از لندن تا شیراز؛ جستوجوی حقیقت در جهان هیچکاک
آلفرد هیچکاک هرگز به ایران سفر نکرد. نه تصویری از او در خیابانهای تهران وجود دارد، نه گزارشی از حضورش در شیراز و اصفهان و نه حتی نشانهای که ثابت کند روزی بخشی از زندگی خود را صرف مطالعه مستقیم ادبیاتِ فارسی کرده باشد. او مردی انگلیسی بود که در واپسین سالهای قرن نوزدهم در لندن متولد شد، در فضایی کاتولیک رشد کرد و بعدها به یکی از مشهورترین فیلمسازانِ تاریخ هالیوود تبدیل شد. با این همه، هر بار که پس از سالها تماشای سینما به آثارِ او بازمیگردم، بیش از پیش احساس میکنم میان جهان او و جهان ادبیات و فلسفهی ایران رشتهای پنهان وجود دارد. رشتهای که نه از مسیر تأثیر مستقیم، بلکه از راه دغدغههای مشترک انسانی شکل گرفته است. بیشتر کتابهایی که درباره هیچکاک نوشته شدهاند، بر تکنیکهای سینمایی او تمرکز دارند. از حرکتِ دوربین و تدوین گرفته تا مفهومِ تعلیق و شیوه روایت. این کتاب نیز نمیتواند از اهمیتِ آن دستاوردها چشمپوشی کند، اما هدف آن، چیز دیگری است.
پرسش اصلی این است: «چرا بسیاری از دغدغههای هیچکاک برای یک مخاطبِ ایرانی آشنا به نظر میرسند؟» چرا هنگامی که سرنوشت شخصیتهای او را دنبال میکنیم، گاه احساس میکنیم در حالِ خواندنِ روایتی مدرن از همان پرسشهایی هستیم که قرنها پیش فردوسی، حافظ، خیام یا مولوی درباره آنها سخن گفتهاند؟ پاسخ شاید در این نکته نهفته باشد که هیچکاک بیش از آنکه فیلمسازِ جنایت باشد، فیلمسازِ اضطرابِ وجودی است.
منتقدان غربی سالها او را «استاد تعلیق» نامیدند. عنوانی درست اما ناکافی. زیرا تعلیق در آثار او هدف نیست؛ ابزار است. پشتِ هر تعقیب و گریز، پشت هر قتل و پشتِ هر راز، پرسشی عمیقتر پنهان شده است. انسان کیست؟ تا چه اندازه خود را میشناسد؟ آیا حقیقت همان چیزی است که میبیند؟ و آیا بر سرنوشت خویش تسلط دارد؟ اینها پرسشهایی هستند که هزار سال پیش نیز در فرهنگ ایرانی مطرح بودهاند. در شاهنامه فردوسی، قهرمانانِ بزرگ اغلب قربانیِ چیزی فراتر از اراده خود میشوند. رستم نمیداند جوانی که مقابلش ایستاده پسر اوست. سیاوش نمیداند پاکیاش به جای نجات، او را به سوی مرگ خواهد برد. اسفندیار نمیداند مأموریتی که برای اثبات وفاداریاش پذیرفته، به پایان زندگی او منجر خواهد شد. همه آنان تصور میکنند اختیار زندگی خود را در دست دارند، اما سرنوشت نقشه دیگری برایشان کشیده است. در جهانِ هیچکاک نیز بارها با همین الگو روبهرو میشویم. راجر تورنهیل در «شمال از شمال غربی» تنها یک مدیر تبلیغاتی است. او نه جاسوس است و نه قهرمان. اما یک اشتباه هویتی کافی است تا زندگیاش به کابوسی بیپایان تبدیل شود. او هیچ تصمیمی برای ورود به آن ماجرا نگرفته است. سرنوشت او را انتخاب کرده است.
همین نگاه است که هیچکاک را به بسیاری از متفکران ایرانی نزدیک میکند. در ادبیات کلاسیکِ ما، انسان هرگز فرمانروای مطلق زندگی خود نیست. او میانِ اختیار و تقدیر گرفتار است. نه کاملاً آزاد است و نه کاملاً محکوم. این کشمکش را در آثار خیام نیز میبینیم. خیام بارها از انسان سخن میگوید که در جهانی ناشناخته رها شده است؛ جهانی که قوانینش را نمیشناسد و مقصد نهاییاش را نمیداند. شخصیتهای هیچکاک نیز اغلب در چنین وضعیتی قرار دارند. آنها تنها بخشی از حقیقت را میبینند. بخشی دیگر در تاریکی پنهان است. و همین تاریکی سرچشمه اضطراب میشود. شاید به همین دلیل است که فیلمهای او هنوز پس از دههها زندهاند. زیرا درباره تکنولوژی یا سیاست روزگار خود نیستند. درباره وضعیت همیشگی انساناند. درباره موجودی که میان دانستن و ندانستن، میان یقین و تردید، میان آزادی و تقدیر زندگی میکند.
در این میان، یکی از خاطراتی که همیشه مرا به فکر فرو میبرد، گفتوگویی است که سالها پیش با دوست و استاد فقیدم فرخ غفاری داشتم. غفاری که از پیشگامانِ فرهنگ سینمایی ایران بود، روزی در بحثی درباره هیچکاک به فیلم «دردسر هری» اشاره کرد. او معتقد بود که ساختار روایی این فیلم شباهتی چشمگیر به یکی از حکایتهای هزار و یک شب دارد؛ داستانی که آن را «قصه فوزی» مینامید.

دردسر هری
به گفته او، ماجرای جسدی که پیوسته از مکانی به مکان دیگر منتقل میشود و هر بار دردسر تازهای میآفریند، یادآور همان الگوی روایی شرقی است که قرنها پیش در قصههای هزار و یک شب وجود داشت. من امروز نمیتوانم این ادعا را به عنوان یک حقیقت قطعی تاریخی مطرح کنم. نمیدانیم هیچکاک آن داستان را خوانده بود یا نه. اما اهمیت سخنِ فرخ غفاری در خودِ شباهت نهفته بود. او میخواست نشان دهد که میان سنت قصهگویی شرق و برخی آثار بزرگ غربی، گاه پیوندهایی نامرئی وجود دارد. و هرچه بیشتر درباره این موضوع فکر کردم، بیشتر احساس کردم که حق با اوست. زیرا قصههای بزرگ معمولاً فراتر از مرزهای جغرافیایی حرکت میکنند. آنها از فرهنگی به فرهنگ دیگر سفر میکنند و در هر سرزمین، لباسی تازه بر تن میکنند.
شاید هیچکاک هرگز از «هزار و یک شب» اقتباسِ مستقیمی نکرده باشد، اما روحِ برخی از آن روایتها را میتوان در جهان او احساس کرد. جهانی که در آن سوءتفاهمهای کوچک به فجایع بزرگ منجر میشوند. جهانی که در آن انسانها تصور میکنند همه چیز را میدانند، در حالی که تنها سایههایی از حقیقت را میبینند. و این همان نقطهای است که ما را از لندنِ هیچکاک به شیرازِ حافظ و نیشابورِ خیام میرساند.
(متن بالا مقدمه کتابیست که درباه هیچکاک در دست نوشتن دارم . حسن تهرانی)

