خبر رفتنِ زندهیاد بهرام بیضایی، درست در روزِ آمدناش به این جهان، در حالی به من رسید که مشغولِ نوشتنِ مقالهیی درمورد بهرام هفتپیکر نظامی گنجهیی بودم. بهرام، هفتخاناش را که پشت سر گذاشت، چیزی میان افسوس و پذیرشِ واقعیت، گلویم را فشرد. میدانستم مدتیست بیمار است، و بیمار اگر دور از وطن باشد، بیمارتر است. او توانسته بود هر استورهیی را بر هم بزند؛ الّا استورهی مرگِ قهرمان را، که از آن گریز و گزیری نداشت.
از شمار دو چشم، یک تن کم
وز شمار خرد، هزاران بیش
پرتاب شدم به بیست و چند سال پیش، که بخت یارم بودم، تا پس از اکرانِ فیلمِ «سگکشی» در جشنواره، همراه یک منتقد سینما به دفترِ کارِ بهرام بیضایی در آجودانیه بروم. رفته بودم تا از موضوع پایاننامهی فوق لیسانسام با او بگویم، و از او یک اجازهی یکی دوساعته برای مصاحبه بگیرم. وقتی شنید، همان جملهیی را گفت که از استادان دانشگاه، هنگام دفاع پروپوزال شنیده بودم: «دانشجوی ادبیات فارسی، چرا باید درموردِ آثار من پایاننامه بنویسد؟» همان پاسخ را دادم که به یک دانشکدهی ادبیات: «شما بیش از فیلمساز بودن و کارگردانِ تآتر بودن، نویسندهی داستاناید. گیرم داستان در قالب نمایشنامه و فیلمنامه! چه فرقی دارد برای من که کارم گشت و گذار میان روایتِ استورههاست.» سکوت کرد و ادامه دادم: «خاستگاه دانشگاهیِ شما هم که ادبیات فارسیست. نیست؟»
قانع شد و برای یک ساعت مصاحبه اجازه داد و روزی را تعیین کرد. دورهی واکمن و کاست و باتری قلمی بود. آن منتقد گفت: «چند کاست و باتری اضافه ببر! شاید استاد به حرف افتاد. حیف است تجهیزات کم داشته باشی.» راست میگفت. مصاحبه به روز دوم و تا ساعت پنجم هم کشیده شد و کار پایاننامهام به نیکانجام رسید: تقابل استوره و تاریخ در آثار بهرام بیضایی: سیاوشخوانی، سه برخوانی، پهلوان اکبر میمیرد، عیّارنامه، عیّارِ تنها، مجلسِ قربانی سنمّار، مرگِ یزدگرد، روزِ واقعه و البته: دیباچهی نوینِ شاهنامه را بررسی کردم و نتیجه گرفتم که بهرام بیضایی در بازتعریف استوره و تاریخ همان راهی را رفته که فردوسی.

پایاننامه که قرار شد کتاب شود، پرسان پرسان به دفتر «روشنگران و مطالعات زنان» رسیدم. ماکانِ فرهنگیِ ارزشمندی که تمام کتابهای بیضایی به مُهر آنجا منتشر میشد. شهلا لاهیجی در دفترش حضور داشت. خواهرش هم بود و کارهای دفتری میکرد. رخشان بنیاعتماد هم بود. شهلا لاهیجی با آنکه شنیده بودم، خوشاخلاق نیست، من را تحویل گرفت. آنقدر که دعوتنامهی دانشگاهی را در استکهلم به من داد، که از فرصت مطالعاتیاش استفاده کنم. قبول کرد پایاننامهام را چاپ کند. قرار شد مصاحبه را بیضایی تأیید کند و آن هم در ته کتاب چاپ شود. و داستانِ 9ماههی مصاحبهی من و بیضایی آغاز شد؛ مصاحبهیی که هرگز به چاپ نرسید.
قرار این بود که من متن کتاب و مصاحبه را به آقای رسولی، حروفچین و صفحهآرای مجلهی فیلم برسانم، و او که هنوز محیط تایپاش زرنگار بود، و تمام کارهای بیضایی را او تایپ و صفحهبندی میکرد و بیضایی قبولش داشت) تایپ کند، و به بیضایی برساند؛ بیضایی اصلاح و تأیید کند، و به حروفچین برگرداند و او نیز به من برساند، بخوانم و تمام. اما این قرار از یک بار و دوبار خارج شد و نزدیک به ده بار شد که بیضایی متن مصاحبه را بازنویسی کرد و مطالبی افزود. من هم که با هر مطلب جدید او، پرسشی جدید برایم پیش میآمد، مطلب اضافه میکردم. کمکم مصاحبه شده بود یک پژوهش مشترک. او مرتب میخواند و مینوشت، و من هم از نوشتههای جدیدش پرسش جدید به ذهنام میرسید. از یک جایی به بعد، دیگر قرارمان هم عوض شد. من پس از افزودن مطلب و تایپ آن در مجلهی فیلم، مطلب را به بیضایی میرساندم. او مطلب میافزود و به آقای رسولی میرساند، و رسولی دوباره متن را به من میداد و من …
یک بارش گفت: «بیا خیابان آبشار روبهروی پارک ساعی.» سر فیلمبرداری فیلم دیگرش بود. منشی صحنه، خانمی بود و متن را از من گرفت. اما بیضایی هم تا من را دید جلو آمد و از تعارف و مهربانی کم نگذاشت.
اتفاق دیگر میانمان این بود که دستورِ خطِ متنِ من در کتاب با دستور خط او فرق داشت. در یکی از دیدارهایمان، این تفاوت را به رویش آوردم. گفت: «چه اشکالی دارد که دو جور دستور خط در یک کتاب باشد؟ بگذار هر کسی که کتاب را خواند و دقت داشت، بگوید: آهان! این دستور خط، مال بیضاییست! و این یکی مال باقری!»
زمستان بود «شب هزار و یکم» اجرا شد؛ و کتاب «ریشهیابی درخت کهن» چاپ. اما کتاب من نه. نمایش را دیدم. کتاب را خواندم، و دیدم چهقدر هر دو به مصاحبهی طولانیشدهی ما شبیه است. لجام گرفت. حس کرده بودم بهعمد کار مصاحبه و کتاب من را عقب انداخته است… تا آن شب رسید که مادرِ شهلا لاهیجی از دنیا رفت و همان شب بیضایی ساعتها در دفتر مجلهی فیلم کنارِ حروفچین نشست تا مصاحبه را به انجام برساند. ساعت ۹ شب بود که رسولی به من زنگ زد و گوشی را داد به بهرام بیضایی. گفت که مصاحبه کامل شده و میخواهد بدهد انتشارات که چاپاش کنند.
لحناش خسته بود. گفتم: «اجازه بدهید قبل از فرستادن به انتشارات من هم متن را بخوانم.» کمی تند شد و گفت: «گفتم که. من آخرین تغییرات را دادم و دیگر نیازی نیست چیزی اضافه یا کم شود.» میان بیپروایی و شرم، سرانجام گفتم: «اجازه بدهید من هم پیش از چاپ نگاهی بیندازم.» سنگین و سرد گفت: «اگر الان نرود انتشارات، نمیگذارم مصاحبه در کتاب باشد.» گفتم: «اختیار با شماست.»
دقیقهها سنگین گذشت، تا لاهیجی زنگ زد. وسط مراسم سوگواریِ مادرش بود. گفت: «باقری چه کار میکنی؟ بگذار کتاب مطابق میل بیضایی چاپ بشود! بعدش تو برو در یک روزنامه نکتهها و نقدهایت را به بیضایی بنویس و منتشر کن!» گفتم: «کتاب من است. چرا باید آن جوری که من میخواهم، نباشد؟ چرا باید بعد از چاپِ کتاب، نقدهایم را در یک مقاله بنویسم؟! نه. نمیپذیرم.» گفت: «اگر نپذیری، من کتابات را بدون مصاحبه چاپ نمیکنم.» گفتم: «اختیار با شماست.»
فردا عصر به دفتر مجلهی فیلم رفتم تا متن کتاب را از تایپیست بگیرم. البته بدون مصاحبه. تایپیست آرام بود و لبخند به لب داشت. گفت: «استاد را عصبانی کردی!» بعد گفت: «وقتی تلفناش با تو تمام شد، طول اتاق را هی رفت و آمد. سیگاری گرفت و روشن کرد. مدتها بود سیگار نمیکشید و این نشان میداد بسیار عصبانیست. یکی دو تا از بچههای مجله که هنوز در دفتر بودند، آمدند جلوی در و شروع کردند بدگویی کردن از تو که: از این جوجهپژوهشگرها هیچ رفتاری بعید نیست! اینها مدعی هستند از همه بهتر میفهمند! حتا از استاد! نباید به اینها پر و بال داد! اینها کجا همقد شما هستند که بخواهند با شما کتاب مشترک چاپ کنند؟!
بیضایی موقع حرفهای آنها همانطور قدم میزد. بعد ایستاد و رو به آنان کرد و گفت: «اگر من هم جای باقری بودم، همین کار را میکردم!» همهی این تصویرها، با خبر رفتن بهرام بیضایی پیش چشمام رژه رفت. صدایش را گذاشتم پخش شود در مصاحبهیی که حالا فقط و فقط مال من بود.
قهرمان استورهیی با همهی کاستیها و فزونیهایش استوره است. بزرگ، درست مثل بهرام گورِ هفتپیکر. درست مثل بهرام بیضاییِ مصاحبه با من. و یادگاریِ من از او، جملهییست که داستان من و او را در اوج تمام کرد…

