فیلمهای روی پرده که بعدها در تلویزیون نمایش داده میشوند، اصلاً در ژانر دیگری هستند. فیلم که همان فیلم است و تغییر ماهوی ندارد ولی تماشاگر دیگر آن تماشاگر نیست. ازاینجهت که یک فیلمی آمده در جعبه جادویی خانهاش و او مشغول تماشا میشود. یک جور جبر و اختیاری در این کار نهفته است انگار. آن تماشاگری هم که با بلیت وارد سالن نمایش فیلم میشود با نوع دیگری از جبر و اختیار روبروست انگار. این سادگیِ پیچیدهشده برای من سر فیلم خانه دوست کجاست اتفاق افتاد. این فیلم عباس کیارستمی را وقتیکه بچهمدرسهای بودم در قاب تلویزیون در خانهمان دیدم. حرفش را با همکلاسیها و دوستان در مدرسه و بعدها در جاهای دیگر که مرتبط با معلم و تنبیه و تکلیف میشد بسیار زدیم. با اینکه دقیقاً نمیدانستیم این فیلم مخاطبش کیست ولی در سرلوحۀ دفتر مشق ما در همۀ امور تحصیل و کار و زندگی قرار گرفت.
آنموقعها که در تلویزیون این فیلم را دیدیم انگار یک کسی از خود ما فیلم برداشته بود. همان بزرگترهای توی فیلم در خانههای ما هم بودند، همان معلمها با آن شیوۀ معلمی در کلاسهای مدرسۀ ما هم بودند. همان اضطراب و تنبیه و ناراحتی دیدن تنبیه بغلدستی در پشت نیمکتهای ما هم بود، همان رفقا و همان نشانی نداشتن از خانۀ دوست هم. کسی هم بهمان اجازه و یاد نمیداد که باید آدرس خانۀ دوست را بنویسیم و توی جیبمان بگذاریم. ما همچنان به جبر و اختیار در همۀ این دورهها پرسه زدیم تا اینکه رسیدیم به اکنون. چهل سالگی فیلم خانه دوست کجاست، من رسیدم جلو در سالن سینما. البته وارد سالن نمایش فیلم نشدم. فیلم روی پرده بود و تعدادی تماشاگر آن را برای بار چندم تماشا میکردند، چه حالی داشتند واقعاً. من مدت ۹۰ دقیقه بیرون سالن سر پا ایستادم و دیالوگها را با باز و بسته شدن هرازگاه در ِ سالن شنیدم؛
-«عرض کنم که بچه آمد بیانضباطی نکرد یا کارهای زشتی نکرد. چه باید بکنیم؟
– بهانه میگیرم هر ۱۵ روز، اون کتکرو میزنم!.
واقعیت این بود که دیگر جرات نداشتم در تاریکی سالن بنشینم و بزرگسالیِ خودم را مجبور کنم که بنشین و بخشی از کودکیات را روی پرده ببین.
– سیگار اینجا هست.
– قربان سیگار من دارم. برای سیگار مقصد نبود. ما میخوایم بچه تحویل اجتماع درست در بیاد. موقعیکه من بچه بودم، پدر من هرهفتهای ۱۰ شاهی به من میداد. هر ۱۵ روزی هم یه کتکی به من میزد. اگر چنانچه در هفته اون ۱۰ شاهی قطع میشد، اما در ۱۵ روز اون کتک قطع نمیشد. برای اینکه من تحویل اجتماع بیام. شما شاهد بودید که نوه من اینجا آمد، من سه دفعه بهش تکرار کردم حرف مرا گوش نداد… من نمیخوام اینطور بچه بار بیاد».
من دیگر تحمل شکنجهشدن خودم را نداشتم. اضطرابِ یافتن خانۀ دوست و رفتار ددمنشانه بزرگترها و درام کل فیلم مرا در خودش می پیچید و در تلۀ شکنجههای سیستم آموزشی و فرهنگ غلط تربیت میانداخت که راه برونرفت از آن نداشتم. سکانسهای فیلم را از حفظ بودم. جسارت سرک کشیدن در تاریکی سالن و تحمل نور پرده و شنیدن روایت قصه را نداشتم. تمام این مدت را بیرون در ایستادم و به عکس گرفتن از آینده و رونده پرداختم و هروقت در سالن باز میشد و دیالوگی گفته میشد، میفهمیدم الان کجای فیلم است. به خانۀ دوستانم فکر میکردم و به خودِ دوستانم در همۀ کلاسهای مدرسه، از اول تا دوازدهم. کی کجا بود، نمیدانستم حتی خودم کجا باید باشم، نمیدانم. نشانیها گم بود. فیلم تمام شده بود و تماشاگران بیرون میآمدند. باز نمیدانستم مخاطب این فیلم کیست، اینها بچههای بزرگشدۀ دیروز بودند یا از پرسههای متعدد به اینجا رسیده بودند که ببینند خانۀ دوست کجاست!
در پایان با پوستر بازطراحی شده، که روی تختهشاسی جلو سالن نمایش در موزه هنرهای معاصر تهران قرار گرفته بود، عکس سلفی گرفتم. دلم میخواست در آن راه زیگراگی که اصغر میرزایی روی آن تپه درست کرده بود، میدویدم. تنها فضایی بود که در آن کوچک نمیشدی. عباس کیارستمی در هوایِ نقاشی خواندنش بوده یا گوشۀ چشمی داشته به تابلوهای مینیاتور ایرانی، که پرسپکتیو ندارند در این فضا با دور شدن شخصیت، او در نگاه بیننده کوچک نمیشد. میشد در این راه زِد زَد و بالا رفت و دنبال خانه دوست گشت و کوچک نشد و در اندازۀ خود ماند.

