جمله امارات و قطر، که با توجه به تحریمهای هواپیمایی ایران، سرمایهگذاری وسیعی در این زمینه کردهاند و عنوان چهارستاره گرفتهاند. شما هم اگر اخیراً با یکی از این شرکتها سفر کرده باشید، میدانید در این پروازها، با لمس صفحهٔ نمایش مقابل صندلیتان، میتوانید به دهها فیلم، بازی، موسیقی و خبر دسترسی پیدا کنید. هم فیلمهای هالیوودی هست، هم بالیوودی. از اروپا و کشورهای عربزبان هم میشود به چند فیلم دسترسی پیدا کرد. از ایران هم چند فیلم، با زیرنویس انگلیسی، در این فهرست وجود دارد.
همسفر کناریام هم دارد فهرست فیلمها را بالا و پایین میکند. از سر فضولی میپرسم: «دنبال چی میگردید؟ میتونم کمک کنم؟» میگوید: «من و همسرم به سینما خیلی علاقهمندیم، اما به نظرم توی این مجموعه فیلم بهدردبخوری نمیشه پیدا کرد.»
خوشحال میشوم که کنار یک زوج علاقهمند به سینما نشستهام. آنها برای دیدار نوهشان، که تازه به دنیا آمده، قرار است از دوحه راهی لندن شوند. میپرسم: «پس فیلمهای تازهٔ ایرانی رو هم دیدهاید؟» میگویند: «حتماً. جدا از جشنوارهٔ فجر، فیلمها رو روی پرده هم میبینیم.» شغلش را میپرسم. میگوید: «دکتر طالبی. دندانپزشک هستم. همسرم هم همینطور.» میگویم: «واقعاً که یار در خانه است! بنده هم یک بیمار هستم؛ مدتیه گرفتار درد دندان شدهام!»
هر دو میخندند: «اما اینجا هیچ کاری نمیتونیم براتون انجام بدیم!» بعد میپرسد: «شما هم دارید تشریف میبرید لندن؟» میگویم: «نه، برای یک جشنوارهٔ فیلم میرم یونان.» میپرسد: «فیلمسازید؟» میگویم: «نه… برای مجلهٔ “فیلم” کار میکنم.» میخندد و میگوید: «مجلهٔ “فیلم”؟» میپرسم: «میشناسید؟»
رو میکند به همسرش: «خانم، ایشون از مجلهٔ “فیلم” هستند، دارن میرن جشنواره.» وقتی اسمم را میپرسد، میگوید: «باور میکنید هر بار طرفهای حافظ و حسنآباد کار دارم، یک سر میام دفتر شما؟» و ادامه میدهد:
«یکی از همکاراتون توی یه مطلب نوستالژیک از یه رفیق قدیمی یاد کرده بود… اسمش یادتون هست؟» کمی فکر میکنم: «حبیب…؟» میگوید: «آره، من برادر حبیب هستم. به تهران که برگشتم، حتماً میام مجله دیدنتون…»
چه تظاهرات عظیمی!
به فرودگاه تسالونیکی، دومین شهر بزرگ یونان، که میرسم، به وقت محلی ساعت دو بعدازظهر روز جمعه سیزدهم آبان است. چند منتقد و روزنامهنگار دیگر هم با این پرواز خودشان را از آتن به اینجا رساندهاند. مهمانان جشنواره به وسیلهٔ اتومبیلها راهی هتلهایشان میشوند. یک روزنامهنگار یونانی و یک خانم روسی، منتقد فیلم و عضو داوری فیپرشی، همراه ما عازم هتلهایشان هستند. بیشترین کنجکاویام این است که بدانم در شهر چه خبر است. رانندهٔ اتومبیل ما دانشجوی جوانی است که از وضعیتِ اقتصادی سخت گلایهمند است. میگوید: «امسال نسبت به سال قبل یکسوم کمتر حقوق میگیرم. چارهای هم ندارم، چون خیلیها با کمتر از این پول هم حاضرند کار کنند.»
اشارهاش به برنامههای ریاضت اقتصادی دولت است. میگوید: «پدرم نزدیک به ۲۷ ساله که در یک مرکز آموزشی تدریس میکنه. تا چندی پیش حقوقش حدود ۱۷۰۰ یورو بود، حالا ۱۲۰۰ یورو میگیره.» و با هیجان خبر میدهد که قرار است ساعت پنج بعدازظهر تظاهرات بزرگی در یکی از خیابانهای اصلی شهر برگزار شود. سر راه، این محل را که نزدیک یک پارک قدیمی است نشانمان میدهد؛ محلی که در و دیوارش با انواع پوستر و نوشته، نظر مخاطبان را جلب میکند.
همهچیز نشانههایی از خشم و اعتراض را فریاد میکشد. احتمالاً تظاهرات بزرگی خواهد بود. هتلم همان جایی است که چهار سال پیش هم در آن اقامت داشتم. ساعت سه به اتاقم که میرسم، از شدت خستگی دارم بیهوش میشوم، اما این دندان لعنتی آژیر کشیدنش را شروع کرده! با خودم میگویم بهتر است یکیدو ساعت استراحت کنم، بعد راه بیفتم، خودم را به جمع تظاهرکنندهها برسانم و عکس بگیرم. توی این جور سروصداها البته حلوا تقسیم نمیکنند؛ باید مواظب باشم سنگ یا باتوم توی سرم نخورد. بعدش هم سری به دفتر جشنواره بزنم، کارت خبرنگاریام را بگیرم و خودم را به مراسم افتتاحیهٔ جشنواره برسانم.
آنقدر خستهام که چمدانم را میگذارم گوشهٔ اتاق، دوتا قرص مسکن میبلعم و با لباس میافتم روی تخت. بیدار که میشوم، هوا ابری و کمی تاریک است. به ساعتم نگاه میکنم؛ نیمساعتی از شش گذشته است. زیادی خوابیدهام. بلند میشوم، آبی به صورتم میزنم، بارانیام را هم میپوشم، کیف و دوربین را برمیدارم و از هتل میزنم بیرون.
قطعاً به تظاهرات نمیرسم، چون هیچ سروصدایی هم از جمعیت به گوشم نمیرسد. بنابراین برای حضور در مراسم افتتاحیه، به سوی دفتر جشنواره میروم. باید کارتم را بگیرم و به سینمایی که مراسم افتتاحیه و اختتامیه برگزار میشود، بروم. بجز تکوتوکی رستوران، اکثر مغازهها تعطیلاند؛ اغلبِ کرکرهها پایین اند تا احتمالاً در تظاهرات شرکت کنند. افسوسِ زیادی میخورم که چرا این فرصت طلایی را از دست دادهام. شهر حالتی نیمهتعطیل دارد؛ درحالیکه در این ساعت باید شاهد جنبوجوش زیادی بود. تکوتوکی بچههای مدرسهای پیادهرو را طی میکنند. قطعاً آنها را تا مدتی در مدرسه نگه داشتهاند تا در موج اعتراضها آسیب نبینند.
درهای اسکلهای که دفتر جشنواره و چند سینمای فعال جشنواره در آن قرار دارند، بسته است. این وضعیت دیگر کاملاً غیرعادی و عجیب است. لابد سرهنگان دوباره به یونان برگشتهاند! این اسکله معمولاً در دوران برگزاری جشنواره تا نزدیکیهای صبح، پرجنبوجوش و بیقرار است. چه حادثهای اتفاق افتاده، نمیدانم. به راهم ادامه میدهم. پس باید خودم را به سینما المپیون برسانم تا مراسم افتتاح را از دست ندهم.

تظاهرات سیاسی در طول جشنواره تسالونیکی – ۱۳۹۰
جالب است که هرچه زمان میگذرد، هوا روشنتر میشود؛ شاید چون ابرهای سیاه از آسمان شهر حرکت کردهاند.
جلوی سینما دیگر کاملاً شوکه شدهام. کسی نیست. سوتوکور. برهوت! از پشت شیشه نگاهی به داخل میاندازم. یک نظافتچی دارد ویترینها را با دستمال تمیز میکند. با سکهای میزنم به شیشه؛ اشاره میکند که برو. دوباره میزنم؛ توجهی نمیکند. دیگر کمکم به همهچیز شک کردهام. از زن و مرد جوانی که از کنار سینما میگذرند میپرسم: «جشنواره کی شروع میشه؟»
میگویند: «دیشب افتتاح شده. این سینما امروز صبح فیلمی نمایش نمیده. چهار بعدازظهر باید بیاید!»
متوجه میشوم مانند یکی از یاران اصحاب کهف، به جای چهار ساعت، شانزده ساعت تمام در خواب بودهام؛ در واقع بیهوش بودهام! همسرم هشدار داده بود این مسکنها را که بخوری، توی سینما خوابت میبرد. من به سینما نرسیده، خوابم برده بود! حالا باید دوباره برگردم هتل، دوش بگیرم، صبحانهای بخورم و به دفتر جشنواره بروم.
این گزارش مراسم افتتاحیه ندارد؛ چون روز اول در خواب غفلت گذشت… سه هفته بعد، حدود ساعت دوونیم شب، دوباره همراه با همان چمدان، داخل همان آسانسور، در حال بازگشت به خانهام هستم. بدون هیچ دلهره و هراسی از قطع برق یا نرسیدن. این سفر، هرچند شروعی غیرمنتظره و دلهرهآور داشت، اما خاطرهانگیز بود. زمانِ رفتن، بخاطر خبرها، انتظار اوضاعی آشفته و خیابانهایی ناآرام داشتم، اما چنین نبود. این پنجرهٔ غبارآلود را رسانههای دنیا روی بخشی از خیابانهای یونان باز کرده بودند، بیآنکه شور و حال عدهای خورهٔ فیلم را هم در این غبار ببینند.
آسانسوری که در آغاز سفر سوار شده بودم، به دنیایی خیالانگیز و پر از نور و رنگ باز شد. سالها بعد، خبر مرگِ ژان مورو من را یاد خاطرهٔ این سفر انداخت باور نمیکردم حالا در جشنوارهای در اسپانیا شرکت دارم که ژان مورو هم هست و رئیس هیات داوریِ جشنواره «سنسباستین»، ما همدیگر را در مراسم افتتاحیهی جشنواره دیدیم. او در این مراسم، با لباسی بسیار ساده و سفید، هنرمندانه از پلههای چوبی که بشکلی دکوراتیو روی صحنه، طراحی کرده بودند، آرام روی سن آمد؛ یکی از بروبچههای جشنواره به شوخی گفت: «این پلهها خیلی سمبولیک اند چون ستارهها به هر حال باید از پلههای شهرت پایین بیایند!» خبرِ مرگش را که شنیدم، خیلی غمگین شدم، افسوس خوردم که این ستارهٔ هنرمند، پلههای بیشتری را پائین رفت و تن به خاک سرد گور داد. آن شب او، روی صحنه حرفهای جالبی زد: «سینما آینهٔ جهان است، بگذارید در رویاهایمان مهربانی، آزادی و چرا که نه، «عشق» را ببینیم…»
افسوس که حالا این ستارهٔ هنرمند، پلههای بیشتری را پایین رفت و تن به خاک سرد گور داد. در طول دیدار و ضیافت شام، با هیجان نگاهم روی چهرهاش ماسیده بود و صحنههایی از فیلم «آسانسوری بهسوی سکوی اعدام» از جلوی چشمانم رژه میرفت. به زنِ جوانی فکر میکردم که عشقش در تلهای گیر افتاده و راهِ خلاصی ندارد و این زنِ جوان، مضطرب و تنها، ساعتها خیابانهای خلوتِ پاریس را برای یافتنش، بالا و پائین میرود و نمیداند که با روشن شدنِ هوا، دلدار او، از آن اتاقکِ کوچک و تاریک، نه به عشق، که به سوی سکوی اعدام میرود. به خودم میگویم: شاید سینما همین است؛ گاهی چیزی را که روی پرده میبینی، سالها بعد، زندگی دارد برایت بازسازی میکند.
اینبار، تو به عشقِ رسیدن به سینما بارِ سفر بستی، اما در اتاقکی زندانی شدی که داشت حسرتِ دیدارِ معشوق را از تو میگرفت، در آن چند دقیقه که اندازهی قرنی بر من گذشت، پایانِ این حادثهْ پراز نگرانی و دلهره، شبیه یک پایانِ باز بود…

