پرویز جان،
دنیای غریبی شده، انگار همان جملهٔ «پایک بیشاپ» مدام در گوشم تکرار میشود: «دوران ما گذشته…». شاید راست میگویند. شاید نسل ما، نسلِ عاشقانِ سرگشتهٔ سینما، آرامآرام به خاطرهها پیوسته اند.
ما در ایران با هم آشنا شدیم؛ آن روزها که تو منتقد بزرگ و نامداری بودی و نوشتههایت برای خیلی از ما چراغ راه بود. بعد پراگ میان ما و تهران ایستاد، اما هر بار که در آن شهر زیبا دیدمت، احساس کردم فاصلهها فقط روی نقشه وجود دارند. دوستی ما از جنس گفتوگوهایی بود که نه زمان میشناخت و نه مرز.
زمانه اما بیصدا همهچیز را عوض کرده است. حالا دیگر نه سپید و سیاه مانده، نه بارِ مرمر و نه آن عصرهایی که با چند فنجان چای و چند ساعت بحث، میشد دنیا را از نو ساخت.
آلفرد هیچکاک سالها است که رفته، و از آن جادوی بیهمتای «سرگیجه»، تنها کیم نواکِ پیر مانده که دیگر نه در چهره، نگاه و اندام؛ هیچ نشانی از آن زنِ زیبا که در سالنهای تاریک همه را واله و شیدای خود میکرد، نمانده است.
و آن سکویای تنومندِ کنار جنگلهای کالیفرنیا که آمدن و رفتنِ همهٔ ما را بیاعتنا به هیاهوی روزگار، در حلقههای تنهٔ خود ثبت کرده است. چندی پیش دوباره به سانفرانسیسکو رفتم. شهری که روزی برای من با سرگیجه آغاز میشد؛ با برج ناقوس، با خیابانهای سربالایی، با مهی که انگار از دل رؤیا برمیخاست. اما دیگر شهر را نشناختم. شاید شهر عوض نشده بود؛ شاید این ما بودیم که دیگر همان آدمهای پیشین نبودیم. مگر میشود پس از این همه سال، با همان چشمها به جهان نگاه کرد؟

پرویز جان،
سالهاست که دیگر برایم نمینویسی. از روزی که نامههای کاغذی مردند، انگار بخشی از دوستیها هم خاموش شد. دیگر پاکتی نیست که گوشهاش را با شوق باز کنیم، خط آشنایی نیست که از میان سطرها بوی خانه و غربت را همزمان بیاورد. پیامها میآیند و میروند، اما هیچکدام وزن یک نامه را ندارند؛ نامهای که میتوانست سالها در کشویی بماند و هر بار که خوانده میشد، زمان را از نو زنده کند.
این روزها بیشتر از همیشه به قضاوتهای جوانیمان فکر میکنم. به فیلمهایی که با قاطعیت دوست داشتیم یا رد میکردیم، به آدمهایی که خیال میکردیم تا ابد همان خواهند ماند، و به خودمان که گمان میکردیم حقیقت را یافتهایم. گذر زمان، فروتنترین منتقد دنیاست. نه برای آنکه باورهایمان را باطل کند، بلکه برای آنکه یادمان بیاورد حقیقت، از آنچه میپنداشتیم، وسیعتر است. امروز اگر دوباره بسیاری از همان فیلمها را ببینم، شاید نقد دیگری بنویسم؛ نه چون فیلم عوض شده، چون تماشاگرش پیرتر شده است. شاید بزرگترین هدیهٔ سالخوردگی همین باشد؛ اینکه کمتر حکم صادر میکنیم و بیشتر میفهمیم. بیشتر میبخشیم. بیشتر دلتنگ میشویم. نمیدانم امروز وقتی به گذشته نگاه میکنی، کدام تصویر بیشتر در خاطرت مانده است؛ تهرانِ دور، پراگِ آرام، یا سالن تاریکی که هنوز نور پروژکتورش روی پرده میافتد و چند عاشق سینما، بیخبر از آینده، کنار هم نشستهاند.
من اما هنوز باور دارم تا وقتی تو هستی، تا وقتی میتوان نامت را نوشت و به یادت لبخند زد، بخشی از آن جهان قدیمی هنوز نفس میکشد. اگر روزی دوباره همدیگر را دیدیم، دیگر لازم نیست دربارهٔ بهترین فیلم تاریخ سینما بحث کنیم. فقط بنشینیم، چای بنوشیم و از کسانی حرف بزنیم که با آنها جوان ماندیم؛ از هیچکاک، از هاوارد هاکس، از فورد، از آن روزهایی که خیال میکردیم سینما میتواند دنیا را نجات دهد.
و شاید هنوز هم بتواند؛ دستکم دنیای کوچکِ خاطرههای ما را.
با مهر همیشگی،
حسن تهرانی
(تصویر بالای این نوشته از پرویز دوایی و من، شاید بنجاه سالی پیش گرفته شده)

