Skip to main content

فیلمِ  «سایه‌ای درونِ چشم من» ساخته‌ای توان بورندال (The Shadow in My Eye) بر اساسِ داستانی واقعی و فاجعه‌ای انسانی در جنگ جهانی دوم در «مدرسه ژاندارک» ساخته شده است.

فیلم سوال‌هایی هستی‌گرایانه مطرح می‌کند و با قرار دادنِ دو موقعیتِ متضاد پاسخ را به عهدهُ مخاطبش می‌گذارد. در تاریخِ ۲۱ مارس سال ۱۹۴۵، بریتانیا با عملیاتی به نام کارتاژ به نیتِ حمله به ساختمانی به نام شل هاس(خانه‌ی صدفی)؛ به اشتباه مدرسه‌ی کاتولیکِ «ژان دارک» را مورد هدف قرار داد، در نتیجه‌ی این بمباران، ۱۲۵ غیرنظامی (شامل ۸۷ دانش آموز و ۱۸ بزرگسال) در این مدرسه کشته شدند.

این حمله‌ی وحشیانه، یادآورِ فاجعه‌ی (مدرسه‌ی میناب) در نهم اسفند هزار و چهارصد و چهار است که متاسفانه ۱۵۶ کودکِ بیگناه و چند آموزگار در آن شهید شدند. فیلم، با نمایی بسته از عکسِ قدیمیِ یک مدرسه و خبری تکان دهنده، آغاز می‌شود: «هرگز صدای جیغ و گریه‌ی آن روزِ مدرسه را فراموش نمی‌کنم».

دوربین روی عکسی زوم می‌کند و صدایِ زندگیِ شهری و قطارِ در حال حرکت به گوش می‌رسد که این صدای ناقوس‌وارِ قطار، نشان از آرامش قبل از طوفان است. صحنه‌ی بعد، نمایی باز از طبیعتی روستایی و دشتی سرسبز است، با صدای سوتِ هنری، (با بازی برترام بیسجیارد) او درحالی‌که سوار بر دوچرخه است، گویی زندگیِ روستایی آرامی دارد. به موازاتِ این صحنه، چند دخترِ جوان با سرخوشی سوار ماشین می‌شوند و چند لحظهُ بعد فیلم اولین ضربهُ کوبنده را وارد می‌کند: «هنری با شنیدنِ صدای هواپیما و شلیک به این ماشین، دوچرخه‌اش را رها می‌کند.» تخم‌مرغ‌های پشت دوچرخه می‌شکنند که نشان‌دهنده‌ی بخشی از زندگی و روانِ هنری است که با جنگ درحالِ نابودی است.

با این تصویرهای دل‌خراش، گویی این رویدادِ هنری اضطرابی را بوجود می‌آورد که مردِ دوچرخه سوار تکلمش را موقتا از دست می‌دهد و ترس از فضای باز، پیدا می‌کند. هنری برای بهبودِ حالِ روحی‌اش به کپنهاگ خانهُ خاله‌اش می‌رود، جایی که سرنوشتِ او و چند شخصیتِ دیگر یعنی ریگمور، ایوو، ترزا در «مدرسهُ ژاندارک» به هم گره می‌خورد. ریگمور، دخترکی هفت ساله، با وجودِ جنگ، هنوز شور و حالِ کودکانه دارد و گاهی سوالاتی هستی‌گرایانه از خواهر ترزا می‌پرسد: «خواهر! چرا خدا حواسش به آن‌ها نیست و بدبختی را نمی‌بیند؟» یا «آیا معجزه وجود دارد؟»

ایوُر دخترکُ هشت ساله و دوستِ صمیمی ریگمور که شاهدِ ترورِ شخصی در خیابان بوده، دچار اضطرابِ بعد از حادثه می‌شود و تلاش می‌کند از آن‌چه دیده فرار کند اما این صحنه‌ی فجیع باعث افسردگیش شده و او بیشتر در خودش فرو رفته است. ترزا، راهبه‌‌ی نوجوان نیز دچار رفتارِ خودآزاری و شک به باورها و آموزه‌های کلیسا شده است. صحنه‌ی معرفی ترزا با  شلاق زدن به خودش در اتاقکی که خودش را حبس کرده  آغاز می‌شود. او نوجوانی پر از پرسش است و تحملِ ظلم را ندارد و با خشمِ بسیار، دچار تردید شده که چرا خدا ساکت است. او سعی دارد با آزار خودش، خشمش را با خودآزاری فروکش کند. ترزا با دیدنِ جنایت‌های فردریک که عضو نیروی هیپو «HIPO Corps» است و مرتبا به او تشر می‌زند تا از راهِ شیطان جدا شده و با ارتباط گرفتن با فردریک، بقولِ خودش از خدا بخواهد تا خودش را نشان دهد. ارتباطِ ترزا با فردریک، نماد تضاد نیروی خیر و شر است. عشقِ فردریک به ترزا او را از ظالم به ناجی تغییر می‌دهد.

فیلم با ریتمی ملتهب، هر لحظه به نقطه‌ی اوج نزدیک می‌شود. مخاطب با آن‌که از ابتدا پایان را می‌داند اما چگونگی شکل‌گیریِ این حادثه را دنبال می‌کند. اهمیت به جزئیات در صداها و مراحلِ شکل گیری عملیات و به موازات آن کودکانِ بی خبر در مدرسه، نبضِ درام را در دست دارد. فیلم در انتها دوباره سوالاتِ ریگمور را مطرح می‌کند. وقتی کودکی نجات پیدا می‌کند و دیگری زیر آوار می‌ماند، وقتی مادری در سکانسی ماندگار، امیدوارانه از مدرسه تا خانه را می‌دود و مادری مضطرب به انتظارِ دیدن دوبارهٔ فرزندی زیر آوار است آیا خدا حواسش به آدم‌ها هست و معجزه وجود دارد؟
نویسنده و کارگردان: اوله بورنِدال
بازیگران: مالنا لوچا لودال، برترام بیسجیارد، استر بیرچ، الا جوزفین لاند نیلسون، آلکس هو آندرسن، دنکا کرسیک
کشور: دانمارک
سال ساخت: ۲۰۲۱