Skip to main content

دیشب دوباره فیلمِ «توت‌فرنگی‌های وحشی» ساخته‌ی درخشان و ماندگارِ اینگمار برگمان را دیدم. برای لحظاتی، چشمانم را بستم، سکوت کردم و دلم خواست جای آن پیرمرد باشم که در پایان عمر، از میان خاطراتش عبور می‌کند. سفری که بیش از آنکه در جاده باشد، در روح او اتفاق می‌افتد. او کم‌کم به حقیقتی می‌رسد که شاید بسیاری از ما دیر یا زود با آن روبه‌رو می‌شویم: «این‌که بخش بزرگی از تلخی‌های زندگیِ ما، نه از شکست‌ها، بلکه از رابطه‌ی ما با آدم‌ها می‌آید. از عشق‌های ناتمام، حرف‌های ناگفته، غرور و فاصله‌هایی که آرام و بی‌صدا میان ما و اطرافیان‌مان، شکل می‌گیرند

این‌بار بعد از پایان فیلم، با خودم فکر کردم بخش بزرگی از خستگی ما در زندگی، حتما از کار نیست، از رابطه‌ها و باورهایمان است. ما از مسئولیت و روزمرگی حرف می‌زنیم، اما کم‌تر اعتراف می‌کنیم که بخش مهمی از فرسودگی‌مان از مواجهه‌ی مداوم و رودست خوردن از کسانی می‌آید که اعتمادمان را زخمی کرده اند. از سال‌ها اعتماد کردن و در ادامه، ناامید شدن. از سال‌ها توضیح دادن و فهمیده نشدن. از سال‌ها دوست داشتن و گاهی نادیده گرفته شدن.

هیچ‌کس با یک ضربه تغییر نمی‌کند. آنچه انسان را دگرگون می‌کند، زخم‌های کوچک و مکرری است که در طول سال‌ها جمع می‌شوند. زخم‌هایی که آن‌قدر آرام می‌آیند که متوجهشان نمی‌شویم، تا روزی که ناگهان می‌بینیم دیگر جهان را با چشم‌های گذشته نگاهمان نمی‌کند. امروز بیشتر از هر زمان دیگری این را فهمیدم. برای همین هربار دکمه‌ای پای را می‌زنم و فیلم آغاز می‌شود، احساس می‌کنم جلوی آینه‌ی نشسته‌ام و دارم خودم را می‌بینم و خاطراتم را مرور می‌کنم.

شک ندارم که بسیاری از رنج‌های ما از بدی آدم‌ها نمی‌آید. از این می‌آید که ما از انسان‌ها چیزی را انتظار داریم که خودِ انسان بودن اجازه‌ی آن را نمی‌دهد. از موجوداتی که سرشار از ترس، تردید و تناقض‌اند، انتظار قطعیت داریم. از کسانی که خودشان زخمی‌اند، انتظار داریم زخمی‌مان نکنند و وقتی واقعیت آشکار می‌شود، احساس می‌کنیم جهان به ما خیانت کرده است. «شاید بزرگسالی همین باشد؛ یاد می‌گیریم که تصوراتمان را دربارهٔ آدم‌ها آرام آرام، به خاک بسپاریم.» نه برای اینکه به آن‌ها بدبین شویم، بلکه برای اینکه آن‌ها را واقعی‌تر ببینیم.

در سکانسِ پایانیِ «توت فرنگی‌های وحشی»، پیرمرد را می‌بینیم که در رویایِ آخرش کنار آب نشسته است. پدر و مادرش، در دوردست‌ها هستند و آفتاب آرام روی آب افتاده است. نه عجله‌ای وجود دارد، نه توضیحی، نه دفاعی. هیچ حساب‌کشی‌ای در کار نیست.
فقط سکوت است.

امروز برای لحظه‌ای دلم خواست جای آن پیرمرد باشم. نه به‌خاطرِ سن و سالش. نه به خاطرِ پایان راه. فقط برای آن سکوتِ تکان‌دهنده و ویرانگرش. برای آن نقطه‌ای که دیگر نیازی به قضاوت کردن، توضیح دادن یا جنگیدن با واقعیتِ آدم‌ها نیست. نقطه‌ای که یاد می‌گیریم از کنارِ همه‌چیز گذشته‌ایم و فقط نشسته‌ایم و نگاه می‌کنیم.

شاید بلوغ، پیدا کردن پاسخ‌ها نباشد. شاید فقط لحظه‌ای باشد که دیگر «از انسان بودنِ انسان‌ها» تعجب نمی‌کنیم!