Skip to main content

نمایش «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» در لحظه‌های اولیه ما را به یاد فیلمِ دعوت، The invite ساخته‌ی اولیویا وایلد(۲۰۲۶)، یا فیلمِ «زوج‌ها» Couple weekend ساخته‌ی یا فیلمِ ایتالیایی Perfect Strangers می‌اندازد در حالی که نمایش، هرچه جلوتر می‌رود ابعادی عمیق‌تر و احساسی‌تر از فیلم‌هایی که با یک مهمانی آغاز می‌شود، پیدا می‌کند. بعد از گذشتِ لحظاتی، متوجه می‌شویم قصه دربارهٔ مهمانی و رابطه‌ی دو زوج نیست، بلکه نگاهی تکان‌دهنده و تاثیرگذار دربارهٔ زوجی است که مشغولِ مرورِ لحظه‌هایی هستند که قلب‌شان در زندگیِ با هم زخمی شده و برای ترمیمِ رابطه خیلی دیر شده است.

نمایش از یک مهمانی آغاز می‌شود. دو زوج گردِ هم آمده‌ا‌ند، با هم حرف می‌زنند، شوخی می‌کنند، می‌خندند و سعی می‌کنند شب خوبی داشته باشند. اما تماشاگر خیلی زود از همین حرف‌های معمولِ مهمانی‌ها، متوجه می‌شود رابطه‌ی میان ماهی و بهمن، زوج میزبان، تیره است. این شکاف، نه در گفتگوها مستقیما بیان می‌شود و نه در ساختارِ نمایش، اما فاصله‌ای که میان این دو نفر بوجود آمده را کم‌کم از طریقِ نگاه‌ها، مکث‌ها و جواب‌های کوتاه‌شان به یکدیگر متوجه می‌شویم و همین شیوه، انتخابِ بسیار درستی است که برای صحنه‌ی آغازین این نمایش طراحی شده و هرچه جلوتر می‌رود خود ما هم گویی به بخشی از بازیگرانِ این مهمانی اضافه می‌شویم یا یکی از آن‌ها هستیم. من طیِ سال‌ها کارگردانیِ تلویزیونی، یاد گرفته‌ام که اگر آغازِ یک کارِ نمایشی درست باشد، گام بزرگی در راهِ موفقیت آن برداشته شده. تماشاگر باید خیلی زود بداند وارد چه فضایی شده و با چه آدم‌هایی طرف است، بدون آن‌که همه چیز به طور کامل، برایش توضیح داده شود.

در «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» هوشمندیِ خسرو نقیبی نویسنده و کارگردانِ اثر، همین اتفاق افتاده است. مهمانی ادامه دارد، اما زیرِ ظاهرِ آرامِ این فضا، تنشی هست که هر لحظه بیشتر اوج می‌گیرد. اهمیت این مشاجرهٔ خانوادگی در این است که ساختگی و نمایشی به نظر نمی‌رسد. از دلِ همان حرف‌های معمولی روزانه بیرون می‌آید؛ یک جمله، جواب جمله‌ای دیگر می‌شود و بعد می‌فهمیم این اختلاف تازگی ندارد. حرف‌هایی هست که مدت‌هاست گفته نشده و کدورت‌هایی که روی هم تلنبار شده، تبدیل به غده‌ای چرکین شده است.

از اینجا نمایش دیگر درباره یک مهمانی نیست، درباره دو آدم است که سال‌ها کنار هم بوده‌اند اما حالا هر کدام احساس می‌کنند دیگری او را نمی‌فهمد. نمایش هم نمی‌خواهد فوراً مشخص کند حق با کدام طرف است. این تصمیمِ کاملا آگاهانه و درستی است، چون در روابطِ واقعی، کمتر پیش می‌آید که یک نفر کاملاً مقصر و دیگری کاملاً بی‌گناه باشد.

خسرو نقیبی در کارگردانی بیشتر به خودِ شخصیت‌ها تکیه کرده تا به شلوغیِ صحنه و اتفاق‌های بیرونی. نگاه‌ها، مکث‌ها و لحنِ بازیگران گاهی بیش از خودِ جمله‌هایی که به زبان می‌آورند، گویایِ رازهایی ناگفته است.  دیالوگ‌ها چنان با ظرافت نوشته شده و صیقل خورده اند که تماشاگر احساس می‌کند نمونه‌ی چنین بحثی را قبلاً جایی شنیده است؛ شاید در خانه خودش، شاید در خانه‌ی دوست یا آشنایی.

بازی‌های قابل تحسینِ بازیگرانِ نمایش هم در طبیعی بودنِ رابطه‌ها سهم مهمی دارند. سیدجواد یحیوی با آرامش و تسلط بازی می‌کند و حتی در لحظه‌های عصبی شدنش، به جای آن‌که فقط صدایش را بالا ببرد، بیشتر از لحنِ صدایش کمک می‌گیرد. صدف طلایی در مقابل او بازی حسی‌ و درونی‌ تکان‌دهنده و تحسین‌برانگیزی دارد و در لحظه‌هایی که کدورتِ قدیمی سر باز می‌کند، واکنش‌هایش بسیار باورپذیر است.

این دو در صحنه‌های «رو در رو» بده‌بستانِ کلامیِ تاثیرگذاری دارند و همین باعث می‌شود جر و بحثِ بین این زوجِ جوان، بیشتر شبیهِ یک اختلافِ واقعیِ زن و شوهری باورپذیری داشته باشند تا دعوایی که صرفاً برای یک نمایش نوشته شده است. سعید زارعی و آیه کیان‌پور هم حال و هوای دیگری به نمایش می‌دهند. زارعی در بازی‌اش راحتی و انرژی دارد و آیه کیان‌پور بدونِ اغراق، تردیدها و ظرافت‌های شخصیتش را نشان می‌دهد.

نمایش در بخش‌هایی تماشاگر را هم وارد ماجرا می‌کند و این کار باعث می‌شود ما فقط شاهدِ دعوایِ یک زوج نباشیم. هر کس ناچار می‌شود در ذهن خودش به رابطه‌ها، قهرها و حرف‌های ناگفته‌ی زندگی خودش فکر کند. برای من این نکته، یکی از ویژگی‌های مهمِ این نمایشِ جذاب است، چون نمایش خوب باید در زمانِ اجرا، ذهنِ تماشاگر را کاملا در اختیار بگیرد و او را درگیر کند.

عنوانِ «بیا برای هم یک اسم انتخاب کنیم» هم بعد از دیدنِ نمایش معنایِ بیشتری پیدا می‌کند. آدم‌هایی که سال‌ها با هم زندگی کرده‌اند، کم‌کم برای هم تعریف‌های ثابتی می‌سازند: «تو همیشه همین‌ شکلی هستی، تو هیچ‌ وقت منو نمی‌فهمی، تو عوض نمی‌شی…» شاید بعضی رابطه‌ها درست از همین جا فرسوده می‌شوند. شاید لازم باشد گاهی این اسم‌های قدیمی را کنار بگذاریم و دوباره کسی را که کنارمان زندگی می‌کند، ببینیم.

نمایشی که با یک موقعیت ساده شروع می‌شود؛ یک مهمانی، چند آدم و یک زن و شوهر. اما از دل همین موقعیتِ ساده، به لحظه‌ها و حرف‌هایی می‌رسد که برای خیلی از ما آشنا است. گاهی برای ساختنِ یک نمایشِ خوب لازم نیست اتفاقِ بزرگی در آن بیفتد، انتقالِ احساس بخاطرِ پیچیدگی‌های انسانی، همان اتفاقِ بزرگ است. کافی است آدم‌های نمایش را درست بشناسیم و خودمان را در وجود آنها ببینیم، و این نمایش به دراماتیک‌ترین وجه، همین کار را با تماشاگرش می‌کند..