همیشه باور داشتهام که صدا، پیش از خاطره از راه میرسد. خیلی پیش از آنکه چهرهها وضوح پیدا کنند یا رنگها در جایِ خود بنشینند، پژواکی کمرنگ وارد میشود و آرام، در گوشهای از اتاق مینشیند. مثلِ زمزمهٔ یک پنکهٔ سقفی یا نوای آرامِ بسته شدنِ درِ یک استودیو، یا سرفهٔ خجالتیِ یک میکروفون، پیش از آنکه رضایت دهد سخن بگوئید!
داستان من اینگونه آغاز میشود؛ نه با یک انسان، بلکه با صدایی که میخواهد ببیند آیا جهان آمادهٔ شنیدن است یا نه؟ آن مرد، «مادان پراکاش» است؛ هم دورهای من در آن مدرسه، در رشتهی ضبطِ صدا. او یادگیری را به پول ترجیح داد؛ همان گونه که بعضیها بارانهای موسمی را به تابستان ترجیح میدهند؛ غیرمنطقی، عاشقانه، و با آگاهیِ کامل از اینکه خیس خواهند شد. دو پیشنهادِ شغلی، روی میزش قرار داشتند، مانند دو دوقلو با خلقوخوهایی متفاوت: «یکی وعدهٔ پول میداد؛ مرتب و به موقع، دیگری وعدهٔ دانش میداد؛ آهسته و سرسخت.» او دومی را انتخاب کرد. تاریخ، همچون یک صدابردارِ راضی، از گوشهای سر تکان داد و بیسروصدا دکمهٔ «ضبط» را فشرد.
برای ما، روزهای مؤسسه کمتر شبیه آموزش بود و بیشتر شبیه جشنوارهای که فراموش کرده بود به پایان برسد. نود دانشجو (بله، آن زمان کل تعداد دانشجویان همین تعداد بود) که با بحثها، گرسنگی، سیگار، غرور، و این باور تزلزل ناپذیر بههم پیوند خورده بودند که سینما یک حرفه نیست، بلکه بیماریای مُسری است. وحدتِ ما افسانهای بود؛ از آن نوع وحدتی که فقط در جوانی ممکن است وجود داشته باشد: «پرسر و صدا، بی پروا، و کاملاً مطمئن از جاودانگی خود.» دعوا میکردیم، میخندیدیم، با صدایِ بلند مخالفت میکردیم و با صدایی بلندتر دوست میداشتیم. انگار قلب، توافقی دائمی برای اعتصاب نکردن، امضا کرده بود.
شبی هنگام مرورِ خاطراتِ روزهای مؤسسه، برق قطع شد. بمبئی گاهی این کار را میکند تا یادآوری کند چه کسی واقعاً صحنه را اداره می کند. ما در تاریکی نشستیم و ناگهان فهمیدم زمانبندی چقدر بینقص است. «بله صدا، همیشه در تاریکی شکوفا میشود.» او بی آنکه تحت تأثیر قرار بگیرد، به صحبت ادامه داد و تاریکی به یک سالن نمایش تبدیل شد. از مسابقهٔ کریکتی یاد کرد که با شکستگی جمجمهٔ کی.کی. ماهَجان (اسطوره ای که در حال شکل گرفتن بود)، به پایان رسید؛ زمانی که چاتورودی از بخشِ صدا، با یک چوبِ کریکت، به او ضربه زده بود و تمام پیامدهای حقوقی و احساسی آن ماجرا. اما مادان آن حادثه را با لطافتی عجیب روایت میکرد؛ همان لطافتی که معمولاً برای فاجعههای دورانِ جوانی کنار گذاشته میشود.
در مؤسسهٔ فیلم (که هنوز FTII نامیده نمیشد)، چیزی وجود داشت که تنها فارغ التحصیلِ سینما تولید نمیکرد؛ بلکه داستانهایی میآفرید که هرگز فراموش نمیشوند. اما جایی میانِ این خاطرات و سکوتِ خاموشیِ برق، داستانِ واقعی، آرام آرام شروع به نجوا کرد؛ داستان خودِ صدا. مادان پراکاش میگفت: «ضبط صدا، هنرِ مؤدبانهی به دام انداختنِ چیزهای نادیدنی است.» شما هرگز چیزی را که ثبت میکنید نمیبینید. تنها سایهاش را میبینید که روی یک نشانگر میلرزد. یک صدا در استودیو دیگر «صدا» نیست؛ سوزنی لرزان است که تلاش میکند رفتارِ موقری داشته باشد. ویولن دیگر چوب و سیم نیست؛ موجی عصبی است که به دنبال اطمینان خاطر میگردد. او بعداز ظهری را به یاد میآورد که کارگردانی بر سر یک میکروفون فریاد کشید، چون دیالوگها «بیش از حد صادقانه» به گوش میرسیدند. (جرأت نداشت بر سر صدابردار فریاد بزند.) کارگردان گفت: «سینماییترش کن!» میکروفون، صبور و کمی دلخور، هم چنان به حقیقت وفادار ماند. همان روز بود که مادان فهمید مهندسانِ صدا دیپلماتهایی میان واقعیت و خودخواهی انسان هستند. و بعد، آن شبِ سکوتِ لجوج از راه رسید.
جلسهٔ ضبط تا نیمه شب ادامه پیدا کرد. بازیگر دیالوگها را بینقص اجرا میکرد. تجهیزات مثل دانشآموزانِ مطیع رفتار میکردند. اما چیزی کم بود. کارگردان بی قرار شد. تهیهکننده سردرد گرفت. همه یکدیگر را مقصر میدانستند؛ آکوستیک فضا را، یا حتی چای را. سرانجام مادان از استودیو بیرون رفت و پنجره را باز کرد. صدای ترافیک کولابا به درون سرازیر شد؛ صدای ترمز یک خودرو، سگی که با ماه مذاکره میکرد، اتوبوسِ دیرهنگامی که تنهایی خود را در خیابان های شهر میکشید. سپس پنجره را بست و گفت:
«دوباره ضبط کنیم.» صحنه را بار دیگر ضبط کردند. ناگهان دیالوگ ها زنده به نظر رسیدند. مشخص شد که شهر، همان شخصیتی بوده که در تمام این مدت غایب بوده است.
این رازِ فلسفیِ صداست: «سکوت به ندرت خالی است؛ فقط منتظرِ زمینه و معناست.» او به یاد میآورد که فیلمسازِ تبلیغاتیِ بسیار مشهوری، ضبط جینگلها و فیلمهای کوتاهش را در استودیوی Blaze انجام میداد. آن فیلمساز اغلب در اتاقِ مادان مینشست و ساعتها دربارهٔ سینما، جاه طلبی، رؤیاها و البته کمبود پول صحبت میکردند! آن زمان، این گفت وگوها کاملاً عادی به نظر میرسید. فقط دو تکنسین؛ یا بهتر بگوییم دو رؤیابین، که روبهروی هم نشسته بودند، در حالیکه بخارِ چای به آرامی محو میشد، با هم گفتوگو میکردند. کارگردانِ آینده دربارهٔ تأمینِ مالیِ فیلم حرف میزد؛ همان گونه که بیشترِ فیلمسازان حرف میزنند؛ نیمی امید، نیمی فرسودگی. ساخت فیلم بلند در آن روزها کوهی دوردست بود؛ قابل رؤیت، اما دست نیافتنی. برای هر رهگذری، آن بعدازظهرها کاملاً معمولی به نظر میرسیدند؛
یک دفتر کوچک.
چند برگه کاغذ.
فنجانهای چای که سرد میشدند و دو مرد که بیشتر از آنچه برنامههایشان اجازه میداد، با هم حرف میزدند.
اما سینما عاشق غافلگیری است. تاریخ هرگز ورودِ خود را اعلام نمیکند. فقط آرام وارد اتاق میشود، گوشهای مینشیند و گوش میدهد. مادان، که صاحبانِ استودیوی Blaze بسیار دوستش داشتند و محبوب و مورد اعتمادِ آنها بود، به گفتوگوها همانگونه گوش میداد که یک مهندسِ صدا به سکوت گوش میدهد؛ دقیق، متمرکز و در جستوجوی چیزی که زیرِ سطح پنهان شده است. جایی میان بحثهای مربوط به جینگلها و ضربالاجلها، لرزشِ داستانی بزرگتر را میشد احساس کرد؛ داستانی که میخواست شنیده شود.
روزی، تقریباً بهسادگی و بیتکلف، مادان پیشنهاد کرد آن فیلمساز را به مدیران خود معرفی کند. آن زمان این کار حرکتی بزرگ به نظر نمیرسید، فقط کمک به یک همکار بود؛ مثل تعارف کردن یک فنجان چای.
«جلسهای ترتیب داده شد. ایدهای روایت شد. امکانی مورد توجه قرار گرفت. و جایی در همان اتاق، بدون هیاهو و طنینِ طبلها، سینمای هند بیصدا صفحه ای تازه از تاریخ خود را ورق زد. آن کارگردان، شیام بنگال بود. و آن فیلم، «آنکور». بقیهٔ ماجرا، طبق آن کلیشهٔ آشنا، اکنون بخشی از تاریخ است.» اما حقیقت این است که تاریخ چیزی جز یک بعدازظهرِ دیگر نبود؛ بعدازظهری که در آن چای سرد شد، در حالی که آدمها با هم حرف میزدند.

مادان معتقد است ضبط صدا دقیقاً شبیه همان گفت وگوهاست. هیچ وقت نمیدانید کدام لحظه تا ابد پژواک خواهد داشت. تنها کاری که میتوانید انجام دهید این است که اتاق را آماده کنید و امیدوار باشید پژواک راه خود را پیدا کند. در طول دهه ها، او صدای بیش از سیصد فیلم بلند، مجموعههای تلویزیونی و هزاران ساعت از جاه طلبیِ انسانی را ثبت کرده است:
«کارگردانها فریاد زدند.
بازیگرها نجوا کردند.
تهیهکنندهها حساب وکتاب کردند.
تماشاگران از شگفتی نفس در سینه حبس کردند.
جوایز آمدند و رفتند؛ همچون خویشاوندانی که برای دیداری کوتاه سر میزنند.
اما صدا باقی ماند؛ وفادار، نامرئی و اندکی شوخ طبع.»
نوعی غرور آرام در صدا وجود دارد. نیازی ندارد دیده شود تا به یاد بماند. چشمانتان را ببندید و هنوز هم آشپزخانهی دورانِ کودکیتان را میشنوید، زنگ مدرسه تان را، یا صدای مادرتان را که از اتاقی دیگر نام شما را صدا میزند. صدا هرگز برای ماندن اجازه نمیگیرد. شاید به همین دلیل است که مهندسان صدا این قدر آرام به نظر میرسند؛ آنان عمر خود را صرف بایگانی جاودانگی در قالب دسی بلها می کنند.
شعار او این است: «تصاویر به شما میگویند کجا هستید؛ اما صدا به شما میگوید بودن در آنجا چه حسی داشته است.» از آن زمان، هرگاه صدای کلیکِ روشن شدن یک میکروفون را میشنوم، احترامی نامعقول در وجودم شکل میگیرد. جایی، روحی گلوی خود را صاف میکند. و جایی دیگر، یک مهندسِ صدا آماده است: «صبور، نامرئی، و بی سروصدا مسئولِ خودِ حافظه…»
نویسنده: اچ. ک. وارما. مترجم: جواد کراچی

