گاهی هیولا در تاریکیِ یک قلعهی متروک پنهان میشود؛ پشت دری قفلشده، در اتاقی که سالها کسی جرئت ورود به آن را نداشته است. گاهی در یک آزمایشگاه و زمانی که انسان در غرورِ علمیاش غوطهور شده و خیال کرده میتواند مرزهای آفرینش را پشت سر بگذارد، متولد میشود. اما انسانِ مدرن، برخلافِ آنچه تصور میکند، هیولا را در میانهی این نبرد؛ فقط از جایی به جای دیگر منتقل کرده است! هیولای امروز، لزوماً شاخ و چنگال ندارد. گاهی کتِ سفید میپوشد، پروندهای تنظیم میکند، فرمی پر میکند و با زبانی نرم، دربارهی مصلحتِ انسانها تصمیم میگیرد.
شاید به همین دلیل است که سریالِ «ترور: شیطانِ نقرهای پوش» The Terror: Devil in Silver که براساسِ رمانی نوشتهی “ویکتور لاوال”، بیش از آنکه صرفاً یک اثرِ ترسناک باشد، بازگشت دوبارهی همان سنت قدیمی، در ادبیات و هنر است: «سنتِ رودررویی ما با جهانی که دیگر برایمان قابل اعتماد نیست.»
فصل سومِ این مجموعه، مسیری کاملا متفاوت نسبت به فصل اولِ آن دارد. در فصلِ اول، انسان در برابرِ طبیعتِ بیرحم قرار گرفته بود؛ سرمای قطب، انزوا و ناشناختهای که از بیرون، به او حمله میکرد. اما در فصل سوم، ترس از بیرون نمیآید؛ بلکه درونِ یک ساختارِ انسانی شکل میگیرد. این ترس در محیطی بروز میکند که قرار است محلُ درمان باشد، اما آرامآرام به مکانی تبدیل میشود که در آن، مرزِ میانِ مراقبت و کنترل، درمان و سرکوب، حقیقت و توهم از بین میرود. در مرکز این جهان، “پیپر” با بازیِ “دن استیونز”، شخصیتی است که شاید بتوان او را یکی از نمونههای دقیقِ «قهرمانِ گوتیکِ معاصر» دانست. مردی که نه برای کشفِ یک رازِ خانوادگی، به عمارتی نفرینشده وارد شده، نه برای شکست دادنِ موجودی بیرونی بهمبارزه برخاسته است. نبرد اصلی او بسیار پیچیدهتر است: «او باید از حقیقتِ خودش دفاع کند.»

در همین نقطه است که نقش “دن استیونز” اهمیت پیدا میکند. زیرا “پیپر” فقط یکی از شخصیتهایی نیست که در یک سریال حضور دارد؛ او ادامهی مسیری است که خودِ “دن استیونز” در طول سالهای بازیگریاش تجربه کرده است؛ تحولِ مردی که زمانی نمادِ اعتماد و ثبات بود، به شخصیتی که دیگر حتی نمیداند آیا جهانِ اطرافش او را میبیند یا نه؟ ما با مرورِ تغییرِ این شخصیت، از متیو کراولی تا پیپر، شاهدِ فروپاشیِ تصویری ذهنی هستیم. برای آشنایی با معنایِ حضورِ دن استیونز در این سریال، باید از جایی آغاز کنیم که در نگاهِ اول، شاید هیچ ارتباطی با این فضای تاریک ندارد: او در «دانتون ابی» شخصیتی است متعلق به جهانی که داشت آرامآرام از بین میرفت؛ جهانی که هنوز به مفاهیمی مانند شرافت، جایگاهِ اجتماعی، خانواده و امکانِ اصلاح، باور داشت. او نمایندهی نوعی انسان بود که میتوانست میان گذشته و آینده پلی بسازد؛ کسی که سنت را میشناخت، اما اسیر آن نبود.
دن استیونز در آن نقشِ محبوب و ماندگار، از آن دسته بازیگرانی بود که حضورش پیش از آنکه چیزی بگویند، معنا تولید میکرد. آرامشِ چهره، نگاه مطمئن و نوعی آسیبپذیریِ پنهان، باعث میشد مخاطب ناخودآگاه به او اعتماد کند. این نکته مهم است؛ چون بعدها همین اعتماد تبدیل به ابزار اصلی بازی او میشد. بسیاری از بازیگران تلاش میکنند از تصویرِ اولیهی خود فرار کنند. دن استیونز اما مسیر جالبتری را طی کرد: او همان تصویر را برداشت و آرامآرام آن را ترک داد. انگار پرسید: پشت این چهرهی قابل اعتماد چه چیزی پنهان است؟ در «مهمان»، مردی که ظاهرش آرام و کنترلشده است، تبدیل به نیرویی تهدیدآمیز میشود. در «لژیون» او واردِ جهانی میشود که در آن، هویت، حافظه و واقعیت دائماً مورد پرسش قرار میگیرند. در «حواری یا رسولان Apostrl» او نقشِ مردی را بازی میکند که واردِ جهانی بسته میشود؛ جهانی که پشت ظاهرِ منظم و آیینیاش، خشونتی پنهان موج میزند. و حالا در هیولای نقرهپوش این مسیر به نقطهای میرسد که شاید از همهی آنها انسانیتر است.
پیپر در این سریال، نه یک قهرمانِ شکستناپذیر است و نه شخصیتی اسرارآمیز که مخاطب را شیفتهی خودش کند. او مردی خسته است؛ مردی که آسیب دیده، خشم دارد، ضعف دارد و گاهی خودش هم نمیداند باید به کدام بخش وجودش اعتماد کند.
این همان جایی است که دن استیونز، از یک انتخاب برای بازیگریِ این نقش فراتر میرود. و پیپر تبدیل به بخشی از معنای اثر میشود. زیرا ما او را فقط به خاطرِ خودش نمیبینیم؛ بخشی از نگاه ما به او، از تاریخچهی سیمای سینمایی دن استیونز میآید. ما همانطور که زمانی به “ماتیو کراولی” اعتماد کرده بودیم، حالا میخواهیم پیپر را باور کنیم. اما سریال دائماً این اعتماد را متزلزل میکند. و شاید بزرگترین ترس همین باشد: نه اینکه یک دیوانه وارد جهان ما شود؛ بلکه اینکه بفهمیم شاید جهان از ابتدا تصمیم گرفته بود او را دیوانه تصور کند.
قهرمان گوتیک؛ از قربانی قلعه تا زندانی سیستم.
در ادبیاتِ گوتیک، قهرمان معمولاً کسی است که با حقیقتی روبهرو میشود که دیگران حاضر به دیدنش نیستند. او اغلب تنهاست. دیگران به او شک میکنند. و چیزی که او تجربه میکند، برای جهان اطرافش پذیرفتنی نیست. در «جین ایر» ساختهی فرانکو زفیرلی، فضای “تورنفیلد” فقط یک خانه نیست؛ محلی است که رازهای سرکوبشدهی یک نظام اجتماعی در آن پنهان شدهاند. در «فرانکشتین» هیولا فقط موجودی ساختهشده از بدنِ مردگان نیست؛ بازتابِ شکستِ انسان در پذیرشِ مسئولیتِ آفرینش خویش است. اما آنچه در «ترور: هیولای نقرهپوش» انجام میدهد، انتقال این سنت به جهان امروز است.
در گذشته، قهرمانِ گوتیک واردِ قلعه میشد. امروز وارد سیستم میشود. آن قلعهی قدیمی با دیوارهای نفوذناپذیر و راهروهای تاریک، جای خود را به ساختمانی داده است که شاید روشن، تمیز و قانونی به نظر برسد. اما همین نظم میتواند ترسناکتر باشد؛ زیرا قلعه از ابتدا، دشمن را آشکار میکرد، اما سیستمِ مدرن اغلب با وعدهی کمک واردِ زندگیِ انسان میشود. آسایشگاه در این سریال فقط یک مکان نیست. یک استعاره است. جایی است که در آن پرسشهایی بنیادی مطرح میشود: «چه کسی حق دارد دربارهی انسان قضاوت کند؟ چه کسی تعیین میکند یک تجربه واقعی است و یک تجربه، توهم؟ چه کسی تصمیم میگیرد یک انسان نیازمندِ کمک است یا تهدیدی برای دیگران؟»
و اینجا این سریال به سنتِ فیلمِ «پرواز بر فراز آشیانهی فاخته»، نزدیک میشود. شباهت این دو اثر در داستان نیست؛ در نگاه آنها به قدرت است. در اثر کِن کیسی، بیمارستانِ روانی تبدیل میشود به مکانی که در آن «نظم» میتواند به ابزاری برای خاموش کردن فردیت شود. مسئله فقط بیماری نیست؛ مسئله این است که چه کسی زبانِ تعریف انسان را در اختیار دارد. در هیولای نقرهپوش نیز ترس اصلی این نیست که پیپر واقعاً دیوانه است یا نه. ترس اصلی این است که اگر یک سیستم قدرتمند تصمیم بگیرد تو دیوانهای، چه زمانی خودت هم به این نتیجه میرسی؟
از اپوستل تا این سریال؛ دن استیونز و جهانهای بسته شباهتی که میانِ این دو اثر احساس میشود، بیشتر از یک شباهتِ ظاهری است. هر دوی این آثار از یک ریشهی مشترک تغذیه میکنند: «داستانِ انسانی که واردِ جهانی بسته میشود؛ جهانی که قوانینِ خودش را ساخته و حقیقت را در انحصارُ خود میداند.» در Apostle تامِس وارد جزیرهای میشود که فرقههای عجیبی در آن زندگی میکنند. آنها باور دارند حقیقت را یافتهاند و همین باور، به آنان اجازه میدهد خشونتشان را توجیه کنند. در این سریال پیپر واردِ نهادی میشود که حقیقت را از مسیرِ دیگری تعریف میکند: نه از طریق ایمان، بلکه از طریق پرونده و قدرت اداری. اما نتیجه مشابه است. وقتی یک ساختار خودش را صاحب حقیقت مطلق بداند، انسان تبدیل به چیزی میشود که باید اصلاح شود، کنترل شود یا حذف شود!

در Apostle هیولا در دل ایمانِ افراطی شکل میگیرد و در Devil in Silver در دلِ عقلانیتِ بیرحم. و این شاید یکی از جذابترین وجوه انتخاب دن استیونز برای چنین نقشهایی باشد. او بارها شخصیتهایی را بازی کرده که در مرزِ میانِ انسان و هیولا ایستادهاند و جذابیتِ آنها دقیقاً در این است که این مرز هرگز کاملاً روشن نیست.
سخن پایانی دربارهی فصل سوم سریال ترور در این نیست که سریال دارد داستانِ یک موجود ترسناک را تعریف میکند. اگر فقط چنین باشد، پس از مدتی فراموش میشود. قدرت آن در این است که وحشت را به پرسشی دربارهی انسان تبدیل میکند. ما هنوز از هیولاها میترسیم، اما شاید ترسناکتر از هیولا، جهانی باشد که میتواند انسان را بدون کشتن، از خودش جدا کند. دن استیونز با نقشPepper یکی از جالبترین تغییر مسیرهای حرفهای خودش را کامل میکند. مردی که زمانی نمادِ اعتماد و ثبات بود و جامعه به او اعتبار میداد، حالا نقش انسانی را بازی میکند که جامعه اعتبارش را سلب میکند و بزرگترین مبارزهاش این است که ثابت کند هنوز صاحبِ داستانِ خودش است. شاید به همین دلیل است کهDevil in Silver را میتوان ادامهی سنتِ گوتیک دانست. گوتیک قدیم دربارهی رازهایی بود که در قلعهها پنهان میشدند. گوتیک امروز دربارهی رازهایی است که در پروندهها، نهادها و ساختارهای به ظاهر منطقی پنهان شدهاند. قلعههای قدیمی تاریک بودند؛ اما دستکم میشد تاریکیشان را دید. وحشت در عصر ما گویی در جایی است که همه چیز روشن است، همه چیز مرتب است و همه چیز قانونی به نظر میرسد. با این حال، انسانی در میان آن دیوارهای سفید ایستاده و فقط یک سؤال دارد: «اگر جهانی که در آن زندگی میکنم، روایت مرا از خودم انکار کند، چه چیزی از من باقی میماند؟»

