Skip to main content

گاهی فوتبال دیگر یک تورنمنتِ داخلی یا جهانی نیست. گاهی این نبردِ نود دقیقه‌ای، به اندازه‌ی یک رُمانِ عاشقانه در ذهن انسان باقی می‌ماند. گاهی حذف شدن، بیش از قهرمانی به یاد سپرده می‌شود. وداع تیم ملی ایران با جام جهانی، از همان لحظه‌هایی بود که دیگر نمی‌توان آن را تنها با زبانِ ورزش توضیح داد. این وداع، بیش از آنکه شبیه پایانِ یک مسابقه باشد، به پایانِ یک داستانِ عاشقانه شباهت داشت؛ داستانی که قهرمانانش صحنه را ترک می‌کنند، اما عشقشان در دلِ تماشاگران باقی می‌ماند.

در هفته‌های گذشته، بیش از هر چیز، نسل جوانِ ایرانیانِ مقیم آمریکا توجهم را جلب کرد؛ دختران و پسرانی که بسیاری از آنان هرگز ایران را ندیده‌اند. ایران برای آنان، نه خیابان‌های تهران است، نه میدان نقش جهان در اصفهان، نه کوه‌های البرز و نه ساحل‌های خزر. ایران تا پیش از این، بیشتر در خاطراتِ پدر و مادر، در شعرهای فروغ و حافظ، در موسیقی، سفره هفت‌سین و قصه‌های خانوادگی زندگی می‌کرد.

اما این جام جهانی، ایران را برای آنان به تجربه‌ای زنده تبدیل کرد. برای نخستین بار، وطن را نه در کتاب‌ها، بلکه در چهره‌ی بازیکنانی دیدند که با غرور سرودِ ملی را می‌خواندند، در دویدن‌های بی‌امانشان، در امیدی که تا آخرین ثانیه از دست نمی‌دادند و در اشک‌هایی که پس از پایانِ مسابقه، بر گونه‌های‌شان جاری شد. در لس‌آنجلس، اورنج کانتی، سن‌دیگو و شهرهای دیگرِ آمریکا، جوانانی را دیدم که شاید فارسی را با لهجه‌ای آمریکایی صحبت می‌کردند، اما هنگامِ زدنِ گُلِ ایران، بی‌اختیار یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند، پرچم ایران را بر دوش می‌کشیدند و فریاد می‌زدند. برای بسیاری از آنان، نخستین بار بود که با عشقِ بسیار پرچم ایران را در دستان‌شان می‌چرخاندند انگار داشتند عضوی از خانواده‌ی بزرگ‌‌شان، مادرِ زخم خورده‌شان را گرم در آغوش گرفته اند.

آن‌ها در طولُ این مسابقات، تنها طرفدارِ یک تیم نبودند؛ در حقیقت، آرام‌آرام عاشق کشوری شده بودند که هنوز فرصت دیدنش را هم پیدا نکرده‌اند. این شاید بزرگ‌ترین معجزه‌ی فوتبال باشد؛ این‌که می‌تواند میان انسان و سرزمینی که هرگز ندیده، پلی از احساس بسازد. پلی که نه سیاست قادر به ساختنش است، نه رسانه‌ها و نه حتی سال‌ها سخنرانی و شعار.

تیم ملی ایران، در این جام، فقط نماینده‌ی یازده بازیکن نبود. نماینده‌ی حافظه، هویت و آرزوی میلیون‌ها ایرانی در سراسر جهان بود. هر پیروزی، شادی مشترکی می‌آفرید و هر لحظه مقاومت، غروری مشترک را زنده می‌کرد. حتی کسانی که سال‌ها از ایران دور بوده‌اند یا هرگز آن را ندیده‌اند، ناگهان احساس می‌کردند بخشی از وجودشان در آن مستطیل سبز می‌دود. وقتی سوت پایان به صدا درآمد و رؤیای ادامه راه به پایان رسید، سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفت. در آن سکوت، اشک‌های بسیاری جاری شد؛ اشک‌هایی که تنها برای حذف یک تیم فوتبال نبود. آن جوانان احساس می‌کردند چیزی را از دست داده‌اند که تازه آن را پیدا کرده بودند؛ رابطه‌ای عمیق با هویتی که تا چند هفته پیش، بیشتر یک واژه بود تا یک احساس.

سینما، بارها چنین وداع‌هایی را روایت کرده است؛ وداع‌هایی که پایان عشق نیستند، بلکه آغاز جاودانگی آن می‌شوند. در فیلم «کازابلانکا»، ریک و السا از یکدیگر جدا می‌شوند، اما هیچ تماشاگری احساس نمی‌کند عشقشان به پایان رسیده است. برعکس، درست از لحظه‌ی جدایی است که عشق آنان به خاطره‌ای ماندگار تبدیل می‌شود.

در فیلمِ «سینما پارادیزو»، سالواتوره زادگاهش را ترک می‌کند، اما هر چه بیشتر از آن دور می‌شود، عشقش به آن شهر کوچک عمیق‌تر می‌شود. گاهی فاصله، عشق را از بین نمی‌برد؛ آن را خالص‌تر می‌کند.

و شاید نزدیک‌ترین تصویر به این وداع، پایان باشکوه فیلم «پل‌های مدیسن کانتی» باشد. فرانچسکا و رابرت، با آنکه می‌دانند عشقِ میانشان واقعی است، ناچار از هم جدا می‌شوند. فرانچسکا از پشت شیشه‌ی باران‌خورده‌ی اتومبیل، مردی را نگاه می‌کند که آرام دور می‌شود. دستش تا آستانه‌ی باز کردنِ در می‌رود، اما بازنمی‌شود. آن عشق، هرگز به وصال نمی‌رسد، اما درست به همین دلیل، تا پایان عمر در قلب او زنده می‌ماند. وداع تیم ملی ایران نیز چنین حسی داشت. بازیکنان زمین را ترک کردند، اما چیزی در دل میلیون‌ها ایرانی باقی گذاشتند؛ به‌ویژه در دلِ همان نسل جوانی که شاید هنوز گذرنامه‌ی ایرانی هم نداشته باشد، اما حالا قلبش برای ایران می‌تپد.

شاید بزرگ‌ترین دستاوردِ این تیم، نه امتیازهای جدول بود و نه جایگاهی که به دست آورد، بلکه نسلی بود که دوباره با مفهوم ایران آشتی کرد؛ نسلی که فهمید وطن فقط جایی نیست که در آن به دنیا آمده‌ای، بلکه جایی است که نامش می‌تواند اشکت را جاری کند. شاید سال‌ها بعد، وقتی این جوانان برای نخستین بار هواپیمایشان بر باند فرودگاه تهران بنشیند، احساس نکنند به کشوری غریبه آمده‌اند. شاید با خود بگویند: «ما اینجا را از قبل می‌شناختیم…»