در پیچ و خمِ «آخرین نفسهای بونوئل»
او، یک سال قبل از مرگش در ژوئیه ۱۹۸۳ کتاب خاطرات جنجالی خود را در فرانسه منتشر کرد، با این تأکید که کتاب در رشته گفتگوهایی مفصل با ژان کلود کاریر، فیلمنامهنویسِ نامدار، فراهم آمده است. آن سالها مقارن بود با پریشانیِ روزگار من که در پاریس، چنان در دردسرهای حیاتی و بیپایان خودم گرفتار بودم که یکسره از عوالم ذوقی بریده، و از سینما دور افتاده بودم؛ پس طبیعی بود که از نشر آن “کتابِ شیطانی” هم بیخبر بمانم.
در ایران یک پا “سینه فیل” بودم و نقدِ سینمایی مینوشتم و طبعا با بونوئل هم آشنا بودم. در جریانِ جشنِ هنرِ سال ۱۳۵۳ به شوقِ تماشایِ فیلمهای «بونوئل» کوبیده و تا شیراز رفته بودم و با آن که هرچه به دستم افتاده بود خوانده بودم، از جمله مطالبی که مرتب در بولتنِ روزانهی جشن هنر درمیآمد، باز چیز زیادی از فیلمهای بونوئل حالیم نشد؛ اما جادویِ فضایِ اعجابانگیزِ فیلمهایش مدهوشم کرده بود. به خصوص از فیلمهای سیاه و سفیدش نوعی “آئورا” یا حسی یکه و مبهم برمیتابید که در عین سادگی آدم را مسحور میکرد. تا جایی که به خاطر دارم فیلمها را در سینما آریانای شیراز به زبانِ اصلیِ اسپانیایی یا فرانسوی، فوقش با زیرنویسِ انگلیسی، نشان میدادند و من، جوان بینوایی که تازه امتحاناتِ نهایی را پشت سر گذاشته و دیپلم گرفته بود، آشناییام با این زبانها به قدر تته پته بود و نه بیشتر! اما شیفتگی، ربطی به زبان ندارد و ظاهرا سخنِ مولانا درست است که فرمود: “همدلی از همزبانی خوشتر است.”
باری آرزو داشتم از بونوئل بیشتر ببینم و بیشتر بدانم. تنها یک فیلمش را در نمایشِ عمومی آن در سینما شهر قصهی تهران، که فیلمهای “هنری” نشان میداد دیده بودم. در جستجوی اینترنتی دیدم که ویکیپدیا تأیید کرده که “فیلم مستند تریستانا” (عجب!) در سینمایِ مستطابِ شهرِ قصه اکران شده است. به یاد دارم فیلمهای «ساتیریکون» فلینی و “خشونت و شهوت” ویسکونتی را هم در همین سینما دیدم و چه مکافاتی داشتم تا ثابت کنم هجده سالم شده است!
بگذریم… از اوایل سال ۱۹۸۶ بود که کمکم تا حدی در آلمان سر و سامان گرفتم و مقیمِ دارالعبادِ کلن شدم (آخر بزرگترین کلیسای کاتولیک آلمان در همین شهر است). تا چند سالی هنوز یک پایی هم در پاریس داشتم. در همان دورانِ آشفتگی و سرگشتگی یک روزِ گرمِ تابستانی، در خانهی دوستی، «سهراب شهید ثالث» را دیدم. او سرشناس بود و در آلمان به عنوانِ “فیلمسازی خارجی” جا افتاده بود، و چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم که سهراب هم دورادور نامی از من شنیده است. با هم دست دادیم و زود صمیمی شدیم و غروب بود که با هم از مهمانی بیرون آمدیم و چون هیچ کدام برنامهای نداشتیم رفتیم به ولگردی و الواطی، تا آخر شب که من رساندمش به خانهی دکتر مصطفی دانش که سهراب آنجا اقامت داشت. همین چند ماه پیش دکتر دانش، یارِ غارِ سهراب که حالا از زیارتگاهِ کلن به شهر فرشتگان (لسانجلس) مهاجرت کرده، به یادم آورد که شبی با سهراب شام مهمان او بودهایم و حرف بونوئل هم پیش آمده است.

بهرحال در همان شب اول یا روزهای بعد بود که سهراب از کتابِ بونوئل حرف زد. او برخلاف بسیاری از فیلمسازان و هنرمندان، کتاب هم میخواند! وقتی شنید که از انتشارِ خاطراتِ بونوئل خبر ندارم، دادش چنان رفت هوا که هنوز بعد از چهل سال صدایش در گوشم است: «واااااااای…. حتما باید بخونیش!» و بعد توصیه کرد: «اگر تونستی ترجمهش کن.»
در سفری به پاریس کتاب را خریدم و بعد باخبر شدم که به آلمانی هم منتشر شده که آن را هم از کتابخانهی شهر قرض گرفتم. سرگذشتِ بونوئل که دستکم در تقلاها و ناآرامیهای جوانیاش به زندگیِ نسل ما بیشباهت نبود سخت به دلم نشست و رهایم نکرد. نشستم به ترجمه و فکر کنم شش ماهی طول کشید، و تازه وقتی تمام شد به خودم گفتم که چی؟ کی دل و جرأت داره این را منتشر کنه؟ جنگِ تحمیلی تازه تمام شده بود اما ایرانِ ما همچنان گرفتارِ ناآرامی و التهاب بود.
اندر مصایب نفسگیر چاپ کتاب
در تماسی که با ایران داشتم دوستی قول داد اگر کتاب را به او برسانم امکانی برای انتشارش پیدا میکند. اما چطور متنِ دستنوشته را که حجم نسبتا قطوری هم داشت، به ایران بفرستم؟ چند ماهی گذشت و دست برقضا مسعود کیمیائی را در جشنواره برلین دیدم که فیلم “دندان مار” را برای بخش رقابتی آورده بود. کیمیائی از قدیم برایم مثل برادری بزرگتر بود و حالا چند سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم و تا آخرِ جشنواره همدیگر را ول نکردیم. روزهای آخر که مسعود داشت برای برگشتن به ایران آماده میشد، برایش تعریف کردم که چنین کتاب مهمی را ترجمه و برای نشر آماده کردهام و به دنبال راهی برای فرستادنِ آن به ایران هستم. گفت: «بده من ببرم.» گفتم: «کتاب کمی بودار است و نمیخواهم او در مرز یا بازرسیهای دیگر به دردسر بیفتد. برگشت گفت: «تو کاریت نباشه، کتاب رو بده، من میبرمش ایران.» مثل همیشه محبتش بیریا و خالصانه بود، کتاب را گرفت و راهی ایران شد. هرچند گمان نکنم تا امروز کتابی که به نشر آن کمک کرد را خوانده باشد. چنین است مسعود!
بعد از چند روز دوستی که در تهران داشتم مژده داد که دستنوشته به دستش رسیده و به دنبال ناشری معتبر است تا آن را به “حلیهی طبع” بیاراید! چندی بعد خبر داد که دو نفر قول کمک دادهاند، که از قضا هر دو از دوستان خودم بودند و تا امروز داغ رفتنشان را بر دل دارم: اولی محمد جعفر پوینده بود که تماس گرفت و از ترجمه و به ویژه نثر روان آن تعریف کرد. به یاد دارم در تلفن گفت: کتاب را بلعیدم! قول داد که به زودی برای کتاب ناشری پیدا کند. دومی مدیا کاشیگر بود که زنگ زد تا بگوید کتاب را خوانده و خیلی به دلش نشسته است. فقط از عنوان کتاب ایراد گرفت و گفت چرا اسم اصلی کتاب یعنی “نفس آخر من” (Mon Dernier Soupir)را نگه نداشتهای؟ به او توضیح دادم که انتخاب خودم یعنی «با آخرین نفسهایم» را بیشتر میپسندم چون شکیلتر و گوشنوازتر است. قانع شد یا به هرحال چیز دیگری نگفت.
یک شش ماهی را در تب و تاب گذراندم تا دوستی که به ایران سفر کرده بود چند نسخهای از کتاب را برایم آورد و درست به یاد دارم کتاب را که به دست گرفتم از حسی دوگانه در پیچ و تاب بودم: از سویی ذوقزده که کتاب سرانجام چاپ و منتشر شد، و از سوی دیگر سخت توی ذوقم خورد: نخست آن که کتاب شکل و شمایلی به راستی زشت و ناشایست داشت، اوج بدسلیقگی و “سمبلکاری”! یک کتابِ هنری عین این کتابهای دوزاری یا درپیتیِ ناشرانِ بهارستان در آمده بود؛ و دیگر آن که کتاب «ویرایش» شده و زبان آن به کلی دگرگون شده بود. تا چند روزی به قول معروف پکر بودم تا سرانجام نامهای نوشتم به پوینده، که کتاب به همت او منتشر شده بود. هم تشکر کردم از زحماتش و هم گله از ویرایش کتاب. گفتم ما چنین قراری نداشتیم و ناشر حق نداشته بدون تأیید و حتا اطلاع من کتاب را به گونهای ویرایش کند که زحمتهایی که برای یافتنِ نثری مناسب کشیده بودم بر باد رود. دو سه ماهی گذشت و از پاسخ خبری نشد. تلفن را برداشتم و با پوینده تماس گرفتم که حاصلش گفتگویی بود بسیار تلخ و عصبی که تا امروز آزارم میدهد. به گمانم پوینده در ترجمه آثارِ نظری بسیار ورزیده بود، درحالیکه بونوئل چنانکه خودش هم در پیشگفتار کتاب اشاره کرده، خاطراتش را مثل یک رمان بازگو کرده بود، و من کوشیده بودم زبانی پیدا کنم ادبی، اما نزدیک به محاوره، نه چندان شکسته اما خودمانی. به هر روی آخرین گفتگویم با آن عزیز به دلگیری دوجانبه ختم شد و بدبختانه فرصت پیدا نکردم تا او را ببینم و از دلش بیرون بیارم.
باری، کتاب با همان ظاهرِ ناشایست و ویرایشِ نارسا، به بازار آمد و با استقبال گرمِ نه تنها اهل سینما، بلکه همه جماعت کتابخوان روبرو شد. اگر درباره یکی از عادتهای زشت و رایج در بازار نشر ایران نکتهای را نگویم حتما توی گلویم گیر میکند و آزارم میدهد. ناشر محترم علاوه بر دست بردن در نثرِ کتاب و گذاشتنِ مقدمهای بیربط بر آن (باز بدون اجازه) برای بالا کشیدن چندرغاز حقِ ناچیزِ مترجمی که من باشم، هزاران جلد از کتاب را به بازار فرستاده و روی همه نوشته بود: چاپ نخست، پنج هزار نسخه! این را از چند نفر از دستاندرکارانِ حرفه نشر در ایران شنیدم، برای نمونه علی دهباشی که دستش تا شانه (!) توی کار نشر و کتاب بود گفت از این کتاب دستکم پنجاه هزار نسخه به بازار آمده. بفرمایید!
آن “چاپ نخست” هرچند برای ناشر گنجی بیکران بود، اما سرانجام به آخر رسید و کتاب برای اخذ جوازِ نشر به دستانداز افتاد. اما کتاب به طور زیرزمینی و به شکل افست از روی همان “چاپ نخست” همچنان در بازار سیاه و با کیفیتی نامناسب در دسترس بود و…
حدود ده سال بعد یک بار محمد زهرایی، دارنده نشر کارنامه، تلاش کرد برای کتاب مجوز بگیرد اما موفق نشد و کتاب چند سالی دیگر در کشوی میز او خاک خورد. بر این ماجرا هم چند سالی گذشت تا روزی آقای شروین عاقلی از همکارانِ ارجمندِ “کتابسرای نیک” تماس گرفت که ما آمادهایم کتاب را که دستکم به شکلی قانونی و معتبر “نایاب” است، منتشر کنیم. آنها قول دادند که مشکلاتِ “ارشادی” کتاب را هم با پیگیری بیشتر حل کنند. شرط گذاشتم که کتاب باید از نو حروفچینی شود آن هم بر پایهی متن اصلیِ خودم و نه نسخه “ویراسته” آن چاپ نخست! آنها هم قول دادند و تا امروز کتاب را بارها به شکلی شایسته روانه بازار کردهاند و من ممنونشان هستم.
سهراب که خودش کتاب را به من معرفی کرده بود و من یکی از اولین نسخههایی که به دستم رسید را برایش فرستادم تلفن کرد، کتاب را سخت ستود و تعریفها کرد. اما بعدها که میانهمان (طبق معمول!) به هم خورد، ترجمه و صاحب ترجمه را به باد فحش و ناسزا گفت!
از میان سخنان تشویقآمیزی که درباره کتاب بیان شد به ویژه دو نظر سخت به دلم نشست: اولی هوشنگ گلشیری بود که درآمد گفت: این کتاب را که میخواندم در حیرت بودم بونوئل کجا کلاس رفته که به این روانی فارسی مینویسد! دومی جعفر پناهی بود که در جایی نوشت: سینما کتاب مقدس ندارد، اما اگر قرار بود کتاب مقدسی داشته باشد، بیگمان همین کتاب خاطرات بونوئل بود.
آها… خوب شد یادم آمد: یک نظر سوم هم بود و آن از طرف دوست قدیم و ندیم عباس یاری بود که حالا دو سال است از من میخواهد ماجراهای انتشار «با آخرین نفسهایم» را روی کاغذ بیاورم و با فشار فراوان و سماجتی بینظیر سرانجام موفق شد: داداش بفرما!
کلن، اواسط اوت ۲۰۲۶

