توی اتوبوس پسرکی شانزدههفدهساله با آکاردئون آویزان روی سینهاش از درِ عقب میپرد بالا. لحظههایی بعد، صدای ساز و نوایش فضای اتوبوس را پر میکند و این آهنگ را با صدایی فالش میخواند: «تو قلبم تو رو دارم، اگه خانهبهدوشم… من این عالم عشقو به عالم نفروشم…»
راننده از پشت فرمان غر میزند: «بپر پایین، پسر…! کی اجازه داد بیای بالا…؟» اما نوازندهٔ دورهگرد گوشش بدهکار نیست. فقط وسط خواندنش میگوید: «اگه شجریان یا ایرج بود هم همینو میگفتی؟» و دوباره میخواند: «من این عالم عشقو به عالم نفروشم..!»
پسرک دقایقی بعد، بدون آنکه تقاضای پول کند، از اتوبوس پیاده میشود. معلوم است که قصدش بیشتر نشان دادن خودش است تا گدایی کردن. این همان عالم عشقی است که در سینما، قربانیان بسیاری از جمله غلامحسین میرزایی، معروف به غلامژاپنی، را طی نزدیک به پنجاه سال، با همهٔ رنج و مرارتی که کشیدهاند، زنده نگه داشته است. هر بامداد چشم که باز میکند، با این امید روانهٔ پاتوقش، قهوهخانهٔ آقا روحالله در خیابان ارباب جمشید، میشود که فیلمسازی از در وارد شود و او را برای بازی در نقش اول فیلمی جلوی دوربین بفرستد. آن روز که عزمش را جزم کرد بازیگر شود، تازه برای اولین فیلمش، «غلام ژاندارم»، رفته بود قاطی سیاهیلشکرهای امان منطقی. با خودش فکر کرد: غلامحسین که اسم سینمایی نیست. کسی برای بازیگری که اسمش غلامحسین میرزایی است، نمیره توی صف بلیت بخره! اما غلام میتونه معروفیت بیاره. بعد، همانطور که توی آینه خودش را ورانداز میکرد، نگاهی به چشمهای ریزش انداخت و گفت: ژاپنی…! عالیه، خودشه! من غلامژاپنی هستم!
عشق غلام در این سنوسال هم دست از سرش برنمیدارد و رؤیای فردین و بهروز و ناصر شدن دارد. وقتی فردین با علی بیغم، و بهروز با قیصر، و ناصر با فرمان محبوب بسیاری از جوانان زمان خودشان میشوند، چرا غلامژاپنی نشود؟ آیا شاهد زمانی خواهد بود که فیلمسازی برای ساختن «گنج قارون»، غلام را انتخاب کند؟ با این فرق که اگر علی بیغم از هند آمده بود، غلام از سرزمین آفتاب تابان خودش را به مهمانی آقای قارون رسانده و میتواند در آن ضیافت باشکوه با شمشیر سامورایی برای حاضران هنرنمایی کند! اگر مسعود کیمیایی برای ساختن «قیصر»، غلام را انتخاب میکرد، او میتوانست مثل اجل معلق خودش را به برادران آبمنگل برساند و ساموراییوار آنها را از دم تیغ بگذراند…
اینها تصویرهایی است که غلامژاپنی سالهای طولانی در ذهنش ساخته و پرداخته است؛ هرچند مجموعهٔ تمام پلانهای او و حضور چهلوچند سالهاش در چهارصد فیلم، بهزحمت به ده دقیقه میرسد. اینها همان دلایلی است که ما را وامیدارد تا این آدم عاشق را در فهرست نامهای ماندگارِ جا مانده در سینمای ایران، جا بدهیم. همهٔ نامهای ماندگار که یکجور نیستند. سالهاست که سینمای ایران همراه زمانه عوض شده. دفترهای تولید و پخش فیلم در جاهای مختلف شهر پراکنده شدهاند و دیگر خیابان ارباب جمشید مرکزیت سینمایی گذشته را ندارد. آنجا از رونق افتاده و چراغ بسیاری از استودیوهای تولید و پخش در این محله خاموش شده است. حالا غلامژاپنی و یارانش، چیچو، کریم۴۱، محمدآواره، اصغر خانی، اکبر ساده، حسن فردین، ذبیح سبیل، شکرالله مستانی، علی بیتل، اصغر لانکاستر، احمد آرتیست، حسن لانگشات و… با مرور خاطراتشان زندگی میکنند؛ هرچند که آن خاطرات، جز لطمههای روحی و جسمی، حاصل دیگری برایشان نداشته است. یکی پایش شکسته، یکی دستش، آن یکی کمرش. و رفیق کناری چند تا از دندانهایش ریخته توی دهنش.
یکیشان میگوید: «سر فیلمی برق منو گرفت، همه فرار کردند. فقط کمکفیلمبردار آمد با تکهچوب، در آخرین لحظاتی که در حالِ جان دادن بودم، برق ۲۲۰ ولتی را از بدنم جدا کرد.» آن یکی به نارنجکی اشاره میکند که موقع فیلمبرداری یک فیلم جنگی ترکیده و او را چند متر پرتاب کرده رویِ هوا: «مخم سوت کشید. سالهاست که یک گوشم قدرت شنواییاش را از دست داده.»
انگار عاشق که باشی، همهٔ این مصیبتها را به جان میخری و چیزی نمیگویی. برخلاف آن مثلِ عوامانه که میگوید: گرسنگی نکشیدی تا عاشقی از یادت بره. غلام میگوید: «به خدا گرسنگی فراوان کشیدم، اما عاشقی از یادم نرفت. گاهی نصف نون سنگک میخریدم با یه گوجه و نمک، روزم را به شب میرساندم. چه روزهایی که توی همین خیابانِ منوچهری گرسنگی کشیدم و به عشق سینما تحمل کردم. آبگوشت بود ۱۳ ریال، من و چیچو دو نفری همهٔ پولمان به ۱۳ ریال نمیرسید. چه شبها که توی همین ارباب جمشید یا پشت در استودیو یا گوشهکناری، روی مقوا خوابیدم و از شدت سرما بدنم مثه یه تکه گوشتِ یخزده قدرتِ تکان خوردن هم نداشت.»
غلامحسین میرزایی از نوجوانی، به عشق عکس گرفتن با بازیگرانِ آن روزِ سینمای ایران و همبازی شدن با آنها، نزدیک پنجاه سال است که تختگاز در جادهای بیانتها در حال راندن است؛ بهسوی ناکجاآباد. او دلش به عکسها و تکههای حضورِ چندثانیهایاش در فیلمهایی خوش است که گاه در لانگشات هم بهسختی دیده میشود: «هستند سیاهیلشکرهایی که برای شندرغاز، و تأمینِ معاش، سراغِ فیلمهای تاریخی میروند و توی جمعیت یا زیرِ گریم گم میشوند، ولی من دوست دارم صورتم توی فیلم معلوم باشد. با گریم، چهرهٔ من مشخص نمیشود. دوست دارم با لباس و چهرهٔ خودم فیلم بازی کنم تا مردم مرا بشناسند. به خاطر همین فیلم تاریخی بازی نمیکنم!»
حالا غلام، گلچینی از همین لحظهها را در چند سیدی جمع کرده و به هر بهانهای به آدمها کادو میدهد تا او را بشناسند؛ چون شناخته شدن را از نانِ شب هم واجبتر میداند: «وقتی کسی منو به عنوان بازیگر توی خیابون میشناسه، انگار همهٔ دنیا مال منه. شاید یکی از مهمترین روزهای عمرم در مراسم ترحیم آقای ایرج قادری اتفاق افتاد. جلوی مسجد عدهٔ زیادی عشق فیلم، مثل خودم، جمع شده بودند؛ همه موبایل به دست، به امید دیدنِ چهرههای مشهور و عکس یادگاری گرفتن با آنها. نمیدونم چرا خیلی از چهرههای معروف توی این مراسم شرکت نکرده بودند. جماعت وقتی منو دیدند، داد زدند: غلامژاپنی! غلامژاپنی آمد! بعد دور من حلقه زدند برای عکس گرفتن. توی دلم گفتم: «خدا رحمتت کنه ایرجخان، امروز من جورِ نبودنت را کشیدم! علاقهمندانت دست خالی از مسجد نرفتند خونه!»
هرچند غلامژاپنی در آستانهٔ هفتاد و چند سالگی میتواند در مصاحبههایش بهظاهر بگوید که دیگر دیر شده و او از سینما رودست خورده و امکانِ شهرت به اندازهٔ جواناولها برایش محال است، اما ته دلش هنوز هر صبح به عشقِ گرفتنِ یک نقش، یک کلوزآپ، یک سطر دیالوگ، با همان شور و حال راهی پاتوق همیشگی میشود و چشمهایش را به ورود تازهواردان میدوزد؛ برای دریافتِ یک پیشنهادِ خوب و یک حضورِ تأثیرگذار جلوی دوربین. اتفاقی که تا حالا برایش نیفتاده، یا خیلی کم بوده است؛ «فیلمِ سرخپوستهای غلامحسین لطفی که اکران نشد، میماند «دو فیلم با یک بلیت» داریوش فرهنگ و یکی دو تا کار از شاهد احمدلو که به قول غلام، فیلمسازی خیلی بامرام و بامعرفتی است و در فیلمِ شاه نقش به سراغِ بچههای سیاهی لشکر رفت و از او همبازی گرفت.
توی همین قهوهخانه به چهرهٔ سیاهیلشکری چشم میدوزد، خیلی مسنتر از خودش، که او هم در همین حسرت همهٔ سالهای عمرش را سوزانده است: «آنقدر به سینما علاقه داشتم که در شانزدهسالگی همهچیزم را ول کردم و دربهدرِ خیابان ارباب جمشید شدم. پدر، مادر، خواهر و برادر. همه را ول کردم و آوارهٔ سینما شدم. من بچهٔ تهرونم، پدرم توی دفترِ معاملات ملکی کار میکرد. داشتم از جلوی ساختمان پلاسکو رد میشدم که چشمم افتاد به چند تا چهرهٔ آشنا؛ جواد تقدسی و جواد قائممقامی داشتند فیلم بازی میکردند. دوربین را هم پشت یه وانت پنهان کرده بودند که مردم متوجهشان نشوند، اما من فوری ماجرا دستم آمد. همان روز فاتحهام خوانده شد! آغاز دربهدریهایم بود. آنجا چند تا دفتر فیلمسازی کشف کردم و از صبح تا شب پلاس بودم. بعدها وقتی ارباب جمشید را پیدا کردم، مثل تشنهای بودم که به یک اقیانوس آب شیرین رسیده باشه. اولش که مجانی کمک تدارکاتچی بودم و به گروههای فیلمسازی چای میدادم. بعد یواشیواش یکیدو تا پلان بهم دادند بازی کنم و همینطوری ادامه پیدا کرد تا حالا…»
وقتی در سیودومین جشنوارهٔ فیلم فجر برگزارکنندگان تصمیم گرفتند در مراسمِ افتتاحیه از مهدی هاشمی تجلیل کنند، او شرطِ حضورش روی صحنه را منوط به گرفتن لوح از دست سیاهیلشکرهای سینمای ایران دانست. هاشمی در همین مراسم غلامژاپنی را سمبل معرفت، سادگی و بیتوجهی به مسائل مادی معرفی کرد و گفت: «الان وارد دورهای شدهایم که برخلاف آقای ژاپنی، متأسفانه اکثر ما برایمان پول حرف اول را میزند و قبل از بازی در فیلم، اول میپرسیم چهقدر میدهید؟!» غلام حضور در آن مراسم را هم مهمترین لحظهٔ زندگیاش میداند: «یادتان هست که تماشاچیها چهقدر برام کف زدند؟ آخه این اولین باری بود که بعد از پنجاه سال دربهدری ما را توی همچین مراسمی راه میدادند. این از لطف آقای مهدی هاشمی بود که امثال او و خانمِ آدینه در سینمای ایران کماند. یک خانمِ بامعرفت دیگر هم در سینما هست، خانم بهاره رهنما، که گاهوبیگاه از حالوروز ما سیاهیلشکرها خبر میگیرد…»

یک دزدی عاشقانه
میگوید فیلمسازان این روزها برای نقشهای فرعی بیشتر سراغ دوستان و اقوام دور و نزدیکشان میروند و نیازی به سیاهیلشکرهایی مثل او ندارند. تازه آن دستیار کارگردانهایی هم که او را برای فیلمی انتخاب میکنند، نهتنها پولی بهش نمیدهند، بلکه گاهی مبلغی هم سرکیسهاش میکنند! «مثلاً با رفتوآمد و پارتیبازی توی فیلم «پسکوچههای شمرون» نقش یک شاگرد شوفر را به من دادند. از صبح آوارهٔ ترمینال مسافربری آرژانتین شدم و داد زدم: رشت… انزلی… رشت… انزلی…! آخرش هم پنجاه هزار تومان دادم به دستیار کارگردان! خب طبیعی هم هست، چون مدتهاست که نقشفروشی بخشی از کسبوکار تدارکاتچیها و دستیارانِ کارگردان و بعضی از تهیهکنندههای ناخنخشک شده. کی به کیه؟ کدوم واحد صنفی در وزارت ارشاد یا خانهٔ سینما هست که این مسائل را پیگیری کنه؟ کسی را میشناسم که مانتوفروشی داره، اون یکی نمایشگاه ماشین داره، پول میدن میان جلوی دوربین تلویزیون یا سینما که معروف بشن. من بعد از پنجاه سال چی از سینما به دست آوردم؟ تقریباً هیچی. همین نونِ بخور و نمیر را هم از راه دستفروشی پیدا میکنم. الان قندم بالاست، سنم بالاست، نه زنی، نه بچهای و نه امیدی به آینده. کارگردانهایی را هم که میشناسم، برای بازی در فیلم یا سریال وعده و وعید میدن، اما روزهای بسیاری انتظار میکشم و خبری نمیشه.»
وقتی ندامتنامهٔ پرسوزوگدازش تمام میشود و نصیحتهایش با این ادبیات نثار جوانهای عاشق فیلم میشود: «این دختر و پسرهایی که دنبال بازیگری میروند از ما درس بگیرند. به خدا سرابه، دروغه، هیچی توش نیست. ما عمرمان را پای سینما گذاشتیم. اما به جایی نرسیدیم…»
با این پایانبندی به نظر میرسد که قید سینما را میزند، میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند؛ اما بلافاصله دوباره فیلش یاد هندوستان میکند: «البته من سیاهیلشکر نیستم، هنرورم. خودم را سلطان سیاهیلشکرها میدونم. چندی پیش به آقای حسن معجونی که خیلی آدم نازنینیه گفتم: تو را به خدا سفارش من را برای بازی در فلان سریال بکن، حتماً کار خوبی میشه! چهکار کنم؟ با همهٔ این فلاکتها، جذابیت سینما و رفتن جلوی دوربین هنوز برام مثل روز اوله…»

