Skip to main content

آندره بازن می‌گوید: در ابتدایِ مقاله‌ام دربارهٔ فیلمِ «خاطراتِ یک کشیشِ روستا»، نوشته بودم که فقط اهالیِ بیرون از این حرفه، مثلِ «فرانسوا موریاک یا آلبر بگَن»، توانسته‌اند به کُنهِ هنرِ «برسون» راه پیدا کنند. «آنچه نوشتم، سخنی شتاب‌زده بود.»

«مارسل لربیه» به من یادآوری می‌کند که خود او نقض‌کنندهٔ این قاعده است؛ چرا که پیش‌تر، در ماه مارس و در نشریه‌ی «کومبا» با شورِ بسیار، دستاوردِ برسون را ستوده بود. ما این نکته را با کمالِ میل می‌پذیریم، به‌ویژه آنکه واکنش‌های معمولِ تکنسین‌ها و کارگردانان در قبالِ برسون، اغلب آمیخته به بدگمانی و خاطری آزرده‌ است، که حتما با تردید و حتی خشم همراه بوده است. فیلمسازی پیش از مارسل لربیه، تنها «ژاک بکر» بوده که آشکارا از او دفاع می‌کرده است. این واقعیت، گویای همه‌چیز است، با این حال استدلال «مارسل لربیه» طنین ویژه‌ای در نظرِ سردبیرانِ این نشریه دارد. مگر او چنین نمی‌نویسد: «فیلمِ روبر برسون، از هر حیث و با تمامی دستاوردهایش، مصداقِ دقیقِ آن چیزی است که باید “فیلم آوانگارد” نامیده شود؟» او ادامه می‌دهد: «آنچه پیش‌تر و به اشتباه، چنین خوانده می‌شد، نقابی بر چهره‌ی آوانگاردِ ادبی بود؛ نقابی که سوررئالیسم، همزمان با بازی‌های روشنفکرانه، مدتی در پسِ آن سرگرم شده بودند. در نهایت، این فیلمِ بسیارعمیق و انقلابیِ روبر برسون است که امروز از امتیازی والا برخوردار است: گشودنِ راهی در قلمروی آوانگاردِ سینمایی، به سوی بی‌نهایتی نو…»

این واقعیت که شخصیتِ عمومی کرتزیو مالاپارته، منبع رسوایی است، انتقاد از «مسیح ممنوعه» را آسان‌تر نمی‌کند. تحقیرِ ناشی از عصبانیتی که نویسنده‌اش مرتباً القا می‌کند، قطعاً یک سوگیریِ منفی ایجاد می‌کند. سوگیری‌ای که در جوایز کن منعکس شده است. برعکس، این خطر وجود دارد که بی‌طرفیِ انتقادیِ مورد نیاز، برای غلبه بر این تعصب، ممکن است به سادگی کفه‌ی ترازو را به سمتِ سوگیریِ مخالف سنگین کند. به طور خلاصه، ما نمی‌خواهیم احترام اخلاقیِ پایینی که برای کرتزیو مالاپارته قائلیم، ما را وسوسه کند که تصمیم بگیریم «مسیح ممنوعه» حتما یک شاهکار است. زیرا به باور من، پارادوکسِ این فیلمِ غافلگیرکننده دقیقاً همین است: اینکه فیلم عمیقاً مُهرِ شخصیتی را بر خود دارد که «نجابت» نقطه‌ی قوتش نیست، هرچند، فیلمی عالی است.

بدون شک، باید از همان ابتدا بین محتوایِ صریحِ اثر و واقعیتِ زیبایی‌شناختی آن بینِ «پیام» ایدئولوژیک آن و شکلی که در آن قالب‌ریزی شده، تمایز قائل شد. به نظر می‌رسد «مسیح ممنوعه» یک فیلمِ تز است، ژانری که حتی وقتی کسی با نیتِ دفاعیِ آن موافق باشد، دفاع از آن دشوار است، به خصوص وقتی دلایل خوبی برای مخالفت با آن داشته باشد، کارش دشوارتر هم می‌شود. بنابراین، بیایید بکوشیم این دو پارادوکس را توضیح دهیم.

ارزش و اعتبار فیلم «مسیح ممنوعه» بی‌تردید، پیش از هر چیز، ریشه در شخصیتِ هنریِ خالق آن دارد. موفقیت این اثر در زمره دستاوردهای درخشانی جای می‌گیرد که از فیلمِ «عصر طلایی» تا «همشهری کین»، و با گذر از آثاری چون «خون یک شاعر» و «امید»، امتداد دارد. این فیلم بار دیگر و از طریق ایجادِ تضاد، نشان می‌دهد که عادت‌های حرفه‌ای، روال‌های فنی و انواع پیش‌داوری‌ها چه بار سنگینی بر دوشِ تولید جهانیِ فیلم می‌گذارند؛ و ثابت می‌کند که برای ساخت یک فیلم خوب، گاهی ندانستنِ مطلقِ هیچ‌چیز درباره سینما، می‌تواند یک امتیاز باشد. می‌پذیرم که مالاپارته دستیارِ خوبی داشته است. بسیار خب؛ اما ما پیش‌تر شاهد چنین ماجرایی در موردِ «اورسن ولز» که پایِ ثابتِ موزهٔ هنرِ مدرن بود، نیز بوده‌ایم.

اگر آن دستیار نابغه بود، برای اثباتِ نبوغش منتظر فیلم «مسیح ممنوعه» نمی‌ماند. با این حال، احتمالاً او بر کار خود مسلط بوده و با بی‌نیاز کردن مالاپارته از طی کردن یک دورهٔ کارآموزیِ بیهوده، کمک شایانی به او کرده است؛ درست همان‌طور که اورسن ولز خوش‌شانس بود که فیلم «همشهری کین» را با همکاری «گرگ تولند» ساخت. اما نادیده گرفتنِ این واقعیتِ آشکار، صرفاً رفتاری کودکانه است: اینکه کورتزیو مالاپارته، تنها خالقِ «مسیح ممنوعه» است و تا پیش از آن، چیزی جز نویسنده‌ای نبود که حتی هرگز دوربین را ندیده بود.

با این حال، برای یک رمان‌نویس غیرقابل‌ تصور است که یک‌شبه به نوازنده‌ چیره‌دستِ آکاردئون یا نقاشی بسیار بااستعداد بدل شود، مگر آنکه در کنسرواتوار یا دانشکدهٔ هنرهای زیبا آموزش دیده باشد. حتی «انگر» هم ناچار بود نواختن ویولن را بیاموزد؛ هرچند شاید تنها برای آنکه آن را بد بنوازد.
«ادامه دارد»
نویسنده : آندره بازن
مترجم: امیررضا فخری
منبع: کایه‌دوسینما، (اوت ۱۹۵۱)