چرا جامعه به جشنوارههای سینمایی نیاز دارد؟ این سئوال را در هواپیما، جایی میانِ آسمانِ اقیانوس اطلس و اروپا از خودم میپرسم؛ درست زمانی که در راه پراگ، و شرکت در جشنوارهی کارلووی واری هستم. چند ساعت دیگر در شهری فرود میآیم که یکی از زیباترین خاطراتِ سفرهایم را در خود نگه داشته است. پراگ برایم همیشه شهری بوده که تاریخ، هنر، ادبیات، فلسفه، موسیقی و سینما روی سنگفرشهایش نفس میکشند؛ شهری که هنوز گذشته را نه فقط در موزهها، بلکه در کافهها، پلها، دیوارها و زندگیِ روزمرهی مردمش میتوان لمس کرد. اما این بار مقصد من پایتخت نیست. این بار به شهری کوچکتر میروم: «کارلووی واری». شهری که شاید برای بسیاری فقط نام یک جشنواره باشد، اما برای من به پرسشی بزرگتر گره خورده است: «براستی چرا جامعه به جشنوارههای سینمایی نیاز دارد؟»
جشنواره بینالمللیِ فیلم کارلووی واری در سال ۱۹۴۶، تنها یک سال پس از پایان جنگ جهانیِ دوم، متولد شد؛ زمانی که اروپا هنوز از زیرِ آوارِ جنگ بیرون نیامده بود. در آن روزها، مردم به خانه، بیمارستان، جاده، پل و کارخانه نیاز داشتند. با این حال، عدهای تصمیم گرفتند جشنواره فیلم برگزار کنند. این تصمیم، در نگاه اول شاید عجیب به نظر برسد؛ اما شاید همان نسل زودتر از بسیاری دیگر فهمیده بود که بازسازی یک جامعه فقط با آجر، فولاد و اقتصاد ممکن نیست. روح یک جامعه نیز باید دوباره ساخته شود.
کارلووی واری در نخستین سالها همراه با ماریانسکه لازنه میزبان جشنواره بود و از سال ۱۹۵۰ به خانه دائمی آن تبدیل شد. در دوران جنگ سرد، به یکی از مهمترین مراکز سینمایی اروپای مرکزی و شرقی بدل شد و پس از انقلاب مخملی نیز با هویتی تازه، جایگاه خود را در میانِ مهمترین جشنوارههای جهان پیدا کرد. امسال شصتمین دوره این جشنواره برگزار میشود، اما پشتِ این شصت دوره، نزدیک به هشتاد سال اندیشه، تداوم و سرمایهگذاریِ فرهنگی ایستاده است.

در دانشگاه، وقتی تاریخ جشنوارههای سینمایی را میخواندم، همیشه یک نکته برایم جالب بود؛ چرا بسیاری از مهمترین جشنوارههای جهان در پایتختها برگزار نمیشوند؟ «ونیز، کن، لوکارنو، ساندنس، کارلووی واری و…» هر کدام شهری با هویتِ مستقلاند. این انتخابها تصادفی نیستند. هر جشنواره فقط مجموعهای از فیلمها نیست؛ روح یک شهر است که برای چند روز خود را از طریق سینما روایت میکند. هر جشنواره نفسِ فرهنگ، تاریخ، معماری، حافظه و مردم همان شهر را با خودش حمل میکند و به جهان انتقال میدهد. به همین دلیل هیچ دو جشنوارهای شبیه هم نیستند. سفر به یک جشنواره، فقط سفر برای دیدن چند فیلم نیست؛ سفر به دل جامعهای است که تصمیم گرفته سینما را بخشی از هویتِ خودش بداند.
شاید بزرگترین تأثیرِ یک جشنواره، حتی روی پرده سینما اتفاق نیفتد. ما معمولاً جشنواره را با فیلمهایش میسنجیم؛ با فهرست آثار، ستارهها، فرش قرمز، نشستهای خبری و برندگان. اما جشنواره فقط اکران نیست. جشنواره بر هتلها، رستورانها، رانندههای تاکسی، کافهها، دانشجوها، داوطلبها، فروشگاهها، خیابانها و حتی تخیلِ کودکی که در آن شهر بزرگ میشود تأثیر میگذارد. برای چند روز، یک شهر کوچک میتواند مرکز گفتوگوی جهان شود. هزاران انسان از فرهنگهای مختلف وارد آن میشوند، قدم میزنند، بحث میکنند، مینویسند، فیلم میبینند و تصویری از آن شهر را با خود به سراسر جهان میبرند. جشنواره، شاید یکی از هوشمندانهترین شکلهای معرفی یک شهر باشد؛ نه با شعار، بلکه با تجربهای که در ذهن آدمها باقی میماند.
بیش از بیست سال پزشکِ اورژانس بودم. لوکیشن تقریباً همیشه ثابت بود؛ راهروهای سفید بیمارستان، نور سرد فلورسنت، اتاقهای احیا، آمبولانسهایی که یکی پس از دیگری میرسیدند و آدمهایی که میان امید و اضطراب، منتظر خبری از عزیزانشان بودند. بیماران تغییر میکردند، اما بسیاری از روایتها، تشخیصها و درمانها بارها تکرار میشدند. با این حال، هیچکس از من نمیپرسید چگونه میتوانی سالها هر روز در همان راهروها قدم بزنی و از کاری که میکنی، خسته نشوی. امروز اما، وقتی از سفرهایم به جشنوارههای سینمایی میگویم، گاهی این سؤال را میشنوم: «چطور میشود این همه جشنواره رفت و این همه فیلم دید؟» هر بار در دلم لبخندی میزنم. نه از سرِ قضاوت، بلکه چون احساس میکنم هنوز جشنواره را فقط با تعداد فیلمهایش میشناسیم. اگر قرار بود جشنواره فقط دیدن چند فیلم باشد، شاید این سؤال کاملاً منطقی بود. اما برای من، هر جشنواره تجربهی یک فرهنگ است؛ تجربهی جامعهای که تصمیم گرفته برای هنر، گفتوگو و حافظه فرهنگی خود ارزش قائل شود.
برای من، پزشکی و فرهنگ رقیب یکدیگر نیستند. یکی از جسم انسان مراقبت میکند و دیگری از حافظه، گفتوگو و روح یک جامعه. هر دو برای ادامه زندگی ضروریاند، فقط جنسِ تأثیرشان متفاوت است. در اورژانس، نتیجهی بسیاری از تصمیمها فوری و قابل اندازهگیری است؛ درد کمتر میشود، جانی نجات پیدا میکند یا خطری برطرف میشود. اما در فرهنگ، اثرها گاهی آرام، دیرپا و پنهاناند. ممکن است یک گفتوگو، یک فیلم، یک دوستی یا یک برخورد کوتاه، سالها بعد مسیر فکری یا حرفهای انسانی را تغییر دهد.
چند شب پیش با یکی از منتقدانِ سینما صحبت میکردم. میگفت اهمیت نقد در این است که فیلم را وارد تاریخ میکند؛ فیلم دیده میشود، دربارهاش نوشته میشود و آن نوشته بخشی از حافظهی سینما میشود. با او موافقم، اما احساس میکنم این فقط نیمی از داستان جشنواره است. نیم دیگر، بیرون از سالن اتفاق میافتد؛ در صفهای انتظار، در دفترهای پرس، در کافههای کوچک شهر، در راه رفتن از یک سالن به سالن دیگر و در گفتوگوهای بیبرنامهای که گاهی مهمتر از نشستهای رسمیاند. شاید سینما روی پرده آغاز شود، اما زندگی واقعیِ آن، میان آدمهایی ادامه پیدا میکند که بعد از پایان فیلم هنوز درباره آن با یکدیگر بده بستانِ کلامی دارند.
در بسیاری از کشورها، جشنواره فقط یک رویداد هنری نیست؛ نوعی سرمایهگذاریِ بلندمدت فرهنگی است. یک شهر ممکن است با کارخانه ساخته شود، اما با فرهنگ به یاد آورده میشود. جشنوارهها به شهرها هویت میدهند، اقتصاد محلی را به حرکت درمیآورند، به نسل جوان افق میدهند، امکان ملاقات میان دانشجویان، منتقدان، فیلمسازان و پژوهشگران را فراهم میکنند و به مردم شهر یادآوری میکنند که محلِ زندگیشان میتواند برای چند روز مرکزِ گفتوگوی جهان باشد. ما معمولاً میپرسیم کدام فیلم خوب بود یا کدام جایزه عادلانه بود، اما کمتر از خود میپرسیم حضور یک جشنواره با یک شهر چه میکند.

شاید ما هنوز فرهنگ جشنواره رفتن و جشنواره ساختن را به اندازه کافی جدی نگرفتهایم. جشنواره رفتن، اگر آگاهانه باشد، فقط مصرف فرهنگی نیست؛ نوعی آموزش است، نوعی حضور در جهان. انسان در هر جشنواره، با جامعهای روبهرو میشود که برای فیلم، نقد، ترجمه، گفتوگو، برنامهریزی و حافظهی جمعی فضا میسازد. در هر سفرِ جشنوارهای، انگار با یک پرسش تازه روبهرو میشوی: «این شهر چگونه سینما را زندگی میکند؟ این جامعه چگونه هنر را وارد زندگی روزمره خود کرده است؟»
گاهی گفته میشود جشنوارهها تحت تأثیرِ روابط، سیاست یا سلیقههای محدود قرار میگیرند. شاید هیچ نهادِ انسانی کاملاً از این چالشها دور نباشد. اما اگر فقط از این زاویه به جشنوارهها نگاه کنیم، بخش بزرگی از حقیقت را از دست میدهیم. تأثیرِ یک جشنواره فقط در فهرستِ انتخابها نیست؛ در این است که شهری را زنده میکند، آدمها را به هم نزدیک میکند، گفتوگو میسازد و فرهنگی را از نقطهای از جهان به نقطهای دیگر منتقل میکند.
فرهنگ فقط میراث گذشته نیست؛ مسئولیت امروز نیز هست. فرهنگ فقط چیزی نیست که هزاران سال پیش ساخته شده و ما امروز به آن افتخار کنیم. فرهنگ، چیزی است که امروز تصمیم میگیریم بسازیم تا آیندگان بتوانند به آن بازگردند. کارلووی واری برای من یادآور همین حقیقت است؛ اینکه یک تصمیم فرهنگی، اگر با تداوم همراه باشد، میتواند نزدیک به هشتاد سال بعد، هنوز در زندگیِ یک شهر نفس بکشد.
در روزهای آینده، درباره فیلمها خواهم نوشت؛ درباره نشستهای خبری، کارگردانها، بازیگران و تجربههای سینمایی. اما احساس میکنم امسال بیش از همیشه دلم میخواهد درباره خود جشنواره نیز بنویسم؛ درباره شهری که برای چند روز خانهی هزاران انسان از فرهنگهای مختلف میشود، درباره داوطلبهایی که با لبخند بخشی از هویت شهرشان را به جهان معرفی میکنند، درباره کافههایی که گفتوگوها در آنها ادامه پیدا میکند و درباره دفترهای پرس که فقط محل دریافت اطلاعات نیستند، بلکه مکانهاییاند که آدمها در آن یکدیگر، فیلمها، فرهنگها و گاهی حتی مسیرِ تازهای از زندگی خود را کشف میکنند.

شاید اگر روزی از من بپرسند مهمترین چیزی که از جشنوارههای سینمایی با خود به خانه آوردهام چه بوده است، پاسخ من نام یک فیلم یا یک جایزه نباشد. خواهم گفت: «آدمها و فیلمها دلیل سفر ما به جشنواره هستند، اما آدمها دلیلِ بازگشت ما. هر جشنواره، روح شهری را که در آن متولد شده بر دوش میکشد و آن را به جهان منتقل میکند. به همین دلیل است که هر بار از یک جشنواره بازمیگردم، احساس نمیکنم فقط چند فیلم دیدهام؛ احساس میکنم بخشی از روح یک جامعه را با خود به خانه آوردهام.» و حالا، در مسیر کارلووی واری، بیش از آنکه به فیلمهایی فکر کنم که قرار است ببینم، به این فکر میکنم که یک شهر چگونه نزدیک به هشتاد سال با سینما زندگی کرده است.
شاید جامعه فقط به بیمارستان، جاده و کارخانه نیاز نداشته باشد؛ شاید به جشنوارههای سینمایی نیز نیاز داشته باشد. چون انسان فقط برای زنده ماندن زندگی نمیکند. انسان برای معنا، برای حافظه، برای زیبایی و برای رابطه نیز زندگی میکند. جشنوارههای سینمایی به ما یادآوری میکنند که فرهنگ فقط در کتابهای تاریخ یا موزهها زندگی نمیکند؛ فرهنگ هر بار که انسانها در تاریکیِ یک سالن کنار هم مینشینند، جهان را از چشمِ دیگری میبینند و پس از روشن شدن چراغها هنوز درباره آن جهان با یکدیگر گفتوگو میکنند و دوباره متولد میشوند…

