Skip to main content

شگفت زده و حیرانم از تماشایِ فیلم تازهٔ اصغر فرهادی: «داستان های موازی». کاری کاملا تازه و متفاوت از این فیلمسازِ بزرگ که در اثرِ تازه‌اش اندک اندک تماشاگر را به‌دامِ قصه‌ای تازه می‌کشد. در آغاز برایتان روشن نیست به کدام سمت و سو هدایت می‌شوید و ممکن است این سوال برایتان پیش بیاید که در این دنیای در هم تنیده، این شخصیت‌ها و فضاهایی که ظاهرا به هم هیچ ربطی ندارند قرار است چه اتفاقی بیفتد و آن جاست که ناگهان داستان‌های موازی جادویتان میکند، افسونِ آدم‌های فیلم می‌شوید و فضاهایی که اندک اندک به یکدیگر راه می‌گشایند.

فرهادی این بار بیش از هر زمانِ دیگری به تماشاگر اجازه می‌دهد در دلِ فیلمش گم شود، اما این گم شدن نه از سر آشفتگی، که بخشی از طراحی دقیق اوست. شما وارد جهانی می‌شوید که در آن واقعیت و خیال، زندگی و داستان، نگاه کردن و دخالت کردن، مدام جای خود را عوض می‌کنند و همین تغییرِ مداوم است که فیلم را زنده نگه‌می‌دارد. در ابتدا تصور می‌کنیم با چند زندگیِ جدا از هم روبرو هستیم، اما کم‌کم می بینیم که هر نگاه، هر صدا، هر سکوت و هر اتفاقِ کوچک به رشته‌ای متصل است که این آدم‌ها را به هم پیوند می‌دهد.

یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های فیلم این است که فرهادی دیگر تنها درباره حقیقت و دروغ حرف نمی‌زند، بلکه درباره شکلِ تازه‌ای از قصه گفتن حرف می‌زند. او نشان می‌دهد که ما چگونه از تکه‌های ناقص زندگیِ دیگران برای خودمان داستان می‌سازیم، چطور یک نگاه را تعبیر می‌کنیم، از یک سکوت نتیجه می‌گیریم و از چند نشانهٔ پراکنده به نتیجه‌ای می‌رسیم که ممکن است هیچ ربطی به واقعیت نداشته باشد. این همان چیزی است که در تمام فیلم‌های فرهادی وجود داشته، اما در فیلمِ «داستان‌های موازی» برای نخستین بار خودِ این فرایند، به موضوعِ اصلیِ فیلم تبدیل می‌شود.

شخصیت «سیلوی» با بازیِ درخشانِ “ایزابل هوپر” در مرکزِ این جهان قرار دارد. او فقط یک ناظر نیست، بلکه کسی است که می‌خواهد از آنچه می‌بیند قصه بسازد و همین جاست که مرزِ میانِ دیدن و دخالت کردن از بین می‌رود. وقتی شما زندگی دیگری را تماشا می‌کنید و آن را در ذهنِ خود بازسازی می‌کنید، آیا هنوز فقط یک ناظر هستید یا به بخشی از آن زندگی تبدیل شده اید؟ فرهادی این سوال را بی آنکه مستقیم مطرح کند، در تمامِ طولِ فیلم، با ما همراه می‌کند.

هوپر در این نقش فوق‌العاده است، چون بازی‌اش بر پایهٔ نگاهش، سکوتش و کنترلِ کاملِ احساساتش بنا شده. او از آن دسته بازیگرانی است که برای ایجادِ تنش، نیاز به فریاد زدن، گریستن و یا حرکاتِ اغراق‌آمیز ندارد. کافی است نگاه کند تا ما بفهمیم ذهن او در حال ساختنِ چه جهانی است. همین خویشتن‌داری باعث می‌شود شخصیتِ «سیلوی» همزمان جذاب، خطرناک، کنجکاو و گاه بیرحم به نظر برسد.

از سوی دیگر، حضور “وینسنت کسل”، “ویرژینی افیرا”، “پیر نینه” و “آدام بسا” باعث می شود فیلم فقط در ذهنِ سیلوی باقی نماند. هر کدام از این شخصیت‌ها جهانی دارند که از آنچه سیلوی درباره شان تصور می کند گسترده تر است و فرهادی دقیقا از همین فاصله بین شخصیت‌های «داستان های موازی» استفاده می‌کند تا بازیِ میانِ واقعیت و خیال را پیچیده‌تر کند. ما هم مثل سیلوی فکر می‌کنیم آدم‌ها را شناخته‌ایم، اما فیلم مدام یادمان می‌آورد که شناختنِ آدم‌ها بسیار دشوارتر از چیزی است که تصور می‌کنیم.

«داستان های موازی» از نظرِ فرم نیز با بسیاری از آثارِ قبلیِ فرهادی تفاوت دارد. او این بار آزادتر حرکت می‌کند، به موسیقی میدانِ بیشتری می‌دهد، طنز را بیشتر واردِ فیلم می‌کند و اجازه می‌دهد صحنه‌ها گاهی نفس بکشند. اگر در فیلم‌هایی چون «جدایی نادر از سیمین» همه چیز به شکلی بی‌رحمانه در حال اتفاق افتادن بود، در اینجا فرهادی فضای بیشتری برای تخیل، مکث و بازی با فرم فراهم کرده است.

این تغییر ممکن است برای بعضی از دوستداران قدیمیِ او غافلگیرکننده باشد، اما برای من دقیقا همین جسارت یکی از مهم‌ترین دلایلِ موفقیتِ فیلم است. فرهادی می‌توانست سال‌ها نسخه‌های تازه‌ای از همان ساختارِ درخشانِ «جدایی…» را بسازد و همچنان تحسین شود، اما او تصمیم گرفته از منطقهٔ امنِ خودش فاصله بگیرد و به سراغِ جهانی تازه برود. این کار برای فیلمسازی در جایگاه او شجاعت می‌خواهد.

حتی استفاده از موسیقی در فیلم نشانه‌ای از همین تغییر است. فرهادی سال ها در استفاده از موسیقی بسیار محتاط بود و آن را اغلب به تیتراژ یا بخش‌های محدود واگذار می‌کرد، اما در «داستان‌های موازی» موسیقی بخشی از جهانِ احساسیِ فیلم شده و در بسیاری از صحنه‌ها حضور مستقیم دارد. این تغییر نه‌تنها فرمِ فیلم را متفاوت کرده، بلکه به آن حال و هوایی داده که پیش از این کمتر در سینمای فرهادی دیده بودیم.

اما آنچه فیلم را برای من از یک تجربهٔ فرمی فراتر می‌برد، تنهاییِ عمیقِ شخصیت‌هاست. پشتِ تمام این بازی‌های ذهنی و روایت‌های تو در تو، آدم‌هایی قرار دارند که می‌خواهند درک شوند و در عین حال خودشان هم قادر نیستند دیگران را به درستی درک کنند. هر شخصیت تصویری از دیگری می‌سازد و همان تصویر را جای واقعیت می‌نشاند. شاید یکی از تلخ‌ترین حرف‌های فیلم همین باشد که ما اغلب به جای شناخت آدم ها، نسخه ای از آنها را که در ذهن خودمان ساخته‌ایم دوست داریم یا از آن می‌هراسیم.

فرهادی در این فیلم بار دیگر نشان می‌دهد که قضاوت دربارهٔ آدم ها تا چه اندازه خطرناک است. کافی است بخشی از اطلاعاتمان ناقص باشد تا تمامِ برداشتِ ما از یک رابطه یا یک شخصیت تغییر کند. این همان ویژگیِ آشنایِ سینمای اوست، اما در فیلم تازه‌اش این موضوع نه فقط در درونِ داستان، بلکه در خودِ شیوه قصه گویی فیلم هم حضور دارد.

برای من، جذابیت بزرگ فیلم در این است که هرچه جلوتر می‌رویم، کمتر مطمئن می‌شویم که دقیقا چه چیز را باید باور کنیم. آیا آنچه می‌بینیم حقیقت است؟ آیا بخشی از آن خیال سیلوی است؟ آیا شخصیت‌ها آن انسانی هستند که به نظر می‌رسند یا آن موجودی‌اند که در ذهن دیگران ساخته شده اند؟ فرهادی این پرسش‌ها را بی آنکه جوابِ قطعی بدهد برای ذهنِ تماشاگر مطرح می‌کند و همین باعث می‌شود فیلم پس از پایان هم همچنان در ذهن تماشاگر ادامه پیدا کند.

«داستان های موازی» فیلمی است درباره نگاه کردن، درباره قصه ساختن و درباره این حقیقت که هیچ کس را نمی‌توان تنها از روی آنچه دیده‌ایم شناخت. آدم‌ها همیشه چیزی بیشتر از آن چیزی هستند که در یک قاب، یک نگاه یا یک داستان جا می‌شوند. به همین دلیل است که برای من این فیلم فقط یک اثرِ تازه از اصغر فرهادی نیست، بلکه مرحله تازه‌ای در سینمای اوست. فیلمسازی که سال ها درباره حقیقت، دروغ، اخلاق و قضاوت حرف زده، این بار خودِ سازوکار قصه گفتن را موضوع فیلمش کرده و از ما می‌خواهد به این فکر کنیم که چطور داستان‌ها نه فقط واقعیت را بازتاب می‌دهند، بلکه گاهی آن را می‌سازند.

من داستان های موازی را یکی از جسورانه‌ترین و کامل‌ترین آثار فرهادی می‌دانم، فیلمی که نشان می‌دهد او هنوز هم حاضر نیست در موفقیت‌های گذشته، متوقف شود و همچنان در جستجوی راه‌های تازه‌ای برای گفتنِ داستان است. و همین برای من، بزرگترین امتیازِ این اثرِ تازهٔ اوست که بعد از این همه سال، هنوز می‌تواند ما را شگفت زده کند.