شبها به اسمها فکر میکنم. دیشب به شهرنوشِ پارسیپور فکر میکردم. داستانی دارد به نامِ «بهارِ آبیِ کاتماندو». دیشب خوابم نمیبرد، دوست داشتم بروم مثلا به یک کافه. کافهای در جادهی تهران است که اسمش “بیخوابی” است. نمیدانم نامش را از فیلم «بیخوابی» ساختهی کریستوفر نولان برداشته اند که داستانش دربارهی کارآگاه پلیسی است به نام دورمر با بازیِ حیرتانگیزِ آلپاچینو، که حین انجام مأموریتهایش برای دستگیریِ افرادی که به مجرمبودنِ آنها اطمینان دارد، شواهدی دروغین ارائه میدهد تا دادگاه آنها را آزاد نکند، یا از فیلمِ نروژیِ «بیخوابی» در سبکِ جنایی و نئو نوآر که اریک شولدبرگ ساخته. البته که به خودم اطمینان ندارم. ممکن است سوار ماشینِ به رنگِ شبم شوم و کافهی بیخوابی را رد کنم و به قم بروم و بعدش به کاشان و بعدش به اصفهان و بعدش شیراز و بعدش بروم بندرعباس. آنجا که رنگِ پوستِ آدمها به رنگِ ماشینم است. شاید تا آخر دنیا بروم تا بفهمم ته دنیا هیچچیزی نیست.
به جایِ رفتن، فیلم “جوجو خرگوشه” به کارگردانی تایکا وایتیتی ( ۲۰۱۹) را میبینم. فیلم دربارهی تعصب کورکورانه است. پسربچهی دهسالهای (جوجو) شیفتهی هیتلر است و میخواهد به دم و دستگاه رایش سوم نزدیک شود. ابتدای فیلم یک افسر آلمانی به او یاد میدهد چگونه بیرحم باشد و خرگوشی را بکُشد. همهی بچهها و افسران یکصدا جوجو را تحریک و تشویق میکنند: بکُش! بکُش! بکُش! بکُش!
مادر پسربچه ( رزی) مخالف نازیهاست و مخفیانه یک دختر یهودی ( السا) را به خانه پناه داده است. دختر، نامزدی دارد که قرار است بیاید و او را به پاریس ببرد.
جوجو میپرسد: «میخواهی به آلمان پشت کنی؟»
دختر میگوید: «آلمان اول به من پشت کرد…»
ماه پیش بازنشسته شدم. سی سال در دانشگاه آزادِ اراک درس دادم. یادم است اولین بار که به کلاس رفتم، روی تخته نوشتم: +”دانایی مرگ است.” نوجوان که بودم غروبها در باغملیِ اراک پیرمردانی را میدیدم که دورِ حوض نشستهاند و جدول حل میکنند. «سینما دنیا» باز بود. «سینما کاپری» آنسوی میدان باز بود. فتوکپی فهامی باز بود. کتابفروشیِ عقلایی باز بود. کتابفروشیِ حقیقی باز بود. هیچ دری بسته نبود. باغملی پُر بود از لبوفروشها و دستفروشها. محل قرار و مدار عشاق! آن روزها میگفتم: «اوووه! تا پیری خیلی مونده! لذت ببریم از دنیا!»
مدتی پیش شهرنوش پارسیپور فوت کرد. نامزدِ السا دختر یهودیِ فیلمِ “جوجو خرگوشه” مبتلا به سل میشود و میمیرد. مادرِ جوجو را به جرمِ عدم همراهی با فاشیسم، به دار میآویزند. در میدانِ شهری شاید شبیه باغملی خودمان. آن پیرمردهایی که لبِ حوض مینشستند حالا لابد پنجشنبهها منتظرند که سنگی بر قبرشان تقتق کند و فاتحهای بشنوند و شکلاتِ ارزان قیمتی به یادشان هدیه داده شود! شبهای پنجشنبه ناگهان بهشتزهرا خالی میشود. آن موقع ارواح همدیگر را بغل میکنند و بعضی ارواح هم خجالت میکشند که ملاقاتی نداشتهاند!

جوجو خرگوشه
نوجوان بودم که دستم شکست. مادرم مرا برد پیش اسکندر، شکستهبندِ تجربی که کاربلد بود. اسکندر دستم را لمس کرد و گفت: «کارِ من نیست، ببریدش بیمارستان.» بیمارستانِ قدسِ اراک بستری شدم. یادم است یک روز که وقتِ ملاقات بود هیچکس در ساعتِ ملاقات برای دیدنم نیامد. وقتی دوروبرِ مریضهای دیگر پر از آدم بود خجالت کشیدم و ملافهی سفید را روی سرم انداختم. هنوز لحنِ کلمهای که یکی از همراهان مریضِ کناری، خطاب به من گفت را یادم است: «آخی…!» کلماتِ تلخ در ذهن میماند.
حالا دم صبح است. برای خودم چای میریزم. ناگهان اسمها به سراغم آمدند. مینو. کیمیا. مجید. علی. منصوره. بابا. مادرم که سالهاست نیست. آقای محمد افشار که همین چند وقت پیش بازنشسته شد و دیروز به مجلس ختمش رفتم. اسمها حمله میکنند. هر کسی یک اسمِ عزیز برای روز مبادا دارد. دریغا آدمی که اسمی به او فکر نکند.
در فیلمِ «جوجو خرگوشه» بین السا و جوجو گفتوگویی در ارتباط با دوستی در میگیرد. السا میگوید: «تو دوست دختر نداری….؟»
جوجو به قدری شستشوی مغزی شده که حرف دختر را به سُخره میگیرد و میگوید: «وقتی برای این کارها ندارد!»
دختر میگوید: «یه روز وقتشو پیدا میکنی. اونوقت دربارهی چیز دیگهای فکر نمیکنی….و این عشق است…»
حالا صبح شده است. پنکه را روشن میکنم. پرده را میبندم که نور خورشید اذیتم نکند. ملافهی سفید را رویِ سرم میکشم. نه! نمیخواهم بمیرم. باید زنده بمانم. بمانم که جهانِ دور و برمان را روایت کنم. بمانم که با صدایِ بلند به مردمانی که عشق را انکار میکنند و شیفتهی هیتلرِ خودشان هستند بگویم: “یه روز وقتشو پیدا میکنی. اون وقت دربارهی چیز دیگهای فکر نمیکنی….و این عشق است.”
البته امیدوارم دیر نشود. بمانم که بنویسم آن پیرمردهای نشسته بر لبِ حوض، حالا در دریای دوردستی شنا میکنند و آنها نمردهاند. بمانم که بنویسم باغملیِ آن روزهای نوجوانیام زنده بود. بمانم و از تفکرِ قبیلهایِ این روزها بنویسم. از تعصبِ کور. از آدولف هیتلر. از تکرارِ ابلهانهی: بکُش! بکُش! بکُش! بکُش! بکُش!
از تکثیرِ وقاحت.
از شستشوی مغزی.
از مدارای گمشده.
از وطنِ تکه تکه شده.
بمانم که از عشق بنویسم و البته که دانایی همچنان مرگ است…

