دیشب، فینالِ ۲۰۲۶ جام جهانیِ فوتبال بینِ اسپانیا و آرژانتین بود. مسابقهای که با دهها دوربین از شبکههای تلویزیونی، برای چند میلیارد بیننده در سراسرِ جهان پخش شد و تیمِ پرتلاش و هوشمندِ اسپانیا، توانست آرژانتینِ پرآوازه را از رسیدن به جام محروم کند. با پیشرفتِ فنآوریهای تکنولوژی، چند سالی است که شیوه تصویربرداری و کارگردانیِ این بازیها چنان پوششِ تصویری حساب شدهای دارد که بیننده احساس میکند در جای جایِ استادیوم حضور دارد و کوچکترین حرکاتِ بازیکنان و ریزهکاریهای مسابقات را زیر نظر دارد. فقط این دونا لدِ بیچاره بود که از پشتِ شیشهی ضدگلوله به بازی خیره شده بود و احتمالا گاه ناچار میشد شیشهی عینکش را تمیز کند یا شیشهی آکواریومیِ مقابلش را دستمال بکشند!
دیدنِ شکوهِ پخشِ تلویزیونی بازیهای امسال را که چند سالی است بخاطر آلودگی با سیاست، شامه را آزار میدهد، کمتر رغبتی برای پیگیریِ بازیها برایم ایجاد کرده بود. البته که شکوهِ تصویری و پخشِ تلویزیونی بازیها، خاطرهٔ دهها ضبط یا پخشِ مسابقههایی را برایم زنده میکرد که به عنوانِ کمرامن پشتِ دوربین بودم. اجازه بدهید گزارشِ یکی از پخشِهای مستقیم را برایتان نقل کنم که تصویربردارِ یکی از دوربینها بودم. آن روزها، مسابقات فقط با سه دوربین ضبط یا پخش میشد.
این بازی که پشتِ صحنهی تلویزیونیِ آن را میخواهم برایتان نقل کنم، گویا بخاطر اهمیتش قرار بود جدا از تلویزیون ایران، از شبکههای تلویزیونی منطقه هم بطورِ زنده، پخش شود: «وقتی روی جایگاه، پشت یکی از دوربینها قرار میگیرم، بازی تقریبا دارد شروع میشود؛ دو دوربینِ اصلی روی جایگاه است و دوربینِ سوم هم که معمولا ریاَکشنِ بازیگران و اینسرتِ مربیان یا تماشاگران را میگیرد، کنار زمین قرار گرفته. از دو دوربینِ روی جایگاه، دوربینِ سمت چپ لانگشاتها را میگیرد و دوربین سمت راست که من پشت آن ایستادهام، تصویرهای بستهتر را.
بازیکنان که وارد زمین میشوند ما هم قفل دوربینها را باز میکنیم، گوشیها را روی گوش میگذاریم و آمادهٔ گرفتنِ تصویر میشویم. هنوز چند دقیقهای از بازی نگذشته که متوجه میشوم یک اشکال فنی مانعِ رسیدن صدایِ ما به واحد سیار میشود، یعنی صدای کارگردان بگوشمان میرسد اما او صدای ما را ندارد!
دقیقا یادم نیست بازی بین کدام تیمها در جریان بود اما پخش این مسابقه برای تلویزیون بسیار اهمیت داشت. چند دقیقهای از نیمه اولِ بازی نگذشته بود که متوجه شدم همکار تصویربردارم که در چند قدمی من، تصویرهای لانگ را میگرفت، رنگش مثل گچ سفید شده و حالش خراب است، چند لحظه بعد با نگرانی و تعجب، او را دیدم که دوربینش را قفل کرده و تلوتلوخوران نقش زمین شده است! تعدادی از تماشاگران ویژه هم که در جایگاه، بازی را تماشا میکنند دورش جمع شدهاند، صدایی را میشنوم که میگوید: «فیلمبردار از حال رفته…!»
حالا پخشِ زندهی تلویزیونی، تصویرِ یکی از مهمترین دوربینهایش را از دست داده است. از آن طرف سروصدای کارگردان فنی است که با نگرانی از داخلِ واحدِ سیار دارد توی هدفونِ دوربین، سرِ آن کمرامن که گوشیاش روی دسته دوربین آویزان است، فریاد میکشد: «آقا چکار داری میکنی!؟ مگه خوابی!؟ لانگ شات میخوام!»
او از حادثه خبر ندارد که بخاطرِ خرابیِ گوشیهای دوربین، صدای من هم به واحد نمیرسد که بگویم همکارم روی جایگاه غش کرده و قادر به کار نیست! اشکالِ این برنامهها هم این است که نمیشود به بازیکنانِ داخل مستطیلِ سبز گفت: « بچهها! فعلا بازی را نگه دارید چون حالِ یکی از فیلمبردارها خراب شده و امکان پخشِ بازی را نداریم!»
چه دردِسرتان بدهم، تا بچههای فنی سر برسند، برای آنکه غیبتِ همکارم را جبران کرده باشم، تصویر دوربینم را مقداری لانگتر میکنم، و وقتی بازیکنان جلوی دروازه میرسند، مقداری تصویرها را زوم میکنم تا حداقل حرکتِ بازیکنها و گردشِ توپ از تصویرم حذف نشود، ضمنا هیجانِ بازی را هم منتقل کرده باشم. حالا یک چشمم به زمین و ویزورِ دوربین است و چشم دیگرم به همکارم که مثل نعش روی جایگاه دراز کشیده است. یکی میگوید: «برایش آب بیاورید…».
از گوشی فقط فریادهای اعتراض کارگردان بگوش میرسد. در این هنگام یک نیروی کمکی از غیب میرسد، او یکی از تصویربردارانِ گروه خبر تلویزیون است که با دوربین پرتابل به جایگاه آمده تا از جریان بازی یک گزارشِ چند دقیقهای برای پخشِ خبر، تهیه کند. وقتی در جریان مشکل قرار میگیرد، فوری دوربینش را زمین میگذارد و حاضر میشود حداقل چند دقیقهای جای همکارم را پشتِ دوربینی که قفل شده، پُر کند اما هنوز اولین پلانها را نگرفته، که با شنیدنِ صدای اعتراضِ کارگردانِ فنی که تصویرِ دوربینها را برای پخش سویچ میکند و غرولندهای او، عصبی میشود، چون کارگردانِ تلویزیونی مسابقه که بازی را سویچ میکند، هنوز نمیداند تصویربردارش عوض شده مرتب سر این بینوا غر میزند!
این سروصداها باعثِ قهر تصویربردارِ خبر میشود، او هم با عصبانیت، دوربین را قفل میکند و به حالت اعتراض دوربینِ پرتابلِ خودش را برمیدارد و جایگاه را ترک میکند! تقریبا همه چیز به هم ریخته است. برای همکارم مقداری آب قند میآورند، خدا را شکر فشار خونش متعادل میشود، رنگ ورویش کمی جا میآید و برمیگردد پشت دوربین.
در این فاصله، لحظهای صدای سوت و کف زدن و فریاد تماشاگران، به نشانهٔ گل، فضای استادیوم را پر میکند، گلی که تلویزیون نمیتواند برای بینندگانش نمایش دهد. از گوشیهای دوربین، صدای فریادِ کارگردان برنامه در جایگاه میپیچد: «اون جا چه خبره؟ گل شد بابا! کمرا ۲ چرا تصویر نمیگیری!؟»
خلاصه که چه پشتِ صحنهای و چه پخشِ مستقیمی از یک بازی مهم! خوشحالم که در این خاطرهبازی، یادی از همکار نازنینم «حسین ستوده» کردم که آن روز بخاطر آنفلوانزا حالش مساعد نبود و برای این که پخش برنامه به مشکل بر نخورد، از دکترش خواسته بود تزریقهایی از جمله آمپولِ پنسیلین برایش تجویز کند تا او به بازی برسد غافل از این که بدنش به دارو واکنش داده بود حسین، یکی از تصویربردارانِ خوبِ تلویزیون بود که دختر هنرمندش «متین ستوده» بعدها به جمعِ بازیگرانِ سینما و تلویزیون اضافه شد.

