در بینِ انبوه سریالهای ترسناک و معماییِ سالهای اخیر، کمتر مجموعهای توانسته مانندِ سریال (From) مخاطب را نه فقط با ترس، بلکه با پرسشهای بیپایان، درگیر کند. سریالی که از همان قسمتِ نخست، تماشاگر را واردِ جهانی ناشناخته میکند؛ جهانی که در آن قوانینِ معمولِ زندگی، از بین رفتهاند و انسانها نه تنها باید برای بقاء بجنگند، بلکه باید با ترسهای درونی، خاطرات گذشته و رازهایی روبهرو شوند که هر لحظه پیچیدهتر میشوند. پس از پایان فصل چهارم، این مجموعه بار دیگر به یکی از بحثبرانگیزترین آثار تلویزیونی تبدیل شد؛ سریالی که با وجود موفقیتهای خیرهکننده و استقبالِ گستردهی مخاطبان، همچنان بسیاری از معماهای اصلی خود را حلنشده باقی گذاشته است. همین مسئله باعث شده این سریال، گروهی از مخاطبان را شیفته خود کند و گروهی دیگر را نسبت به روندِ روایت دچار نگرانی و تردید سازد.
با توجه به استقبالِ گسترده، سازندگان در ماه آوریل، کلیدِ ساختِ فصل پنجم و پایانی را زدند تا سرنوشت شهری که میلیونها بیننده در سراسر جهان را گرفتار خود کرده است، مشخص شود. خالق و نویسندهی سریال، “جان گریفن” است. این مجموعه ترکیبی از ژانرهای وحشت، درام و علمیتخیلی است که بخاطر موضوع با موفقیت روبرو بوده است. حضورِ تهیهکنندگانِ اجرایی که سابقهی همکاری در این مجموعه را داشتهاند، از همان ابتدا باعث شد بسیاری از مخاطبان، (From) را بخاطرِ ارائهی تصویری از جهانی ناشناخته، قوانین مرموز، شخصیتهای گرفتار و پرسشهایی فلسفی درباره سرنوشت، انتخاب و بقا با اشتیاق، دنبال کنند.

در این سریال بازیگرانی ایفای نقش کرده آمد که هرکدام باقدرت، بخشی از پازل بزرگِ داستان را شکل میدهند. داستانِ سریال دربارهی شهری مرموز در آمریکا است؛ شهری که هر فرد میتواند به آن وارد شود، اما پس از ورود دیگر راه خروجی پیدا نمیکند. افرادِ تازهوارد پس از رسیدن به این شهر، خیلی زود متوجه میشوند با یک مکانِ عادی روبهرو نیستند. جادهها آنها را دوباره به همان نقطه بازمیگردانند، جنگلِ اطراف شهر پر از رازهای ناشناخته است و شبها موجوداتی ترسناک(هیولا) از تاریکی بیرون میآیند. ساکنان شهر سالهاست در تلاشاند راهی برای فرار پیدا کنند، اما در کنارِ مبارزه برای بقا، باید با گذشته، ترسها و رازهای عمیقی روبهرو شوند که به نظر میرسد خودِ شهر، آنها را انتخاب کرده است.
فیلمبرداری در منطقهی شمالیِ بیوربانک (North Beaverbank) در کانادا انجام شده؛ مکانی که پیشتر یک اجتماعِ کوچکِ انسانی با ساختمانهایی مانند مدرسه، کلیسا، ایستگاهِآتشنشانی و فروشگاه داشته و بعدها متروکه شده است. همین فضای واقعی، به باورپذیریِ این شهرِ خیالی، کمکِ زیادی کرده است. یکی از مهمترین نقاط قوتِ سریال، طراحی موجودات ترسناک است. هیولاهایی که برخلافِ بسیاری از آثارِ ژانر وحشت، نه زامبی هستند، نه روح، نه جن و نه خونآشام. آنها موجوداتی انساننما هستند که ظاهرشان فریبنده، اما رفتارشان کاملاً غیرانسانی است. آنها میتوانند خود را به شکل یک پیرزن، کودک، پلیس، دکتر یا یک فرد معمولی نشان دهند. صحبت میکنند، لبخند میزنند، احساسات انسانها را تحلیل میکنند و پیش از حمله، قربانیان خود را از نظر روانی شکنجه میدهند. قدرت اصلیِ آنها در خشونتِ فیزیکی نیست؛ بلکه در بازی با ذهنِ انسانها است.
در ابتدا تصور میشود آنها برای تغذیه به انسانها حمله میکنند، اما با پیشرفتِ داستان، مشخص میشود که هدف آنها چیزی فراتر از شکار است. آنها از ترس، ناامیدی و فروپاشیِ روانیِ انسانها لذت میبرند. افرادی که توانِ مقابله با فشارِ روانیِ این شهر را از دست میدهند، زودتر تسلیم میشوند؛ و این دقیقاً همان چیزی است که هیولاها میخواهند: «نابودی امید.»
فصل اولِ (From) با قدرت آغاز میشود. سریال بدون اتلاف وقت، مخاطب را وارد جهان خود میکند و خیلی سریع قوانین این دنیای عجیب را معرفی میکند؛ شهری که راه خروج ندارد، شبهایی مرگبار دارد و موجوداتی در آن پرسه میزنند که هیچ شباهتی به هیولاهای معمول ژانر وحشت ندارند. در همان پایلوت، خانواده “متیوز” شامل جیم، تابیتا و دو فرزندشان که در حال سفری با کاروان در آمریکا هستند، پس از برخورد با درختی که در جاده افتاده و دیدنِ کلاغها، مسیرشان تغییر میکند و ناخواسته وارد این شهر نفرینشده میشوند. این لحظه، نقطهی ورودِ مخاطب به جهان سریال است؛ جهانی که در آن یک اتفاق ظاهراً ساده، مانند یک جادهی بستهشده، تبدیل به آغازِ یک کابوس بیپایان میشود. اما آیا این افراد بهطور تصادفی وارد این مکان شدهاند یا شهر آنها را بسوی خود کشانده است؟ این پرسش تا امروز، یکی از بزرگترین معماهای مجموعه باقی مانده است.

یکی از نقاط قوتِ فصل اول، معرفی تدریجی قوانین شهر است. این مکان در ظاهر یک شهر کوچک و آرام با رستوران، کلیسا، کلانتری، خانههای ویلایی و یک مرکزِ اجتماعی است؛ اما پشت این ظاهرِ آرام، جهانی خشن و بیرحم پنهان شده است. ساکنان شهر تنها تا غروب فرصت دارند زندگی عادی خود را ادامه دهند. پس از تاریکی، قوانین تغییر میکند. “بوید”، کلانتر شهر، هر روز عصر با زنگولهای در خیابانها حرکت میکند و به مردم هشدار میدهد که زمان بازگشت به خانه و آغاز خاموشی فرا رسیده است. پنجرهها بسته میشوند، درها قفل میشوند و هر خانه باید یک (طلسم) داشته باشد؛ سنگهایی مرموز که بوید آنها را در جنگل پیدا کرده و به کمک آنها توانسته تا حدی در برابر هیولاها مقاومت کند. اما نکتهی مهم این است که سریال هیچگاه این قوانین را بهطور کامل توضیح نمیدهد. مخاطب همراه شخصیتها مجبور است قدمبهقدم این جهان را کشف کند. بهنظر میرسد این ترسی بیرون نیست بلکه درون انسان است.
یکی از تفاوتهای مهمِ سریالِ (From) با بسیاری از آثار ترسناک، این است که ترس تنها از موجودات بیرونی ایجاد نمیشود. هیولاها خطرناکاند، اما تهدید واقعی زمانی آغاز میشود که انسان امید خود را از دست بدهد. زندگی در شهری بدون آینده، بدون امکان خروج و بدون اطمینان از فردا، شخصیتها را به مرز فروپاشی میرساند. بعضی افراد دچار افسردگی میشوند، برخی تصمیمهای خطرناک میگیرند و بعضی حتی توان ادامه دادن زندگی را از دست میدهند. یکی از موفقیتهای سریال، ساخت شخصیتهایی است که فقط برای زنده ماندن در داستان، حضور ندارند. بلکه هرکدام بخشی از معمای بزرگ شهر را نمایندگی میکنند.
“بوید” با بازی هارولد پرینو، رهبر غیررسمیِ شهر است؛ مردی که تلاش میکند نظم را حفظ کند و مردم را زنده نگه دارد. اما پشت چهره قدرتمند او، انسانی خسته و زخمی قرار دارد. او نه یک قهرمان شکستناپذیر، بلکه فردی است که هر روز مجبور است بین تصمیمهای دشوار، بهترین راه را انتخاب کند: «چه کسی را نجات دهد؟ چه کسی را قربانی کند؟ چگونه امیدِ مردم را حفظ کند وقتی خودش نیز راهِ چاره را نمیداند؟
همین تضاد، شخصیت “بوید” را به یکی از بهترین کاراکترهای سریال تبدیل کرده است. “دونا” یکی دیگر از شخصیتهای کلیدی سریال است. او نمایندهی گروهی از انسانهاست که تلاش میکنند در شرایط غیرممکن، جامعه را حفظ کنند. رابطهی او با بوید یکی از مهمترین عناصر انسانی داستان است؛ زیرا هر دو میدانند که دشمن فقط هیولاها نیستند، بلکه ترس، اختلاف و ناامیدی است. اما شاید مرموزترین شخصیتِ فصل اول، “ویکتور” باشد. او از کودکی در این شهر زندگی کرده و بیش از هر فرد دیگری با رازهای آن ارتباط دارد. رفتار عجیب، سکوتهای طولانی و خاطراتِ پراکندهی او در ابتدا باعث میشود بسیاری او را فردی عجیب بدانند، اما به تدریج مشخص میشود که “ویکتور” شاید مهمترین کلیدِ حلِ معمای شهر و تنها کسی است که گذشته این مکان را به یاد دارد.

فصل اولِ سریال با چند راز بزرگ به پایان میرسد: «منبعِ واقعیِ هیولاها چیست؟ طلسمها چگونه کار میکنند؟چرا این افراد انتخاب شدهاند؟چرا شهر اجازه خروج نمیدهد؟ ارتباط جنگل، درختها و موجودات ناشناخته چیست؟» در پایانِ این فصل، جیم از طریقِ رادیو موفق میشود صدایی ناشناس بشنود؛ صدایی که نشان میدهد شاید نیرویی خارج از شهر، از حضور آنها خبر دارد. همچنین تابیتا به دنبال راهی برای کشف حقیقت زیر شهر میرود و به تونلهایی میرسد که محل زندگی هیولاهاست.
فصل اول در واقع مانند یک نقشه اولیه است؛ سریال هنوز پاسخهای زیادی نمیدهد، اما جهانی خلق میکند که مخاطب را وادار میکند برای کشف ادامه مسیر بازگردد.
قدرت اصلیِ این فصل در این است که به جای تکیهی صرف بر ترس، یک جهانِ رازآلود میسازد. سریال موفق میشود ترکیبی از وحشت، درام انسانی و معمای علمیتخیلی را ارائه دهد؛ جایی که هر پاسخ، سؤال جدیدی ایجاد میکند. فصل اول ثابت میکند که این سریال قرار نیست فقط دربارهی مبارزه انسانها با هیولاها باشد؛ بلکه درباره انسانهایی است که در شرایط غیرممکن تلاش میکنند انسان باقی بمانند.
در ادامهی این مطلب، به تحلیلِ فصلِ دومِ این سریال میپردازیم، زمانی که متوجه میشویم هیولاها تنها آغازگرِ ماجرا هستند. در این فصل، سریالِ «From» دیگر فقط درباره فرار از یک شهرِ مرموز نیست؛ بلکه آرامآرام نشان میدهد پشتِ این کابوس، نیروهایی پیچیدهتر و ناشناختهتر وجود دارند. فصل دوم تلاش میکند ثابت کند که هیولاهای شبانه، با وجود تمام وحشتی که ایجاد میکنند، تنها بخشی از یک پازل بزرگتر هستند…
«ادامه دارد»

