امروز بیستویکم شهریور، روزِ سینمای ایران است؛ روزی که بیش از هر چیز مرا به یاد چهرههایی میاندازد که سالهاست پردهٔ نقرهای سینما فراموششان کرده اما هنوز در خاطرههای ما زندگی میکنند. برای همین میخواهم این نوشته را تقدیم کنم به همه ضدقهرمانهای فراموشنشدنی سینمای ایران؛ به «قیصر» و «رضا موتوری»، به سیدِ «گوزنها»، به علی خوشدستِ «تنگنا»، زائرمحمدِ «تنگسیر»، حمیدِ فیلمِ «هامون»، حسین سبزیانِ «کلوزآپ»، ناصر خاکزادِ «متری شیش و نیم» و سرانجام غلامِ باستانیِ «پیر پسر». و به همهی آدمهای زخمی، سرکش، شکستخورده که کینهی فروخورده در دل داشتند، لحظهای روی پرده قهرمانِ رویاهایمان بودند و لحظهای با رفتارشان چنان پرده را داغ از خشم میکردند که بوی سوختگی از پردهْ نقرهای را با شامهات کس میکردی. انگار سینمای ایران بدون آنها قصهای برای گفتن نداشت.
اما در میانِ همهی این ضد قهرمانها، میخواهم به دو بازیگر، متعلق به دو دورهٔ بسیار دور از هم بپردازم که اوج به تصویر کشیدنِ یک ضدِ قهرمان را به نمایش گذاشتهاند: «آرمان و حسن پورشیرازی»
برای نسلِ من، آرمان فقط یک بازیگر نبود. چنان استادانه چهره مرموز و خوفناکی را خلق میکرد که کابوسُ دوست داشتنیمان میشد. نگاهی به چهرهاش شکی آمیخته به ترس را در دلمان زنده میکرد. لازم نبود اخم کند، فریاد بزند یا دست به اسلحهای سرد یا گرم ببرد. کافی بود فقط چند ثانیه در سکوت، نگاهمان کند تا حس کنیم این مرد رازی خوفناک را از ما پنهان میکند. ساموئل خاچیکیان از این خصوصیتُ آرمان شناختی کامل داشت.
سینمای او سرشار بود از صحنههایی که در تیرگیِ شب میگذشتند، سایههای ترسناک، خیابانهای خلوت، و آدمهایی که نمیشد به آسانی فهمید دوستاند یا دشمن؟
آرمان درست به دردِ چنین جهانی میخورد. در «طوفان در شهر ما»، «فریاد نیمهشب»، «دلهره»، «ضربت» و دیگر فیلمهایی که با خاچیکیان کار کرد، حتی وقتی آدمِ بد قصه نبود، مثلِ پدرِ پولدار اما رنجکشیدهٔ فیلمِ «گنجِ قارون» باز عنصرِ غریبی در چهرهاش بود که تماشاگر را مضطرب میکرد. توصیفِ این ویژگی را نمیشد فقط ایفای نقش گذاشت. بعضی بازیگران نقش را بازی میکنند و بعضی دیگر حضورشان بخشی از نقش میشود. آرمان از دسته دوم بود. قبل از اینکه دیالوگی بگوید، ما را محو خود میکرد. انگار گذشتهای پنهان را در نگاهش داشت؛ انگار سالها بود که این مرد پلید غمگین را میشناختیم.

پوستر فیلم طوفان در شهر ما – ستاره سینما، ۱۷ فروردین ۱۳۳۷
سالها گذشت و سینمای ایران عوض شد. نوع فیلم ساختن تغییر کرد، نوع بازی کردنها هم تغییر کرد. حالا دوربینِ سینما واردِ خصوصیترین لحظههای آدمها شد. ضدقهرمان هم دیگر لازم نبود در خیابان تاریک و زیر نورِ چراغِ نئون پیدایشان شود. ضد قهرمان حالا میتوانست پدرِ به ظاهر مهربانِ خانوادهای باشد، با فرزندانش بر سرِ سفرهای بنشیند، با آنها بگوید و بخندد و در عین حال خبیثترین ضد قهرمانِ عالم باشد. غلامُ باستانی در «پیر پسر» برای من چنین شخصیتی است. وقتی حسن پورشیرازی را در نقشِ غلام دیدم، به شکلی عجیب یادِ آرمان افتادم. نه به این خاطر که بازی این دو شبیه هم است؛ اتفاقاً هیچ شباهتی در شیوهٔ بازیشان نمیبینم. آنچه مرا به یاد آرمان انداخت همان قدرتِ حضور بود. بازیگر لازم نیست چنان نقش را اگزجره کند تا ما حضورش را حس کنیم.
پورشیرازی گاهی در «پیر پسر» فقط نشسته است، اما حضورش تمامِ اتاق را گرفته. گاهی چیزی نمیگوید، اما سکوتش از فریاد کشیدنُ آدمهای دیگر آزار دهندهتر است. حتی نگاهِ سادهاش به یکی از پسرهایش کافی است تا دریابیم که در این خانه چه کسی همهچیز را زیر سلطهی خودش گرفته است. اما آرمان و پورشیرازی از دو راهِ کاملاً متفاوت، ضد قهرمان را به تصویر میکشند. آرمان چهرهای مرموز را به نمایش میگذاشت و همواره نیمهای پنهان و ناشناخته داشت که در ذهنِ تماشاگر شکل میگرفت. همین ناشناخته بودن، حضورِ او را جذاب میکرد.
حسن پورشیرازی در «پیر پسر» تقریباً عکسِ این کار را انجام میدهد. غلام را جلوی چشممان عریان میکند. حسادتش، شهوتش، خودخواهیاش، خشونتش، ضعفش و میل بیمارگونهاش به کنترل دیگران را میبینیم،
آرمان ما را با ناشناختهای که پنهان میکرد، نگران میکرد. و پورشیرازی با آنچه که بیپرده نشانمان میداد. برای من یکی از مهمترین نکاتِ بازیِ پورشیرازی این است که غلام را صرفا به هیولا تبدیل نمیکند. اگر فقط آدم پلیدی بود که در تمام مدت حضورش فقط بر سرِ دیگران فریاد میکشید و به آنها هجوم میبرد، خیلی زود برای تماشاگر شخصیتی ملال آور میشد. اما غلام گاه شوخ است، گاه حتی رفتارش کودکانه، اما همیشه جذاب و پر مز و راز است. او با رفتاری خشن این تصور را بوجود میآورد که در زندگیش ناکام بوده و حالا در کهنسالی دلش میخواهد همهی چیزهایی را که در طول زندگی میخواسته با حیله و قلدری و بد طینتی بدست آورد. اینجاست که ما از او منزجر میشویم. این تغییرِ موضعِ تماشاگر نسبت به غلام برای من از مهمترین موفقیتهای پورشیرازی در خلقِ شخصیتِ غلام است. همیشه اعتقاد داشتهام که بازیِ خوب جایی شروع میشود که دیگر نتوانی بازیگر را از شخصیت جدا کنی.

حسن پورشیرازی در پیر پسر
آرمان در بهترین فیلمهایش به این نقطه میرسید و حسن پورشیرازی در «پیر پسر» نیز به همین نقطه رسیده است. مدتی از فیلم که میگذرد دیگر حسن پورشیرازی را نمیبینیم. غلام است که جلوی ما نشسته، حرف میزند، میخندد، عصبانی میشود و فضای خانه را به جهنمی برای دیگران تبدیل میکند. اگر بخواهم این دو را در یک قاب ببینم، آرمان را در یک سوی تاریخِ سینمای ایران میگذارم و پورشیرازی را در سوی دیگر. آرمان با آن نگاهِ رازآلود در تاریکیِ فیلمهای خاچیکیان ایستاده و پورشیرازی در روشناییِ خانهی «پیر پسر» نشسته است. یکی بخشی از وجودش را از ما پنهان میکند و دیگری تقریباً همه زشتیهایش را نشانمان میدهد، اما حاصل کارِ هر دو یکی است: «نمیتوانیم چشم از آنها برداریم»
برای همین، در روزِ سینمای ایران، وقتی به ضدقهرمانهای این سینما فکر میکنم، از قیصر و رضا موتوری و سید گرفته تا هامون و سبزیان و ناصر خاکزاد، برای من یک خط پنهان از آرمان میگذرد و به حسن پورشیرازی میرسد
هر کدام فرزندِ زمانِ خودشان هستند، اما چیزی میانشان مشترک مانده است: «تواناییِ ساختنِ آدمی که حسی دوگانه به او داری، نمیتوانی دوستش داشته باشی، نمیتوانی کاملاً از او دفاع کنی، اما نمیتوانی فراموشش کنی.»
و شاید ضدقهرمانِ واقعی همین باشد…

