Skip to main content

دو زوج، یک خانه، یک شبِ طولانی و انبوهی از دیالوگ‌های تند و نفس‌گیر؛ الیزابت تیلور و ریچارد برتون در کنارِ “سندی دنیس” و “جورج سگال” در شاهکارِ جاودانه‌ی «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد؟» مهمانیِ ساده‌ای را، به میدانِ نبردی روانی بدل می‌کنند. خانه‌ای که رازها، حسادت‌ها، شکست‌ها و دروغ‌های سالیان، یکی پس از دیگری آشکار می‌شوند. این شاهکارِ دیالوگ‌محور که بسیاری آن را یکی از بهترین نمونه‌های دیالوگ‌نویسیِ تاریخِ سینما می‌دانند، با حدود ۲۶ تا ۳۰ هزار کلمه، تقریباً دو برابرِ یک فیلمِ معمولی دیالوگ دارد و به طور میانگین در هر دقیقه، نزدیک به ۲۰۰ کلمه میان شخصیت‌ها رد و بدل می‌شود.

فیلمِ «دعوت» (The Invite) نیز با نگاهی مدرن و مینیمالیستی، همین الگویِ نمایشی را دستمایه‌ی روایت قرار می‌دهد. هرچند این فیلم در حقیقت اقتباسی انگلیسی‌زبان از فیلم اسپانیایی «همسایه طبقه بالا» به کارگردانیِ “سسک گای” است، اما هویتِ مستقلی برای خودش می‌سازد و با اتکا به دیالوگ، بازیِ بازیگران و تنش‌های روانی، مخاطب را تا پایان، همراهِ خودش می‌برد.

فیلم با جمله‌ای از “اسکار وایلد” آغاز می‌شود: «آدم باید همیشه عاشق باشد؛ برای همین نباید هرگز ازدواج کرد!» جمله‌ای که از همان ابتدا، نشان می‌دهد با اثری در ژانرِ کمدیِ تلخ روبه‌رو هستیم. فیلمی که بیش از آنکه درباره روابط جنسی باشد، دربارهٔ عشق، ازدواج، فرسایشِ عاطفی و بحرانِ هویت در زندگیِ مشترک سخن می‌گوید. داستان از موقعیتی کاملاً ساده آغاز می‌شود. جو با بازیِ “ست روگن” و آنجلا با بازی “اولیویا واید”، زوجی که زندگی‌شان ظاهراً آرام و منظم به نظر می‌رسد، میزبانِ همسایه‌ی اسپانیایی‌شان، پینا با هنر نمایی “پنه لوپه کروز” و شریک زندگی‌اش، هاوک، با بازیِ “ادوارد نورتن” هستند. از همان آغاز، اضطراب و آشفتگیِ پنهانِ جو، شکافی را در ظاهرِ آرامِ این زندگی آشکار می‌کند. با ورودِ زوج مهمان، گفت‌وگوهای صمیمانه کم‌کم جای خود را به اعتراف‌ها، کنایه‌ها و افشای رازهایی می‌دهد که سال‌ها زیر لایه‌ای از سکوت، پنهان مانده بودند.

فیلمنامه‌ی هوشمندانه‌ی فیلم، مخاطب را به یکی از مهم‌ترین مفاهیمِ روان‌شناسیِ تحلیلیِ “کارل گوستاو یونگ”، یعنی پرسونا، دعوت می‌کند. یونگ معتقد بود: «پرسونا همان نقابی است که برای پذیرفته شدن در جامعه، بر چهره می‌زنیم. این نقاب لزوماً دروغ نیست، بلکه بخشی از شخصیتِ ماست که دیگران می‌بینند. اما زمانی که انسان با نقابش یکی شود، از خودِ واقعی‌اش فاصله می‌گیرد.»
تقریباً تمام روایتِ «دعوت» دربارهٔ فروریختنِ همین نقاب‌هاست. خانه‌ی مرتب، میزِ شامِ آراسته، رفتارِ مؤدبانه‌ی آنجلا و حتی خونسردیِ ظاهریِ جو، همگی تلاشی برای نمایشِ یک زندگیِ موفق و بی‌نقص هستند. اما هرچه شب پیش می‌رود، این ظاهرِ آراسته فرو می‌ریزد و زیر آن، سال‌ها ناکامی، حسادت، میل‌های سرکوب‌شده، خشم و احساسِ شکست، آشکار می‌شود. نکته‌ی قابلِ توجه این است که فیلم هرگز شخصیت‌هایش را قضاوت نمی‌کند. نه جو قربانیِ مطلق است و نه پینا و هاوک نمادِ آزادیِ بی‌قیدوشرط. حتی این زوجِ ظاهراً رها و بی‌پروا نیز پشتِ نقاب‌هایی پنهان شده‌اند؛ آن‌ها نیز از ناامنی، ترس و نیاز به تأیید، رنج می‌برند و هاوک در یکی از مهم‌ترین دیالوگ‌های فیلم، آسیب‌پذیری خود را آشکارا می‌پذیرد.

«دعوت» بیش از آنکه یک مهمانیِ شام باشد، به جلسه‌ای از روان‌درمانیِ گروهی شباهت دارد. هر سؤال، هر شوخی و هر اعتراف، لایه‌ای از نقابِ شخصیت‌ها را کنار می‌زند و آن‌ها را یک قدم به خودِ واقعی‌شان نزدیک‌تر می‌کند. فیلم پرسشی اساسی را مطرح می‌کند: «آیا ما عاشق شریک زندگی خود هستیم یا عاشق تصویری که طی سال‌ها از او ساخته‌ایم؟»

در پایانِ فیلم، جو با احساسِ شکست، حسادت و ناکافی بودنش در این زندگی، روبه‌رو می‌شود و آنجلا نیز با میل‌های سرکوب‌شده و هویتِ فراموش‌شده‌اش مواجه می‌شود. از سوی دیگر، پینا و هاوک با این حقیقت روبرو می‌شوند که آزادیِ ظاهری، انسان را از آسیب‌پذیری بی‌نیاز نمی‌کند. گویی فیلم می‌خواهد بگوید صمیمیتِ واقعی تنها زمانی شکل می‌گیرد که نقاب‌ها کنار بروند. از منظرِ شخصیت‌پردازی، “ست روگن” یکی از بهترین بازی‌های کارنامه‌اش را ارائه می‌دهد. او طیفِ گسترده‌ای از احساساتِ فروخفته، اعتمادبه‌نفس تا درماندگی و غرور تا فروپاشی را با ظرافت به تصویر می‌کشد. شیمیِ میانِ چهار بازیگرِ اصلی نیز از نقاطِ قوتِ فیلم است و دیالوگ‌ها به شکلی طبیعی، از دلِ موقعیت‌ها بیرون می‌آیند، بی‌آنکه رنگِ شعار به خود بگیرند.

البته فیلم بی‌نقص نیست. برخی صحنه‌ها بیش از اندازه کش پیدا می‌کنند و ریتم روایت را کند می‌کنند؛ ضعفی که حتی کارگردانیِ کنترل‌شده نیز نتوانسته آن را کاملاً برطرف کند. با این حال، «دعوت» فیلمی سرشار از غافلگیری است؛ اثری که با مخاطبش صادق می‌ماند و او را وادار می‌کند تا دربارهٔ عشق، ازدواج و شکست‌های عاطفی دوباره بیندیشد.

تماشاگر با مروری به رابطه‌های این زوج، می‌تواند برداشتِ دیگری نیز از فیلم ارائه دهد: آیا اصلاً پینا و هاوک وجود خارجی دارند؟ آیا ممکن است آن‌ها صرفاً بازتابِ ذهنِ جو و آنجلا باشند؟ تجسمی از آرزوها، ترس‌ها و سرکوب‌هایشان که آن دو را وادار می‌کند پس از سال‌ها سکوت، زخم‌های کهنه را بشکافند و برای ساختنِ آینده‌ای بهتر، گذشته‌ی خود را دوباره مرور کنند؟ این خوانش، هرچند قطعی نیست، اما لایه‌ای تازه به فیلم می‌بخشد؛ لایه‌ای که «دعوت» را از یک کمدیِ تلخ دربارهٔ روابطِ زناشویی، به اثری دربارهٔ مواجهه‌ی انسان با خودِ پنهانش تبدیل می‌کند.