Skip to main content

مرگِ یک فیلمساز، فقط پایانِ زندگیِ یک انسان نیست؛ پایانِ جهانی است که هنوز متولد نشده بود. هر هنرمند، بیش از آنچه خلق کرده، درونِ خود، آثاری را حمل می‌کند که هرگز فرصتِ رسیدن به پردهٔ سینما را پیدا نکرده‌اند. اما دربارهٔ عباس کیارستمی، این حقیقت ابعادی دردناک‌تر پیدا می‌کند؛ زیرا او از آن دسته فیلمسازانی بود که هر فیلمش، دری به سوی جهانی تازه می‌گشود و به ما می‌آموخت چگونه دوباره به زندگی نگاه کنیم.

اندوهِ رفتنِ او فقط در از دست دادنِ «خانهٔ دوست کجاست؟»، «کلوزآپ»، «طعم گیلاس» یا «باد ما را خواهد برد» متوقف نمی‌شود. این‌ها یادگارهایی هستند که خوشبختانه برای ما باقی مانده‌اند. فاجعه‌ی واقعی، در فیلم‌هایی است که هرگز ساخته نشده‌اند؛ فیلم‌هایی که هنوز در سکوتِ ذهنِ او نفس می‌کشیدند و هیچ دوربینی فرصتِ ثبت‌شان را پیدا نکرد.

اما پیش از آنکه سینما، فیلم‌های نساخته‌ی او را از دست بدهد، خودِ او را به شکلی تلخ و ناباورانه از دست داد. گویی سرنوشت، با یکی از شاعرانه‌ترین هنرمندانِ روزگار، رفتاری کاملاً ناعادلانه داشت. مرگِ عباس کیارستمی، بیش از آنکه پایانِ طبیعیِ یک زندگی باشد، زخمی بود که هنوز هم بر پیکرِ فرهنگ و سینمای ایران باقی مانده است. او نه در میانهٔ ساختنِ فیلمی باشکوه، نه در دلِ جشنواره‌ای بزرگ، بلکه در پیِ رشته‌ای از رنج‌ها و درمان‌هایی رفت که هرگز نباید به آن پایانِ تلخ می‌رسید. گویی زندگی، فیلمِ او را پیش از آنکه به پایان برسد، ناگهان قطع کرد. تلخ‌تر آنکه واپسین نفس‌هایش را نیز دور از سرزمینی کشید که جاده‌هایش را جاودانه کرده بود. مردی که درختانِ زیتونِ شمال، کوچه‌های کاهگلیِ روستاها، بادهای دشت و خاکِ ایران را به حافظه‌ی سینمای جهان سپرده بود، چشم‌هایش را در غربت بست. چه اندوهی عمیق‌تر از این که شاعری که تمام عمر، وطن را با تصویر سرود، واپسین نگاهش را نه به آسمانِ ایران، که به آسمانی بیگانه سپرد؟

شاید در جایی از جهان، کودکی منتظر بود تا شخصیتِ اصلیِ یکی از فیلم‌های آیندهٔ کیارستمی شود؛ کودکی که هرگز نمی‌دانست قرار بود با یک نگاه، با یک لبخند، یا با راه رفتن در جاده‌ای خاکی، جاودانه شود. شاید پیرمردی قرار بود در فیلمی دیگر، تنها زیر سایهٔ درختی بنشیند و معنای دیگری به تنهایی ببخشد. شاید گفت‌وگویی کوتاه میان دو غریبه، قرار بود یکی از زیباترین صحنه‌های تاریخ سینما را بیافریند. همهٔ این‌ها با خاموش شدنِ او، برای همیشه در قلمروِ امکان باقی ماندند. کیارستمی از آن فیلمسازانی نبود که داستان تعریف کند؛ او به زندگی فرصت می‌داد تا خود، آرام‌آرام، به داستان تبدیل شود. دوربینش عجله نداشت. به باد گوش می‌داد، به سکوت احترام می‌گذاشت و به نگاهِ انسان اعتماد می‌کرد. برای همین است که نمی‌توان تعدادِ فیلم‌های نساختهٔ او را شمرد؛ زیرا هر صبحی که پس از رفتنش طلوع کرد، می‌توانست آغازِ فیلمی تازه باشد. هر جاده‌ای که در پیچِ کوه گم شد، هر بارانی که بر شیشه نشست، هر درختِ تنهایی که در باد لرزید، می‌توانست قابِ نخستِ اثری باشد که دیگر هرگز ساخته نشد.

برخی فیلمسازان، پس از مرگ، تنها آرشیوی از آثارشان را برای ما باقی می‌گذارند. اما بعضی دیگر، نبودنِ‌شان را نیز به اثری هنری تبدیل می‌کنند. غیبتِ کیارستمی، خود، شبیه یکی از فیلم‌های اوست؛ فیلمی که پایانش حذف شده و تماشاگر تا سال‌ها بعد، در ذهنش ادامهٔ آن را می‌سازد. شاید این بزرگ‌ترین ویژگیِ هنر او بود: همیشه چیزی را ناتمام می‌گذاشت تا زندگی آن را کامل کند. اما این بار، خودِ زندگی فرصتِ کامل کردنِ فیلمِ بعدی را از او گرفت. اگر سینما را جنگلی از صداها بدانیم، کیارستمی یکی از معدود پرندگانی بود که آوازش با هیچ پرندهٔ دیگری اشتباه گرفته نمی‌شد. پس از خاموشیِ او، جنگل همچنان پابرجاست، اما سکوتی در میانِ شاخه‌ها خانه کرده است؛ سکوتی که هیچ فیلمی نمی‌تواند آن را پُر کند. گاهی به اشتباه گمان می‌کنیم میراثِ یک هنرمند همان چیزی است که ساخته است. اما میراثِ واقعیِ او، آن افق‌هایی است که هنوز دیده نشده‌اند. هر فیلمِ نساختهٔ کیارستمی، پنجره‌ای بود که هرگز گشوده نشد؛ پنجره‌ای رو به جهانی که شاید اندکی مهربان‌تر، آرام‌تر و شاعرانه‌تر از جهانِ امروز ما بود.

«شاید بزرگ‌ترین تراژدیِ مرگِ عباس کیارستمی این باشد که سینما فقط یک فیلمساز را از دست نداد؛ بلکه آینده‌ای را از دست داد که قرار بود با چشم‌های او دیده شود. آینده‌ای که دیگر هرگز نخواهد آمد، اما ردِ غیبتش را می‌توان در هر جادهٔ خاکی، در هر درختِ تنها، در هر بادِ آرام و در هر سکوتِ طولانی احساس کرد...»

و شاید دردناک‌ترین بخشِ این تراژدی آن باشد که مردی که در فیلم‌هایش همواره امید را در دلِ راه‌های بی‌انتها جست‌وجو می‌کرد، خود نتوانست راهِ بازگشت را پیدا کند؛ نه به سرزمینی که دوستش داشت و نه به فیلم‌هایی که هنوز در انتظار تولد بودند. گویی او نیز، همچون یکی از شخصیت‌های آثارش، در پیچِ آخرِ یک جاده ناپدید شد؛ اما این بار، دوربین همچنان روشن ماند و جهان، سال‌هاست که در انتظارِ نمای بعدی ایستاده است؛ نمایی که هرگز نخواهد آمد