در سالنِ سینما کنار پدرم نشستهام، چشمهای ما به پرده دوخته شده و منتظرِ شروعِ فیلم هستیم. چراغها خاموش میشود. هوا گرم است اما کولر سینما با صدایِ ملایمش، علامت میدهد که انگار روشن است. خودمان را روی پرده میبینم. به چشمهای بابا نگاه میکنم که زل زده به پرده. دوستم دارد پیامک میدهد، نوشته است: در میدان نقش جهان اصفهان هستم، به دنبال پارچهی قلمکار!
کولر روشن است. باد میخواهد ما را با خود ببرد. چند روز پیش توی گوگل، آلپ سوئیس را سرچ کرده بودم. در سینما از بابا که چشمهایش سنگین شده میپرسم: «خوابت نمیاد؟»
میگوید: «چه پیشنهاد خوبی!»
بادِ کولر ما را به آلپ سوئیس میبرد. در اتاق شماره ۴۶ هتل مستقر میشویم. عمو حسین هم آنجاست. عمه بتول هم هست. عمه صدیقه هم هست. پسربچهی شش سالهای هم تکیه داده به ستون اتاق. مامان هم هست، دارد چای درست میکند. دارد برف میبارد. تلویزیون اتاق روشن است و فیلم «درخشش» را نشان میدهد. صاحب هتل در میزند و میگوید: «مُردگانِ عزیز! چیزی لازم ندارید؟»
حدس میزنم پارچهی قلمکار الان توی صندوقِ عقبِ ماشینِ دوستم گرمش شده. بنان در ماشین میخواند: “چنان در قید مهرت پایبندم.”
بابا کنارم روی صندلیِ اتاق ۴۹ هتل خوابیده. پردهی همرنگِ برف هم مستِ خواب است. روی تاقچه چند کتاب است. آینه است. ماهوتپاککن است. شیشهی کوچکِ روغن بادام است. پای راستِ بابا درد میکند. همیشه روغن میمالیم و میگوییم الان خوب میشود. ولی نمیشود. کولر روشن است. به خداحافظیها فکر میکنم. به سلام کردنها. چند بار خداحافظی کردم؟ چند بار سلام؟ چند بار سنگ زدم به دلِ آدمی دیگر؟ چند بار درخشش را دیدم و تاریک شدم؟
عمو میگوید: اینجا خوبه!
عمه کوچیکه میگوید: «صبحونهاش مفصله!»
عمه بزرگه آهی میکشد و میگوید: «وقتی دلمون میگیره میریم تو برف و خودمون رو پنهان میکنیم. میمونیم تا یخ بزنیم! بعدش میاییم کنار شومینه و چای میخوریم و هقهق میکنیم.»
مامان میگوید: «فقط اینجا غروبهاش بده!»
همه ساکت شدهایم، مامان میگوید: «بچههایی که توی ۱۸ دی کشته شدند هم تو اتاق بغلی هستند. یکیشون اسمش ارمیاست. هر روز دم غروب یه بشقاب شیرینی میاره برامون. وقتی زنده بود در شیرینیفروشی شیده کار میکرد.»
چند وقت پیش بابا که آلزایمر دارد در خانه لج کرده بود و میگفت: «قرصهام رو نمیخورم.»
یکی از رفقا را به عنوان پزشک جا زدم. رفیقم آمد. به بابا گفت: «اگه نخوری باید ببریمت بیمارستان.»
بابا گفت: «اگه قرصی داری که بخورم و ازین دنیا برم؛ بده میخورم!»
با عمو و عمهها و مامان عکس میگیریم. ارمیا میگوید: «اگه رفتین شیرینیِ شیده…» حرفش را میخورد.
برمیگردیم. بابا دستِ منِ شش ساله را گرفته، سوار هواپیما میشویم. ابرها به شتاب میروند سرِ کار. ابرها کارمندِ ادارهی آسمان هستند. در فرودگاهِ مهرآباد پیاده میشویم. بابا تاکسیِ زردرنگی را صدا میزند. سوار میشویم. راننده، عکس زنی با موهای بلوند، نصب کرده پایینِ آینهی جلو، و بنان گوش میکند.
در سلفچگان ناگهان میزند زیرِ گریه. پارک میکند. از ماشین پیاده میشود. عکس آن زن را هم با خودش میبرد. میرود به بیابانِ خالی از آهو. به صحرایِ بدونِ معشوق که زمین خیس نیست و زمان خیلی بلند نیست. بابا رانندگی بلد نیست. مینشنیم در ماشین. بنان است و بابا، و در انتظارِ گودویِ ساموئل بکت.
باران میبارد. منتظریم راننده برگردد. بابا سرش را میگذارد روی شیشه. آنجا هم خوابش برده. ماشینها به سرعت از کنار ما رد میشوند. دوستم از اصفهان رسیده به ما. کنار ما پارک کرده. پارچه قلمکار را انداخته روی ماشین که گرممان نشود.
حالا همهجا تاریک است. خُنک است. شاید هم یکی از اتاقهای همان هتل در آلپ سوئیس است. چراغها روشن میشود. بابا را صدا میزنم: «پاشو، فیلم تموم شد، بریم خونه…»
برف میبارد. درخششی هم در کار نیست. تاریک است همه جا و صحرا در جستوجوی معشوقِ گمشده است.

