از بیستویکم خرداد بیستوسومین دورهٔ «جام جهانی فوتبال»؛ رقابتهای چهارسالانهٔ این ورزشِ محبوب و پرطرفدار کلید خورد، رویدادی که بهصورتِ مشترک در یازده شهر در آمریکا، سه شهر در مکزیک، و دو شهر در کانادا میزبانی میشود. این نخستین بار است که جام جهانی توسط سه کشور میزبانی خواهد شد و میلیاردها مخاطب، پایِ گیرندههای تلویزیونی با اینترنتی، و پارهای از سالنهای نمایش، آن را دنبال میکنند.
فوتبال سالهاست که به عنوانِ یک سوژهٔ پرهیجان، جایی نیز در فیلمها برای خودش بازکرده و بخشی از تعلیقها و لحظات تلخ و شیرینش را به گرههای داستانیِ فیلمها پیوند زده است. دیدار از یک مسابقهٔ هیجانانگیزِ فوتبال، از روی سکوهای استادیومها برایتان جالبتر است یا روی صفحهٔ تلویزیون؟ شاید هم روی پردههای عریض سینما، همراه با تماشاگرانی که پارهای از آنها اساسا امکان حضور در استادیومها را ندارند؟ جدا از این، شما به عنوان یک تماشاگرِ تلویزیونیِ علاقمند به فوتبال، خارج از چهارچوب مستطیل سبز، پشت صحنهٔ این رویدادها چقدر برایتان جذاب است؟ مثلا اگر دوربینی در رختکنها بود و واکنش مربی و بازیکنانِ تیمها را قبل از بازی و بین دو نیمه نمایش میداد، این گزارش تلویزیونی حال و هوای زندهتری پیدا نمیکرد؟ البته ممکن است بگویید پارهای از مربیان یا بازیکنان در کشورِ خودمان مانندِ لشکریانِ سایبری در فضاهای مجازی، چنان بد دهن و لیچارگو هستند که پخشِ دیالوگها، در رختکنها یا روی نیمکتها جز این که باعث بدآموزی باشد و حرمت ورزش را از بین ببرد، حاصل چندان خوبی ندارد حرکتی که متاسفانه طیِ سالها توسط هوادارانِ تیمها، انجام میشود.
در مسابقات والیبال، و زمانِ تایماوتها، کمرامنها تا جایی که ممکن است به تیمها نزدیک میشوند چون تماشاگر دوست دارد بداند بین مربی و بازیکنانش چه نکتههایی رد و بدل میشود و واکنشها چه شکلی است. در فوتبال چنین اتفاقی معمولا یا نمیافتد یا کمتر شاهدش هستیم. سالهایی که من پای ثابتِ تصویربرداری از مسابقاتِ فوتبال بودم، معمولا جدا از جریانِ بازی چهار چشمی اطراف را میپائیدم تا اگر در یک گوشهای از استادیوم، یا دور برم اتفاقی در جریان بود، یا واکنشهای جذابی از طرف مربی یا ذخیرهها انجام میشد، تماشاگران را از دیدن این لحظهها محروم نکنم، حتی در زمین، تکلهای بازیکنان و هیجانِ بعد از حمله یا واکنشِ مربی و بازیکنان را بعد از زدنِ گل، شکار میکردم و برایم یک بازی در پخشِ تلویزیونی با تمامِ این حواشیها معنی میداد.
جدا از این، شیوهٔ تولید و پخشِ یک مسابقهی ورزشی و گرفتاریهای رسیدن یک پخش زنده روی آنتن تلویزیون تا چه حد برایتان جذابیت دارد؟ تجربه نشان داده که برای بینندگانِ فیلم و برنامههای تلویزیونی، پشت صحنهها گاه از خود صحنه، جذابیتش بیشتر است. این روزها و در اوجِ بازیهای پرطرفدارِ جانِ جهانیِ فوتبال در دنیا، بجای این که بارِ انتقال تصاویر روی دو یا سه دوربین باشد، به تعدادِ دوربینها و کارگردانانِ پخش اضافه کرده اند. به همین خاطر بینندهٔ تلویزیونی احساس میکند در تمام زوایای زمین، حتی داخل دروازه هم بشکلی نامرئی حضور دارد! با وجودی که سالهاست با تلویزیون همکاری ندارم اما زمانهایی که برای دیدار یک مسابقهٔ داخلی یا خارجی پشت دوربین بودهام، در این فضای پرهیجان، نگاههای مشتاق و کنجکاوی دهها هزار تماشاگر را روی دوربینها حس میکردم. مثلا هیچ وقت خاطرهٔ بازیهای سرخآبیها در استادیوم آزادی را فراموش نمیکنم، یعنی به محض آن که پشت آن دوربین غولپیکر میایستادم، از قبل حواسم بود که چه لباسی بپوشم که نه رنگ قرمزش توی چشم بخورد، نه آبیاش، نه زردش!
در این گزارش میخواهم مروری داشته باشم به چند فیلم سینمایی که فوتبال در ایجاد گرههای درامِ آنها نقش مهمی داشته است. شکی نیست که فوتبال، این بازیِ پرتعلیق و جذاب، با تمامی لحظههای سرشار از هیجان و غافلگیریهایش، گاه و بیگاه جایی نیز در فیلمها برای خودش باز کرده و بخشی از دلهره، شادی و لحظاتِ تلخ و شیرینش را به گرههای داستانیِ پارهای از فیلمها پیوند زده است. در بین فیلمهای ایرانی «مسافر» ساختهٔ زندهیاد عباس کیارستمی، فوتبال در پس زمینهٔ زندگیِ یک کودکِ شهرستانی، نگاهی غمخوارانه، متفاوت و انسانی به این رویدادِ ورزشی انداخته است، فیلمی که موضوعش فوتبال است اما خودِ بازی در آن غایب است اما التهاب آن از آغاز تا پایان وجود دارد. قصهٔ قاسم پسربچهٔ ده ساله ملایری که در یک خانواده فقیر زندگی میکند، کشته/مردهٔ دیدن فوتبال در امجدیه است و آرزو دارد برای تماشای یکی از بازیهای دربی، راهیِ تهران شود اما پول کافی برای سفرش ندارد.
![]()
قاسم برای جور کردن پول، بافریبِ دوستان و بچههای هممحلهای، پولی دست و پا میکند و با زحمت خودش را به ورزشگاه امجدیه میرساند، اما قبل از شروع مسابقه، بخاطرِ خستگیِ سفر، در گوشهای از ورزشگاه برای لحظهای دراز میکند و به خوابی عمیق فرو میرود، قاسم وقتی بیدار میشود که بازی تمام شده است. کیارستمی بعدها در فیلم «زندگی و دیگر هیچ» هم به شکلی دیگر از فوتبال به عنوان نمادی از امید به آینده و میل به زنده ماندن استفاده کرده است، آنجا که فیلمساز در گذر از ویرانیهای به جا مانده از زلزله، جوانهایی را میبیند که با شوق بسیار با یک توپ پلاستیکی در حال بازی و دویدن به دنبال توپ اند و خانوادهٔ دیگری که دارد تلاش میکند برای دیدنِ فوتبال، آنتنِ تلویزیون را تنظیم کند.در فیلمِ «آینه» ساختهی جعفر پناهی، صدای گزارشگر مسابقه به عنوان پس زمینهی صدای فیلم، از ابتدا تا پایان شنیده میشود و به نوعی جایِ موسیقیِ متن را پر میکند، آن هم گزارش بازیِ تاریخیِ ایران و کُرهٔ جنوبی که ایران شش گل وارد دروازهٔ کُره کرد. میدانم که همان صدای ضعیفِ گزارشکر فوتبال در فیلم «آینه» به خاطرِ علاقهٔ پناهی به فوتبال بود. زمان بازی تیم ملی ایران و چین با او در جشنوارهٔ فیلم تورنتو در کانادا بودم و حجم بیقراری پناهی را از یکی دو روز قبل تا یکی دو روز پس از بازی در رفتارش شاهد بودم چرا که او با استرسِ بسیار در تب و تاب نتیجهی بازی بود. روز جمعه که بازی در تهران برگزار میشد تقریبا زمین و زمان را به هم ریخت و چندین بار به سراغ کامپیوترهای بخش مطبوعات جشنواره رفت شاید بتواند از طریقِ اینترنت این بازی را که هیچ کدام از ما به درستی نمیدانستیم درچه ساعتی به وقت کانادا، برگزار میشود، تماشا کند. از بدشانسی، کامپیوترهای جشنواره هم وصل نبود و پناهی با نگرانی در دفتر جشنواره نشسته بود و به این فکر میکرد چگونه میتواند با تلفن کسی را در ایران از خواب بیدار کند و نتیجهٔ بازی را بپرسد. جالب این جاست که سه روز بعد، او را در پرواز فرانکفورت به تهران دیدم و اولین جمله اش این بود: ایران ۴ بر ۲چین را شکست داد!

آفساید
پناهی بعدها با ساختن این تعلق خاطر را بیشتر نشان داد. فیلم درباره دختری است که برای احترام به قربانیان بازی ایران و ژاپن، قصد دارد با پوشیدنِ لباس پسرانه وارد ورزشگاه آزادی شود اما به خاطر ممنوعیت ورود زنها به استادیوم دستگیر میشود. پناهی قبل از تولیدِ این فیلم، فیلمنامه را برایم فرستاد تا بخاطرِ تجربهای که در تصویربرداری از مسابقات ورزشی، بویژه فوتبال داشتم، نکتههایی را به او پیشنهاد کنم. پارهای از این کنسهها را او در این فیلم استفاده کرد و فیلمی گرم و دیدنی ساخت.
«نگاه ما به فوتبال از زاویهی سینما، همچنان ادامه خواهد داشت…»

