دو سال از مرگِ یکی از مهمترین مدیران فرهنگی تاریخ معاصر ایران، زندهیاد مهندس رضا قطبی میگذرد؛ انسان بزرگ و فرهیختهای که در چهارم شهریور ۱۴۰۳ در پاریس و در ۸۶ سالگی، با همان آرامش و متانتِ همیشگی، و آبی خندان از جهان رفت. با گذشت دو سال، شاید اکنون بتوان دور از هیاهوهای سیاسی و داوریهای شتابزده، به بخشی از کارنامهای نگاه کرد که کمتر میتوان درباره اهمیت تاریخی آن تردید داشت: نقشِ رضا قطبی در پایهگذاریِ تلویزیون ملی ایران و مهمتر از آن، پیوند دادنِ این مهمترین کانونِ رسانهایِ در ایران، که تبدیل به دانشگاهی برای آموزشِ سینما، تئاتر، موسیقی و فرهنگِ نوینِ جهانی شد، بر کسی پوشیده نیست.
اهمیت او در این نبود که سالها در رأسِ یکی از بزرگترین سازمانهای فرهنگی ایران قرار داشت و نسلی را تربیت کرد که بعدها نقشی مهم در شکلگیریِ سینمای ایران بر عهده گرفتند. مدیرانِ بسیاری آمدهاند و رفتهاند و ساختمانها و بودجههایی بزرگتر از او نیز در اختیار داشتهاند. اهمیت او در نوع نگاهش به «رسانه» بود. در تصورِ او، تلویزیون فقط دستگاهی برای فرستادنِ تصویر به خانههای مردم نبود؛ باید مرکزی برای تولیدِ اندیشه، هنر، آموزش، عشق و تربیتِ نیروی انسانی بود. زندهیاد رضا قطبی، به نوعی امیرکبیرِ رسانهای ایران لقب گرفته است.
نگاهِ بلند نظر او بود که در کنارِ گسترشِ شبکهی تلویزیونی، به تأسیس و حمایت از نهادهایی چون مدرسه عالی تلویزیون و سینما، تلفیلم، سینمای آزاد، تلویزیون آموزشی، کارگاه نمایش، مرکز حفظ و اشاعه موسیقی، مجله تماشا، که بعدها انتشارات سروش لقب گرفت، انجامید. آنچه امروز، پس از بیش از نیم قرن، حیرتآور به نظر میرسد این است که بسیاری از این نهادها نه فعالیتهایی جانبی و تزئینی، بلکه بخشهایی از یک تفکر منسجم بودند. قطبی میدانست که اگر کشوری میخواهد صاحبِ تلویزیون و سینمای جدی باشد، تنها خرید دوربین و فرستنده و تجهیزاتِ سختافزاری، کافی نیست. باید نیروهایی عاشق، باسواد و کاردان تربیت کرد. نمیشود برای راهاندازیِ این رسانهی حساس و تازه شکل گرفته، فیلمبردار و صدابردار و تدوینگر و کارگردان و مهندسِ فنی و لابراتواری را از خارج وارد کرد. باید به جوانان فرصتِ تجربه کردن داد و در مرحله بعد، امکانِ تولیدی حرفهای برای آنها فراهم کرد. او در مرحلهی اول به این مجموعه، روحیهی کار جمعی را آموخت، آنهم در جامعهای که ظرفیتِ کار گروهی و جمعی ندارد. او در مدرسهی عالی تلویزیون و سینما و تلفیلم، به عنوانِ دو سوی این تفکر سرمایهگذاریِ فرهنگیکرد: «یکی انسان میساخت و دیگری امکان ساختن فیلم را فراهم میکرد.»

پیشگامان سینمای آزاد
مدرسهای که برای یک رسانهای نوپا، نیروی انسانی ساخت و تبدیل به مهمترین میراث این مدیرِ ارزشمند شد. سازمان تلویزیون ملی ایران در دیماه ۱۳۴۷ مرکزی آموزشی برای تربیت نیروهای متخصص ایجاد کرد و این مرکز پس از تغییرِ اساسنامه، در اسفند ۱۳۴۸ به مدرسهی عالیِ تلویزیون و سینما تبدیل شد. رشتههایی چون کارگردانی، تصویربرداری، صدابرداری، تدوین، لابراتوار و تعمیر و نگهداریِ تجهیزات، در آن تدریس میشد. امروز شاید ایجاد چنین مدرسهای کار سادهای به نظر برسد، اما باید آن را در فضای ایرانِ نیمه دوم دهه چهل ایران تصور کرد که تلویزیون پدیدهای ناشناخته و تازه بود. آن زمان تعداد متخصصان ایرانی که دانش عملی و نظری لازم برای اداره یک شبکه وسیع تلویزیونی را داشتند بسیار محدود بود. سادهترین راه این بود که سازمان مانند کشورهای حوزهٔ خلیجِ فارس، به کارشناسانِ خارجی متکی بماند، تجهیزات بخرد و نیروهای مورد نیازش را بهصورت پراکنده وارد کند و آموزش دهد. اما راهی که او انتخاب کرد بلندپروازانهتر بود: «ایجادِ نهادی دائمی، که دانشِ فنی و هنری تلویزیون و سینما را در داخلِ کشور تولید و منتقل کند.»
این تصمیم فقط یک اقدام آموزشی نبود؛ نوعی سرمایهگذاری در آینده بود. قطبی به جای آنکه مشکل کمبود نیروی متخصص را برای چند سال حل کند به فکر ساختن نسلی افتاد که بعدها خود میتوانست نسلهای دیگری را آموزش دهد. مدرسه عالی تلویزیون و سینما همچنین از یک ویژگیِ بسیار مهم برخوردار بود: فاصله میان آموزش هنری و کار حرفهای را کاهش میداد. دانشجو قرار نبود فقط درباره دوربین، تدوین یا کارِ صدا کتاب بخواند؛ او برای رسانهای آموزش میدید که در همان زمان با سرعت در حال گسترش بود و به نیرویِ تازه نیاز داشت. این ارتباطِ مستقیم میان دانشگاه و محیطِ واقعیِ تولید، چیزی است که حتی امروز نیز بسیاری از مراکزِ آموزش سینما در جهان در دستیابی به آن مشکل دارند.
گزارشهای تاریخی نشان میدهد که رضا قطبی شخصاً نیز نسبت به این مدرسه بیتفاوت نبود و برای دیدار و گفتوگو با دانشجویان به آنجا میرفت. در یکی از روایتهای فارغالتحصیلان آمده است که او در جلسههایی که دانشجویان برگزار میکردند، بیتکلف درکنارشان مینشست و با آنان گفتگو میکرد. این رفتار شاید در ظاهر موضوع کوچکی باشد، اما زاویهای از شیوهٔ مدیریتِ او را نشان میدهد: برای قطبی، نیروی جوان صرفاً کارمند آینده سازمان نبود؛ بخشی از آینده فرهنگی کشور بود.
ثمرهٔ این سیاست را بعدها میشود در دورانِ اوج و یکهتازیِ تلویزیون و سینمای ایران دید. فارغالتحصیلان این مدرسه در بخشهای گوناگون تولید، از تصویربرداری و صدا تا تدوین و کارگردانی، وارد عرصه حرفهای شدند و بخشی از بدنهی فنی و خلاقِ سینما، تلویزیون و رسانهای ایران را شکل دادند. مدرسهای که برای رفع یک نیاز سازمانی ایجاد شده بود، به نهادی تبدیل شد که تأثیرش بسیار فراتر از دیوارهای رادیو تلویزیون رفت.
تلویزیون به یاریِ سینمایِ متفاوت آمد
با برنامهریزیِ این مدیرِ کارآمد، اگر مدرسه عالی تلویزیون و سینما چهرهٔ آموزشیِ این رسانه بود، «تلفیلم» چهرهٔ تولیدی و سینمایی آن را نمایندگی میکرد. تلویزیون ایران با خریدِ استودیوی ابراهیم گلستان، آن مجموعه را به «تلفیلم» تبدیل کرد؛ مرکزی که قرار نبود صرفاً کارخانهای برای تولید برنامههای روزمره تلویزیونی باشد. تلفیلم در تولیدِ فیلمهای مستند و داستانی نقشِ مهمی ایفا کرد و به یکی از بنیادهای مهمِ فیلم سازیِ موج نوی ایران تبدیل شد.
حالا وقتی به فهرستِ آثاری نگاه میکنیم که تلفیلم در تولید یا پشتیبانی از آنها نقش داشته، ابعادِ این تصمیم، روشنتر میشود. فیلمهایی چون «چشمه» ساختهی آربی آوانسیان، «آرامش در حضور دیگران» ساختهی ناصر تقوایی، «طبیعت بیجان» ساختهی سهراب شهید ثالث، «شازده احتجاب» ساختهی بهمن فرمانآرا، «مغولها» ساختهی پرویز کیمیاوی «دایره مینا» ساختهی داریوش مهرجویی و… که با فعالیتهای تولیدیِ تلویزیون و تلفیلم ارتباط داشتند. همین چند عنوان برای نشان دادنِ اهمیتِ موضوع کافی است. اینها فیلمهایی نبودند که صرفاً برای پر کردنِ جدولِ پخشِ تلویزیون ساخته شوند. بخش مهمی از آنها اکنون در بررسیِ تاریخِ سینمای مدرن و موج نوی ایران جایگاهی جدی دارند.
این نکته را نمیتوان نادیده گرفت: سازمانی دولتی که میتوانست تمام بودجه سینمایی خود را صرف تولیدِ آثارِ بیخطر، تفریحی، سیاسی و کاملاً مطیع سلیقهی رسمی کند، فضایی نیز برای فیلمسازانی ایجاد کرد که بعضی از مهمترین و منتقدانهترین آثارِ سینمای آن دوران را ساختند. ممکن است دربارهٔ میزانِ آزادیِ فرهنگی در آن دوران، حدود سانسور یا رابطهی هنرمندان با حکومت بحثهای فراوانی وجود داشته باشد، که حتما وجود دارد، اما این واقعیتِ تاریخی را نمیتوان منکر شد که بخشی از سینمایِ هنری و مدرن ایران از امکاناتِ همین ساختارهای فرهنگی بهره گرفت و تلفیلم در این میان نقش قابل توجهی داشت.
آنچه در مدیریتِ زندهیاد قطبی اهمیت داشت، درک یک اصلِ اساسی بود: «تلویزیون نباید رقیبِ سینما باشد؛ میتواند حامی آن باشد.»
این اندیشه حتی امروز نیز مدرن است. بسیاری از بهترین فیلمهای جهان با مشارکت شبکههای تلویزیونی و نهادهای عمومی ساخته شدهاند. شبکههایی چون BBC، ARTE، ZDF، Channel ۴ و France Télévisions در دورههای مختلف تاریخ خود، به رشدِ سینمایِ مستقل و مؤلف کمک کردهاند. تجربهی تلفیلم نشان میدهد که ایران نیز بیش از نیم قرن پیش در حال آزمودنِ مدلی مشابه بود: «استفاده از قدرتِ اقتصادی و امکانات فنیِ تلویزیون برای ایجادِ فضایی که سینما بتواند در آن آثاری ماندگار تولید کند.»
تلویزیون، نه به عنوان «وسیلهی سرگرمی» بلکه به عنوان یک نهادِ فرهنگی
شاید بزرگترین اشتباه در ارزیابی رضا قطبی این باشد که کارنامه او را فقط با ساعتهای پخش تلویزیونی یا تعداد فرستندهها بسنجیم. آنچه او در ساختارِ رادیو تلویزیون ملی ایران دنبال میکرد، بسیار وسیعتر بود. در دوران مدیریت او، نهادهایی در حوزهٔ موسیقیِ سنتی و نواحی ایران، موسیقی کودکان و نوجوانان، تئاترِ تجربی، سینمای جوان و آموزش عمومی شکل گرفتند یا توسعه یافتند. مرکز حفظ و اشاعهی موسیقی، کارگاه نمایش، سینمای آزاد، تلویزیون آموزشی، ارکستر مجلسی تلویزیون ملی، مجله تماشا و انتشارات آن، بخشی از همین مجموعه بودند. اگر این فعالیتها را کنار یکدیگر بگذاریم، تصویری متفاوت از مفهوم «رادیو تلویزیون» آشکار میشود. این سازمان در نگاه قطبی قرار نبود فقط آنچه در جامعه وجود دارد ضبط و پخش کند؛ باید خودش به ایجاد امکان فرهنگی کمک میکرد
«در موسیقی، باید میراثی را که ممکن بود از میان برود، ثبت و حفظ میکرد. در تئاتر، باید فضایی برای تجربه فراهم میکرد. در سینما، باید از تولید فیلم جدی حمایت میکرد. در نشر، باید کتاب و مجله منتشر میکرد. در آموزش، باید نیرویِ متخصص تربیت میکرد.»
این همان چیزی است که میتوان از آن با عنوانِ «نهادسازی فرهنگی» یاد کرد و شاید دقیقترین توصیف برای میراث رضا قطبی نیز همین باشد. ساختن یک برنامه موفق تلویزیونی مهم است، اما برنامه پس از مدتی تمام میشود. ساختن یک نهاد، اثری متفاوت دارد؛ زیرا آن نهاد میتواند دهها و صدها هنرمند، فیلمساز، تکنسین و نویسنده تربیت کند و آثارش برای دههها ادامه یابد.
میدان دادن به نسل تازه.
یکی دیگر از ویژگیهای مهمِ دورانِ قطبی، حضورِ طیفِ گستردهای از نویسندگان، فیلمسازان، موسیقیدانان، بازیگران و روشنفکران در این نهالِ تازه جوانهزده بود؛ افرادی که الزاماً دارای دیدگاههای یکسان سیاسی یا فرهنگی نبودند.
در روایتهایی که از کارکنانِ آن دوران باقی مانده، قطبی بارها به عنوان مدیری توصیف شده که در انتخابِ افراد بیش از هر چیز به تواناییِ آنان اهمیت میداد و برای نیروهای خلاق، امکانِ کار فراهم میکرد. وبسایتِ اختصاصیِ او نیز در شرحِ زندگیش بر حمایت از تبادلِ آزادِ اندیشه و تلاش او برای جلوگیری از مداخلهی دستگاههای امنیتی در امورِ داخلیِ سازمان، تأکید میکند. طبعاً هیچ سازمان دولتی در ساختارِ سیاسی آن دوران را نمیتوان نهادی کاملاً آزاد و خارج از محدودیتهای حکومت دانست. چنین ادعایی نه تاریخی است و نه ضروری. ارزشِ کار قطبی دقیقاً هنگامی روشنتر میشود که بدانیم او درونِ همان ساختار فعالیت میکرد و با این حال تلاش داشت محدودهٔ آزادی و تجربه را تا حد امکان گسترش دهد. مدیر فرهنگیِ موفق همیشه کسی نیست که خود هنرمندِ بزرگی باشد. گاه مهمترین وظیفه او این است که هنرمندِ بزرگ را تشخیص دهد، راه را برایش باز کند و بداند کجا نباید در کار او دخالت کند. قطبی این استعداد را داشت
حالا دو سال از مرگ رضا قطبی گذشته است، اما برای سنجیدنِ اهمیتِ او شاید بهتر باشد کمتر به مقام و عنوانش نگاه کنیم و بیشتر به آنچه که از خود بجا گذاشت بپردازیم. رضا قطبی را میتوان از زوایای مختلف سیاسی و تاریخی بررسی کرد و بیشک پژوهشهای آینده تصویر کاملتری از دوران مدیریت این مردِ خالص و پاکدست، ارائه خواهند داد. اما در حوزهای که ما برای آن بیشترین اهمیت را قائلیم (تلویزیون و سینما)، دستاورد او روشن است: او تلویزیون را تنها وسیلهای برای تبلیغِ سیاسی و پخش ندید، برایش مدرسه ساخت، هنرمند و متخصص تربیت کرد، تلویزیون را به سینما پیوند زد. تلفیلم را به بستری برای تولیدِ فیلمهای مستند و داستانی بدل کرد. به فیلمسازانِ خوشفکر و هنرمند، امکان تجربه داد و کمک کرد تا مجموعهای از نیروهای حرفهای شکل بگیرد که بعدها بخشی از تاریخ سینما و تلویزیون ایران را ساختند
شاید بهترین بزرگداشت رضا قطبی در دومین سالگرد درگذشتش نه صرفاً یاد کردن از او، بلکه یادآوریِ منش و روشِ او باشد. اینکه فرهنگ با فرمانِ اداری ساخته نمیشود. فرهنگ زمانی شکوفا میشود که مدیر، استعداد را پیدا کند، به آن اعتماد کند، برایش امکانات فراهم آورد و سپس اجازه دهد آزادانه رشد کند. رضا قطبی در بهترین سالهای فعالیتش چنین کرد و به همین دلیل نام او فقط در تاریخ رادیو و تلویزیون ایران باقی نخواهد ماند؛ نام او در تاریخ سینما، آموزش هنر و نهادسازی فرهنگی ایران نیز ماندگار است.
رفتناش دردناک و زود بود، اما اگر بود توان تاب آوردن در مقابل روزهای تجاوز بیگانگان خونخوار به ایران را نمی آورد. اگر بود به مقابله با وطن فروشانی می پرداخت که از بیگانه تقاضای ویرانی سرزمینشان را داشتند.
برای ما که افتخار کار کردن در دانشگاهی که او ساخت، بودیم، رضا قطبی همهی عشق بود. معلمی که حال و هوای ریاست، قدرت و میز نداشت، همکارانش برای او، و از چشم او مثلِ عضوی از پیکرِ خانوادهاش بودند.
روحِ پاکش در آرامش و یادش همیشه سبز…

