روزِ ملی سینماست و من دلم میخواهد شما را به دیدارِ یکی از برجستهترین آثارِ ماندگار و درخشانِ تاریخ سینمای بعداز انقلاب ببرم. نمیدانم شما که الان دارید این یادداشت را میخوانید، فیلمِ ،«اجارهنشینها» ساختهی زندهیاد داریوش مهرجویی را دیدهاید یا نه؟ و اگر دیده باشید، چقدر لحظههای خاطرهانگیزش به یادتان مانده است. عمدا سراغِ این اثرِ جذاب رفتم چون مایلم به بهانهی این اثر، یادی هم از سینماگرِ فقیدِ تاریخِ سینمای ایران کرده باشم، فیلمسازِ برجستهای که هم توسط رژیم سابق موردِ آزار و محرومیت قرار داشت و فیلمهایش توقیف میشد، هم توسط پارهای از ممیزانِ پشتِ میزنشینِ ارشاد. به این جمع اضافه کنید بخشی از آدمهای نابخرد در اپوزوسیونِ خارج از کشور را که وقتی مهرجویی در شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۲، به سوالات عمدتا سیاسیِ چند نفری در نشستِ پس از نمایشِ فیلم «گاو» در لوکزامبورگ، پاسخ نداد، موجب از فحاظی علیه او در شبکه های اجتماعی به راه افتاد.
بعداز نمایشِ این فیلم در آن سالن سینما، او از تماشاگران درخواست کرد فقط دربارهٔ فیلمش سئوال کنند، اما عدهای دنبالِ کشانده مهرجویی به سئوالهای سیاسی بودند. انعکاسِ این مطلب چنان موجی از واژههای شرمآور در فضاهای مجازی علیه او به راه افتاد که حتی اشاره به مودبترینِ این کامنتها، عرق شرم بر پیشانی انسان مینشاند. چندی بعد مهرجویی به خاکِ وطن برگشت و عاقبت معلوم نشد آن جنایت فجیع و قتلِ او و همسرِ هنرمندش از کجا آب میخورد.
بگذریم، اجازه دهید از «اجارهنشینها» بگویم و به چند سکانس زیبا از اواخر فیلم را مرور کنم. قبل از آن باید قصهی فیلم را مرور کنیم از جایی که متوجه میشویم مالک قبلیِ یک مجتمع مسکونیِ چند طبقه، به خارج از کشور فرار کرده و این بنا در شرایطی بلاتکلیف، محل سکونتِ چندین مستاجر است که هرکدام بنا به سلیقه و نقشههای دلخواهِ خودشان، تحت تأثیرِ دلالان، برای این ساختمان نقشههایی در سر دارند. عباسآقا سوپر گوشت (با بازیِ زندهیاد عزت انتظامی)، که مستاجرِ ارشدِ این بنا و مدیرِ خودخواندهٔ ساختمان است، طمع کرده که در غیابِ مالکِ مسئلهدار که به خارج گریخته؛ بقیه مستاجران را دستبهسر کرده و کلِ ملک را تصاحب کند.

برخی مستاجرها تحت اغوایِ یک بنگاهیِ متقلب املاک (تمثیلی از طمع و دخالتِ خارجی)، قصد دارند کار را از دستِ ارشد فعلیِ ساختمان در بیاورند و با مشارکت آن دلالهای خلافکار، ملک را خودشان تصاحب کنند، بقیهی مستاجرها هم که قصد و نیت بدی ندارند و طمعِ تصاحبِ ملک اجارهایشان را ندارند، به شیوه و تشخیص خودشان درحالِ تغییراتی در سازه و ساختار ساختمان هستند، یکی پشتبام را به باغ پر از درخت و گیاه و گل کرده و آن یکی با تخریبِ دیوارها و ستونهای اصلیِ واحد استیجاریاش، نقشه منزلش را بازسازی کرده و آن یکی مستاجر نقشهی دیگری در سر دارد.
در جمعِ این مستاجرانِ ناساز، یک مادر دلسوز است که رفتارش با همهی ساکنان ساختمان، بسیار مادرانه، میانجیگرانه و آشتیدهنده است. در یکی از واحدها هم یک مهندسِ ساختمان زندگی میکند که قدرتی برای جلوگیری از کشمکشهای دائمی بقیه ندارد و فقط میتواند به آنها تذکر بدهد که اینهمه فشار و تخریب و تغییرِ نسنجیده بر سازهٔ ساختمان، باعثِ ریزشِ کل بنا خواهد شد. توصیههای فنی و کارشناسیِ این مهندسِ بیقدرت و بینوا، هیچ گوشِ شنوایی ندارد و مستاجرها هرکدام به دلخواهِ خودشان مشغول دستکاری در سازهٔ مجتمع هستند و خلاصه با بیل و کلنگ، به جانِ این بنای بینوا افتاده اند.
مهندسِ مغموم و مستاصل(با بازیگری زندهیاد رضا رویگری) فقط مرتب به انها میگوید: «نزنید! ضربه نزنید!»
سازه ساختمان با دخالتهای عمدی و یا غیرعمدی اما ناشیانهی مستاجران، آنقدر سست و نامتعادل شده که با نشستن یک پرنده روی منبعی که لبریز از آب است، آن را کج میکند و ناگهان روی پشتبام سیلی به راه میافتد که کسی جلودارش نیست و آب با سرعت ساکنانِ ساختمان را از پلهها به پائین پرتاب میکند. در این لحظه شاهدِ ریزش و تخریبِ ساختمان میشویم. یک دارایی جمعی و محل سکونتِ آنها که بعد از منهدم شدن، دیگر جوابگوی خواسته، اهداف و سلیقههای متفاوت و متعارضِ هیچکدام از ساکنانش نخواهد بود.
گاهی به خودم میگویم حالا که مشغولِ نوشتنِ مطالبی با عنوانِ کناییِ «آب در هاون»، شدهای، هرچند نقطهی استارتِ این یادداشتها با اشاره به یکی از فیلمهای شاخصِ سینمای ایران است، آیا شبیهِ نالههای آن مهندسِ مغمومِ فیلمِ «اجاره نشینها» نیست که ناامیدانه و ملتمسانه مینالد که نزنید، و در واقع آیا من هم بیهوده دارم آب را در هاون نمیکوبم؟

