Skip to main content

این هفته مستندِ «بازی» یا «El Partido» در سینماهای هلند روی پرده رفت. از آنجا که سال‌هاست حوزهٔ کاری من فوتبال و روزنامه‌نگاری ورزشی است و همیشه هم علاقهٔ ویژه‌ای به فیلم‌ها و مستندهای ورزشی داشته‌ام، با اشتیاق به سینما رفتم تا فیلمی را ببینم که سراغ یکی از معروف‌ترین مسابقات تاریخ فوتبال رفته است. تقریباً همه می‌دانیم در بازی آرژانتین و انگلیس در جام جهانی ۱۹۸۶ چه اتفاقی افتاد؛ مارادونا ابتدا با دست گل زد و تنها چند دقیقه بعد، یکی از زیباترین گل‌های تاریخ فوتبال را به ثمر رساند. آرژانتین در نهایت ۲ بر یک برنده شد و چند روز بعد هم جام جهانی را بالای سر برد.

همین آشناییِ کامل ما با داستان، کار سازندگان فیلم را سخت‌تر می‌کند. ساختن یک مستند ۹۱ دقیقه‌ای درباره مسابقه‌ای که نتیجه‌اش را می‌دانیم و گل‌هایش را شاید صد بار دیده‌ایم، چه جذابیتی می‌تواند داشته باشد؟
فیلم را خوان کابرال و سانتیاگو فرانکو، ساخته اند. پیش از اکران عمومی هم در چند جشنواره‌ معتبر دیده شده و در سال ۲۰۲۶ نامزد جایزه مستند «چشم طلایی» جشنوارهٔ کن، همچنین جایزه بهترین مستندِ بین‌المللی جشنواره فیلم زوریخ شده است. با این حال، جذابیتِ اصلی فیلم نه حضور جشنواره‌ای آن، بلکه سؤالی است که از همان ابتدا مطرح می‌کند: «چرا از میانِِ هزاران مسابقه‌ای که در تاریخِ جام جهانی برگزار شده، هنوز بعد از نزدیک به چهل سال، درباره این یکی حرف می‌زنیم؟»

اولین نکتهٔ جالب، خود زمانِ فیلم است. «بازی» ۹۱ دقیقه طول می‌کشد؛ تقریباً به اندازه همان مسابقه آرژانتین و انگلیس. این انتخاب اتفاقی نیست و سازندگان از ابتدا تصمیم گرفته اند فیلمشان تقریباً به اندازه یک مسابقه فوتبال باشد. اما این ۹۱ دقیقه فقط در ورزشگاه آزتکا نمی‌گذرد. فیلم برای تعریف داستان به حدود ۲۰۰ سال قبل برمی‌گردد و از رابطهٔ تاریخی آرژانتین و بریتانیا، اختلاف بر سر جزایر مالویناس یا فالکلند، ورود انگلیسی‌ها و فوتبال به آرژانتین و جنگ سال ۱۹۸۲ می‌گوید. حتی کنسرت گروه کوین در آرژانتین و ملاقات فردی مرکوری و مارادونا هم بخشی از داستان می‌شود.

در ابتدا شاید از خودتان بپرسید همه اینها چه ارتباطی با یک مسابقه فوتبال دارد، اما هرچه فیلم به سال ۱۹۸۶ نزدیک‌تر می‌شود، قطعات داستان بهتر کنار هم قرار می‌گیرند. کم‌کم متوجه می‌شویم که برای فهمیدن آن ۹۰ دقیقه باید اتفاقاتی را شناخت که سال‌ها قبل از سوت آغاز مسابقه رخ داده بودند. مارادونا شخصیت اصلی آن مسابقه است، اما یکی از تصمیم‌های درست سازندگان این بوده که فیلم را فقط به او محدود نکرده‌اند. آنها تعدادی از بازیکنان دو تیم را بعد از نزدیک به چهل سال دوباره مقابل دوربین نشانده‌اند تا این بار داستان را از زبان کسانی بشنویم که خودشان آن روز در ورزشگاه آزتکا حضور داشته‌اند. از آرژانتین خورخه والدانو، خورخه بوروچاگا، اسکار روگری، ریکاردو گیوستی و خولیو اولارتیکوئچه‌آ حضور دارند و از انگلیس هم گری لینکر، جان بارنز و مهم‌تر از همه پیتر شیلتون؛ همان دروازه‌بانی که هر دو گل مارادونا را خورد.

والدانو و لینکر دو صدای اصلی فیلم هستند و انتخابشان هم هوشمندانه است. هر دو فقط فوتبالیست سابق نیستند و سال‌هاست درباره فوتبال حرف می‌زنند و می‌نویسند؛ به همین دلیل صحبت‌هایشان از تعریف چند خاطره قدیمی فراتر می‌رود. با این حال شاید جذاب‌ترین شخصیت فیلم پیتر شیلتون باشد. چهل سال گذشته، اما خیلی زود متوجه می‌شویم که گل اول مارادونا هنوز برای شیلتون یک اتفاق تمام‌شده نیست. حتی راضی کردن او برای حضور در فیلم آسان نبوده و سازندگان مجبور شده‌اند به او اطمینان بدهند که قرار نیست فیلم فقط روایت آرژانتینی ماجرا باشد. همین حضور یکی از امتیازات مهم فیلم است، چون برای یک بار هم که شده «دست خدا» را فقط از نگاه کسانی که از آن لذت بردند نمی‌بینیم؛ مردی را هم می‌بینیم که آن طرف ماجرا ایستاده بود و هنوز بعد از چهار دهه نتوانسته آن اتفاق را فراموش کند.

وقتی بازیکنان گذشته خودشان را تماشا می‌کنند: شیوهٔ استفاده فیلم از این بازیکنان هم جالب است. آنها در فضایی ساده و سیاه‌وسفید مقابل دوربین قرار گرفته‌اند و تصاویر قدیمی، روی پرده‌های بزرگی مقابلشان نمایش داده می‌شود. به این ترتیب سازندگان فقط از لینکر نمی‌پرسند آن روز چه احساسی داشته؛ او دوبارهٔ تصاویر آن روز را می‌بیند و واکنش نشان می‌دهد. شیلتون دوباره مارادونا را می‌بیند و بازیکنان آرژانتین دوباره با تصاویر جنگ مالویناس روبه‌رو می‌شوند.

دوربین در واقع واکنش مردانی را ثبت می‌کند که حالا شصت و هفتاد ساله‌اند، اما روی پرده نسخهٔ بیست‌وچندسالهْ خودشان را می‌بینند. همین روش باعث شده بعضی واکنش‌ها بسیار طبیعی‌تر از یک مصاحبه معمولی باشند. انتخاب تصویری فیلم هم جالب است؛ گذشته رنگی است و آدم‌های امروز سیاه‌وسفید. انگار مسابقه هنوز زنده و رنگی باقی مانده، در حالی که آدم‌هایش پیر شده‌اند.

یکی دیگر از نقاطِ قوتِ فیلم، حجمِ تصاویرِ آرشیوی آن است. سازندگان سراغ منابع مختلف رفته‌اند؛ تصاویر بی‌بی‌سی و فیفا، تلویزیون مکزیک، آرشیوهای شخصی، عکس‌ها، تصاویر جنگ و برنامه‌های قدیمی تلویزیونی. به همین دلیل قرار نیست برای صدمین بار فقط همان تصاویر معروف دو گل مارادونا را ببینیم. زاویه‌هایی از مسابقه، ورزشگاه و اتفاقات آن روز وجود دارد که کمتر دیده شده‌اند و فیلم گاهی از جزئیاتی بسیار کوچک برای پیش بردنِ داستان استفاده می‌کند.

یکی از عجیب‌ترینِ این جزئیات بین دو نیمه اتفاق می‌افتد؛ یک کبوتر سفید وارد ورزشگاه آزتکا می‌شود، در ورزشگاه پرواز می‌کند و نزدیک یکی از دروازه‌ها می‌ماند. در فیلمی که داستانش از جنگ و دشمنی شروع می‌شود و در نهایت به آشتی می‌رسد، حضور اتفاقی یک کبوتر سفید در زمین چیزی است که اگر یک فیلمنامه‌نویس آن را نوشته بود شاید بیش از حد ساختگی به نظر می‌رسید، اما واقعاً اتفاق افتاده است.

مسابقه‌ای که قبل از ۱۹۸۶ شروع شده بود
فیلم یادآوری می‌کند که ریشهٔ حساسیتِ فوتبالیِ آرژانتین و انگلیس فقط به جنگ مالویناس برنمی‌گردد. بیست سال قبل از مکزیک، دو تیم در جام جهانی ۱۹۶۶ با یکدیگر روبه‌رو شده بودند؛ مسابقه‌ای جنجالی که در آن آنتونیو راتین، کاپیتان آرژانتین، اخراج شد و خاطره اتفاقات آن بازی، سال‌ها در فوتبالِ آرژانتین باقی ماند. بعد نوبت به جنگ مالویناس رسید؛ جنگی واقعی میان آرژانتین و بریتانیا در سال ۱۹۸۲ که صدها کشته بر جای گذاشت و تنها چهار سال بعد از آن، قرعه جام جهانی دوباره دو کشور را این بار در یک زمین فوتبال مقابل یکدیگر قرار داد. با کنار هم قرار گرفتن این اتفاقات بهتر می‌توان فهمید چرا آن ۲۲ بازیکن فقط برای رسیدن به نیمه‌نهایی وارد زمین نشده بودند. حجم بزرگی از تاریخ و احساسات مردم دو کشور، بدون اینکه خود بازیکنان مسئول به وجود آمدن آن باشند، همراهشان واردِ ورزشگاه آزتکا شده بود.

با تمام این داستان‌ها، وقتی مسابقه شروع می‌شود باز هم نمی‌توان از مارادونا فرار کرد. نیمه اول بدون گل تمام می‌شود و اوایل نیمه دوم مارادونا با دست توپ را از پیتر شیلتون عبور می‌دهد. داور متوجه نمی‌شود و گل را قبول می‌کند؛ همان گلی که بعدها مارادونا آن را «دست خدا» نامید. فقط چند دقیقه بعد همان بازیکن توپ را می‌گیرد، از انگلیسی‌ها یکی پس از دیگری عبور می‌کند، شیلتون را هم جا می‌گذارد و گل دوم را می‌زند؛ گلی که به یکی از معروف‌ترین گل‌های تاریخ فوتبال تبدیل می‌شود. کنار هم قرار گرفتن این دو گل هنوز حیرت‌انگیز است. در گل اول مارادونا برای شکست دادن انگلیس دست به تقلب می‌زند، اما تنها چند دقیقه بعد نشان می‌دهد که برای عبور از همان انگلیسی‌ها به هیچ کمکی احتیاج ندارد. شاید تمام تناقضِ شخصیتِ فوتبالیِ مارادونا را بتوان در همین فاصلهٔ کوتاه پیدا کرد. جالب‌تر اینکه حتی شیلتون، مردی که هنوز گل با دست مارادونا را نبخشیده، وقتی درباره توانایی او با توپ حرف می‌زند نمی‌تواند بزرگی‌اش را انکار کند.

ریتم فیلم هم به جذابیت این روایت کمک زیادی کرده است. مستندِ «بازی» شبیه مستندهای تاریخیِ آرام نیست که یک نفر چند دقیقه مقابل دوربین صحبت کند و بعد چند تصویر آرشیوی ببینیم. تصاویرِ مسابقه، عکس‌ها، روزنامه‌ها، صدای گزارشگران، سخنرانی‌های سیاسی، تصاویر جنگ، موسیقی و مصاحبه بازیکنان مرتب جای یکدیگر را می‌گیرند و همین باعث می‌شود با وجود اینکه پایان داستان را می‌دانیم، فیلم به‌ندرت خسته‌کننده شود.
البته همین ویژگی گاهی به نقطه ضعف فیلم تبدیل می‌شود. در بعضی لحظات موسیقی و تدوین بیش از اندازه تلاش می‌کنند عظمت این مسابقه را به تماشاگر یادآوری کنند، در حالی که آرژانتین ـ انگلیس ۱۹۸۶ خودش آن‌قدر داستان دارد که نیازی نیست فیلم دائماً به آن هیجان اضافه کند.

فوتبال، انتقام جنگ نیست
شاید بهترین تصمیمِ سازندگانِ فیلم این باشد که «بازی» را به جشنِ پیروزیِ آرژانتین تبدیل نکرده‌اند. برای دو فیلمساز آرژانتینی خیلی ساده بود که داستان را این‌طور تعریف کنند: «انگلیس در مالویناس آرژانتین را شکست داد و چهار سال بعد مارادونا انتقام گرفت.»

اما فیلم این راه ساده را انتخاب نمی‌کند. لینکر حرف می‌زند، بارنز حرف می‌زند، شیلتون روایت خودش را دارد و آدم‌هایی که جنگ را تجربه کرده‌اند هم وارد داستان می‌شوند. فیلم تلاش می‌کند ماجرا را از هر دو طرف ببیند و همین نگاه باعث می‌شود جنگ مالویناس فقط ابزاری برای هیجان‌انگیزتر کردن یک مسابقه فوتبال نباشد…

در پایان حتی شعر خورخه لوئیس بورخس درباره دو سرباز خیالی، یکی آرژانتینی و دیگری انگلیسی، وارد داستان می‌شود؛ دو جوانی که اگر در شرایط دیگری یکدیگر را دیده بودند شاید می‌توانستند دوست باشند، اما جنگ آنها را مقابل هم قرار داده است.