فیلم آرام، شاعرانه و در عین حال عمیقِ «یادها و زمانها» ساختهٔ رضا اردم، زندگیِ چند کودک را در روستایی کوچک در دامنهٔ کوهی مشرف به دریا به تصویر میکشد. طبیعت در اینجا تنها پسزمینهٔ داستان نیست، بلکه حضوری دائمی و زنده دارد؛ بادهایی که میوزند و فرو مینشینند، خورشیدی که طلوع و غروب میکند، بارانهایی که ناگهان از راه میرسند، روزهای درخشان، شبهای خنک، و آوای همیشگی گوسفندان، بزها، الاغها، سگها و مرغها. برای یک غریبهٔ رمانتیک، این روستا شاید تصویری از بهشتی زمینی باشد؛ جایی که سبکِ زندگی هنوز از هجوم زمان مدرن مصون مانده است. سبزیجاتی که در همان خانهها کاشته میشوند، نان تازهای که هر روز پخته میشود، استکانهای چایِ داغ، خانههای سنگی با دیوارهای سفید، گذرگاههایی پوشیده از سنگ، انبوه درختان و بوتههای سبز و گلهایی که گاهبهگاه میان طبیعت سر برمیآورند، همگی در کنارِ چشماندازی خیرهکننده از دریا، تصویری فراموشنشدنی میآفرینند.
حتی برای تماشاگرِ غیرمسلمان نیز پنج نوبت اذان روزانه، زیبایی و آرامشی خاص دارد؛ وقفهای خوشایند در جریان زندگی که انسان را از دغدغههای روزمره جدا کرده و متوجه امری بزرگتر از خود میسازد؛ چیزی که در برابرِ اندوه، فقدان و اضطراب، تسلیبخش است. این پنج مکث روزانه، هنگامی که «صدای فرستادهٔ خدا» از فراز مناره در فضای روستا میپیچد، همانقدر زندگی مردم را نظم میبخشد که آمدوشد شب و روز یا گردشِ فصلها. فیلم، این زندگیِ روستایی را از دریچهٔ نگاه چهار کودک روایت میکند؛ سه کودک که با خانوادههایشان زندگی میکنند و نوجوان یتیمی که چوپان گلههای روستاست. سه کودک دیگر هنوز وارد چرخهٔ سخت کار نشدهاند. مدرسه میروند، کارهای سبک خانه را انجام میدهند و بیشتر وقت خود را آزادانه در دامنههای کوه پرسه میزنند؛ خیالپردازی میکنند، بازی میکنند، بیهدف وقت میگذرانند و با کنجکاوی به رفتار بزرگترها نگاه میکنند. آنان در آستانهٔ نوجوانی، همزمان با آموختن علوم، ریاضیات و شعر در مدرسه، میکوشند دنیای پیچیده و گاه رازآلودِ بزرگسالان را نیز درک کنند.
در میان این کودکان، عمر بیش از دیگران در مرکز توجه است. او پسرِ بزرگِ امامِ روستاست؛ پدری که گاه چنان بیمار میشود که ناچار است شخص دیگری را برای گفتن اذان به مناره بفرستد. اما بیماری، تنها فاصلهٔ میان او و پسرش نیست. پدر آشکارا برادر کوچکتر، علی، را بیشتر دوست دارد؛ پسری سرزنده که شعرها را بینقص از حفظ میخواند و جدولِ ضرب را بدون اشتباه فوتِ آب است. علی مایهٔ افتخار و شادیِ پدر است، در حالی که عمر، با خلقوخوی خاموش و درونگرایش، برای او به معمایی آزاردهنده تبدیل شده است.
مادر نیز تفاوتی با پدر ندارد. سهم عمر از محبت والدین تقریباً هیچ است؛ تنها زمانی که دست آنان به سوی او دراز میشود، برای تنبیه یا سیلی زدن است. در نتیجه، کشمکش میان پدر و پسر، رفتهرفته رنگوبویی اسطورهای و ادیپی پیدا میکند؛ تا آنجا که عمر بارها در خیالِ خود، راههایی برای کشتنِ پدرش میپروراند. با این حال، نفرت او هرگز متوجه برادرِ کوچکترش نیست. برعکس، وقتی شبها علی در خواب پتو را کنار میزند، عمر آرام آن را دوباره روی بدنش میکشد. این تضاد، شخصیت او را پیچیده و انسانی میکند؛ نوجوانی که هم از خشونت زخم خورده و هم هنوز توان عشق ورزیدن را از دست نداده است. نقشههایی که عمر برای از میان برداشتن پدرش در ذهن میپروراند، گاه حالتی کودکانه و حتی طنزآمیز دارند؛ مانند باز گذاشتن پنجره در شبی که پدر با سرفههای شدید دستوپنجه نرم میکند، یا خالی کردن کپسولهای داروی او. گاه نیز به خیالپردازیهای دور از واقعیت میرسند؛ جمع کردن عقربی برای نیش زدن پدر یا خریدن چاقویی که بتواند با آن رؤیای انتقامش را عملی کند. اما آنچه این شخصیت را فراموشنشدنی میکند، نه این خیالهای کودکانه، بلکه سکوت اوست؛ سکوتی که از هر فریادی رساتر است و از زخمی سخن میگوید که هیچگاه درمان نشده است.
در حالی که وجود عمر سرشار از خشم نسبت به پدر است، یعقوب، همسنوسال او، جهانی کاملاً متفاوت را تجربه میکند؛ جهانی که هنوز عشق و صمیمیت در آن حضوری پررنگ دارد. زندگی خانوادگی او بسیار آرامتر و شادتر از زندگی عمر است. دستکم تا زمانی که تنها فرزند خانواده است، کنار پدر و مادرش بر سرِ یک سفره مینشیند و گرمای رابطهای طبیعی را تجربه میکند. با این همه، حتی در خانهی یعقوب نیز خشونت، همچون میراثی که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، حضور دارد. او با اندوه میبیند که پدربزرگش چگونه پدرش را با ناسزا و کتک تحقیر میکند. در نگاه کودکانهٔ او، این رفتار چیزی نامفهوم و دردناک است؛ گویی بزرگسالان، برخلاف آنچه از کودکان انتظار دارند، خود نیز هنوز اسیر خشم و خشونتاند. اما مهمترین دلبستگی یعقوب نه به خانواده، بلکه به معلمِ جوان روستاست؛ زنی زیبا که از بیرون روستا آمده و برای کودکان نهتنها دانش، بلکه مهربانی و آرامش به ارمغان آورده است. حضور او برای این کودکان پنجرهای است به جهانی متفاوت؛ جهانی که در آن محبت جای خشونت را میگیرد و دانایی، افقهای تازهای پیش چشم انسان میگشاید.

زمانی که خارِ کوچکی در پایِ معلم فرو میرود و یعقوب آن را بیرون میآورد، قطرهای از خون او بر انگشت پسر مینشیند. این لحظهی ساده، در ذهن کودک به تجربهای عاطفی و رازآلود بدل میشود. او روزها حاضر نمیشود آن خون را از روی انگشت شستش بشوید؛ گویی میخواهد آخرین نشانهٔ تماس با محبوب خود را حفظ کند. اما این رؤیای کودکانه دیری نمیپاید. هنگامی که درمییابد پدرش نیز نگاه و علاقهای مشابه به همان معلم دارد، نخستین زخم حسادت و رقابت در قلب او شکل میگیرد و دنیای خیالانگیزش فرو میریزد. در کنار این دو پسر، یلدیز نیز حضوری پررنگ دارد؛ دخترکی باهوش و آرام که همچون یعقوب از بهترین شاگردان کلاس است. معلم آنقدر به استعداد او ایمان دارد که کتابی را برای مطالعه به او امانت میدهد و یلدیز شبها زیر نور چراغقوه، دور از هیاهوی خانه، غرق خواندن آن میشود. این تصویر، یکی از زیباترین لحظههای فیلم است؛ کودکی که در سکوت شب، نور کوچکی را به سوی جهانِ دانش میگیرد.
یلدیز رابطهای عمیق با پدرش دارد. پدر با مهربانی به او میگوید که او عزیزترین برهٔ زندگیاش است. در مقابل، مادر بیشتر با سرزنش و تندی با دختر رفتار میکند؛ هرچند یلدیز با مسئولیتپذیری از برادر نوزادش مراقبت میکند، به او غذا میدهد و هنگام بردن ناهار برای پدر به مزرعه، کودک را نیز با خود میبرد. اما زندگی او نیز، مانند عمر و یعقوب، لحظهای تعیینکننده را تجربه میکند. هنگامی که بهطور اتفاقی والدینش را در حال رابطهٔ جنسی میبیند، جهانِ معصومانه او فرو میپاشد. آنچه تا آن زمان از عشق و خانواده در ذهنش وجود داشت، ناگهان رنگ دیگری پیدا میکند. همانگونه که یعقوب با بیدار شدنِ احساسات عاشقانه روبهرو میشود، یلدیز نیز برای نخستین بار با واقعیت میل و خواست بزرگسالان مواجه میشود؛ واقعیتی که برای هر دو کودک، به همان اندازه که شگفتآور است، هراسآور نیز هست.
رضا اردم این لحظههای بیداری را بدون اغراق، بدون احساساتگرایی و بدون قضاوت روایت میکند. او نوجوانی را نه بهعنوان دورهای پرهیجان، بلکه همچون مرحلهای آرام و دردناک از کشف جهان نشان میدهد؛ جهانی که در آن، کودکان بهتدریج درمییابند بزرگسالان نه قهرماناند و نه فرشته، بلکه انسانهاییاند با ضعفها، آرزوها و تناقضهای خود. در این جهان، طبیعت همچنان با همان آرامش همیشگی به مسیر خود ادامه میدهد. باد میوزد، درختان تکان میخورند، گلهها در دامنهٔ کوه میچرخند و اذان، همچنان در پنج نوبت روز بر فراز روستا طنین میاندازد. اما در دل این سکونِ ظاهری، روح کودکان، آرامآرام دگرگون میشود. آنان هنوز همان مسیرهای سنگی را طی میکنند، اما دیگر همان کودکانِ آغاز فیلم نیستند. جهان، بیآنکه چیزی در ظاهر تغییر کرده باشد، برای همیشه در نگاهشان تغییر کرده است
خشونت در این روستا پدیدهای استثنایی یا تکاندهنده نیست؛ بخشی از زندگیِ روزمره است، همانقدر عادی که وزیدن باد یا طلوع خورشید. در کلاسِ درس، دختری با صورتی کبود، دیده میشود که جای دست مادر را بر چهره دارد و پسری با دستی شکسته که نتیجهٔ خشونت پدر است. اما این خشونت تنها متوجه کودکان نیست. پدران یلدیز و یعقوب نیز همچنان زیر سلطهی پدرِ سالخوردهٔ خود قرار دارند؛ مردی که به خاطر شخم نزدن زمین یا اشتباه در ساختن دیوار، آنان را تحقیر میکند، دشنام میدهد و کتک میزند. پیرزن روستا، با تلخیِ حاصل از یک عمر تجربه، جملهای میگوید که شاید عصارهٔ نگاه فیلم به چرخهٔ خشونت باشد: «مردها همیناند. وقتی بچهاند، شیرین و دوستداشتنی هستند، اما وقتی پدر میشوند، کمکم شبیه پدرهایشان میشوند. آخر همهشان دیوانه از آب درمیآیند.»
حتی نوجوان یتیم فیلم نیز از این سرنوشت در امان نیست. او که هیچ پدر و مادری ندارد، به خاطر خطایی کوچک از سوی احمد، مردی زمخت و بداخلاق، به شدت کتک میخورد. هرچند ریشسفیدانِ روستا احمد را سرزنش میکنند، اما واکنش آنان بیش از آنکه از دلسوزی برای کودک سرچشمه گرفته باشد، از نگرانی نسبت به نقش او به عنوان چوپانِ گلههایشان ناشی میشود. همان مردانی که احمد را ملامت میکنند، خود نیز در صورت لزوم فرزندانشان را تنبیه خواهند کرد. خشونت، نه استثنا، بلکه قانونی نانوشته است که نسلها آن را پذیرفتهاند.
با این حال، «یادها و زمانها» هرگز فیلمی دربارهٔ افشای رازهای تاریک یک جامعه، به شیوهٔ آثار David Lynch، نیست. رضا اردم نه میخواهد روستا را بهشت گمشده معرفی کند و نه جهنمی پنهان. او صرفاً زندگی را همانگونه که هست به تصویر میکشد؛ زندگیای که قرنهاست در همین مسیر جریان دارد. در این جهان، آیندهٔ هر کودک از پیش تا اندازهٔ زیادی تعیین شده است. خانواده، سنت، جامعه، فصلهای سال و پنج نوبت اذان، مسیر زندگی را مشخص میکنند. با نزدیک شدن به نوجوانی، آرزوهای فردی آرامآرام جای خود را به وظایف اجتماعی میدهند. این کودکان نیز دیر یا زود همان راه پدران و مادرانشان را خواهند پیمود؛ ازدواج خواهند کرد، زمین را شخم خواهند زد، دیوار خواهند ساخت، دام خواهند چراند، فرزند خواهند آورد، غذا خواهند پخت و زندگیشان را با همان پنج دعوت روزانه به نماز تنظیم خواهند کرد. اگر خودروی امام، برق روستا، یخچال یا تراکتوری که گهگاه در تصویر دیده میشود وجود نداشت، شاید تشخیص زمان وقوع داستان نیز دشوار بود. گویی این روستا بیرون از زمان زندگی میکند؛ جایی که گذشته هنوز پایان نیافته و آینده نیز تفاوت چندانی با آن نخواهد داشت.
از منظر بصری، فیلم دستاوردی خیرهکننده است. فیلمبرداریِ «فلوران هری» با قابهایی بلند، آرام و سیال، طبیعت را نه صرفاً به عنوان منظره، بلکه به مثابه شخصیتی زنده به تصویر میکشد. دوربین اغلب حتی پس از خروجِ شخصیتها از قاب، همچنان بر چشمانداز باقی میماند؛ گویی از تماشاگر دعوت میکند لحظهای در سکوت بماند و به این بیندیشد که زندگی در چنین مکانی چه معنایی میتواند داشته باشد. در سراسرِ فیلم، تصاویرِ فراموشنشدنی یکی پس از دیگری ظاهر میشوند؛ ماهی که گاه پشت ابرها پنهان میشود و نورش بر سطح آرام دریا میدرخشد، درختانی که در باد زمزمه میکنند، گلهای سرخی که ناگهان در میانِ سبزیِ طبیعت میشکفند، صورتِ کودکی که زیرِ نورِ ماه آرام گرفته است، گوسالهای تازهمتولدشده، در کنارِ نوزادی که به همان اندازه جشن گرفته میشود، خورشیدگرفتگیِ جزئی، و بارانی که بیمقدمه از راه میرسد. صداهای طبیعت نیز هرگز خاموش نمیشوند؛ صدایِ باد، آوازِ پرندگان، شیههی اسب و بعبعِ گوسفندان، همگی موسیقیِ پنهانِ فیلم را شکل میدهند. رضا اردم بارها دوربین را پشتِ سرِ یلدیز، یعقوب و عمر قرار میدهد؛ ما همراه آنان در کوچههای سنگی میدویم، وارد خانههایشان میشویم یا در دامنهٔ کوه سرگردان میشویم. این انتخابِ هوشمندانه باعث میشود تماشاگر نه صرفاً ناظر، بلکه همراهِ خاموشِ زندگیِ این کودکان باشد.

یکی از شاعرانهترین و در عین حال رازآلودترین انتخابهای کارگردان، نماهای مکرری است که کودکان را درازکش بر زمین نشان میدهد؛ گاه در میان علفها، برگها یا خاک. این تصاویر، که در سراسرِ فیلم تکرار میشوند، حالتی میان خواب، مرگ، رؤیا و تولدی دوباره دارند. همانگونه که اذان تنها دعوتی به نماز نیست، این نماها نیز چیزی فراتر از تصویرِ کودکانی آرامگرفته بر خاک را بیان میکنند. شاید آنان در حال وداع با دورانِ کودکی باشند؛ شاید آمادهٔ ورود به جهانی دیگر؛ و شاید برای نخستین بار با طبیعت به معنای واقعیِ کلمه یکی شدهاند.
ساختار فیلم نیز به همان اندازه تأملبرانگیز است. اگرچه داستان در طول چندین ماه و در گذر روزهای متوالی روایت میشود، ترتیب پنج نوبتِ اذان برخلافِ جریان طبیعی زمان، حرکت میکند؛ فیلم با نماز عشا آغاز میشود و سپس به مغرب، عصر، ظهر و سرانجام صبح میرسد. در حالی که زندگیِ شخصیتها رو به جلو حرکت میکند، زمانِ آیینی فیلم به عقب بازمیگردد و همین تضاد، لایهای ظریف و شاعرانه به روایت میبخشد. انتخاب موسیقی Arvo Pärt نیز درخشان است. قطعاتی از Te Deum، Silouan’s Song، Orient & Occident و Como cierva sedienta فضایی میآفرینند که میان آرامش، اندوه، امید و تأمل در نوسان است. موسیقیِ پارت، نه بر احساسات تماشاگر تحمیل میشود و نه تصویر را تحتالشعاع قرار میدهد؛ بلکه همچون نسیمی آرام، سکوت فیلم را عمیقتر میکند.
در واپسین لحظات فیلم، عُمَر بر صخرهای مشرف به دریا نشسته است. صدای مؤذنِ جانشین، از دور به گوش میرسد. او دعا میکند، اشک میریزد و همزمان خورشید از پشت افق سر برمیآورد؛ تاریکی را کنار میزند و مه را میسوزاند. این تصویر، بیش از آنکه پایانِ یک داستان باشد، نویدِ امکانی تازه است؛ اینکه شاید با هر سپیدهدم، دل انسان نیز بتواند از نو آغاز کند. شاید قلب عُمَر دیگر آن سختیِ گذشته را نداشته باشد و شاید صبح، همانگونه که هر روز بازمیگردد، امید را نیز دوباره به زندگی انسان بازگرداند.
دربارهی کارگردان:
رضا اردم، سالِ ۱۹۶۰ در استانبول متولد شد. او تحصیلاتش را ابتدا در رشتهٔ تاریخ در دانشگاه بغازیچی آغاز کرد و سپس در دانشگاه پاریس ۸ به مطالعهی سینما و هنرهای تجسمی پرداخت و موفق به دریافتِ مدرک کارشناسی ارشد شد. نخستین فیلم بلندش، «آه، ماه» (Oh Moon) در سال ۱۹۸۹ به عنوانِ محصولِ مشترکِ فرانسه و ترکیه ساخته شد. پس از آن، سالها طول کشید تا امکانِ ساختِ آثار بعدی برایش فراهم شود، اما سرانجام با «بادها و زمانها» جایگاهش را به عنوانِ یکی از مهمترین فیلمسازانِ معاصرِ ترکیه تثبیت کرد؛ فیلمی که جوایز و تحسینهای فراوانی را در جشنوارههای بینالمللی به دست آورد و هنوز هم یکی از شاعرانهترین و تأملبرانگیزترین آثار سینمای ترکیه به شمار میرود.

