Skip to main content

مرجانه ساتراپی در گفت‌وگویی اختصاصی با حسن تهرانی(۲)

بخش دوم این گفت‌وگوی بی‌پرده را در حالی منتشر می‌کنیم که نوزده سال از زمان انجام آن می‌گذرد. آن روزها به بهانه‌ی نمایش و موفقیتِ فیلمِ «پرسپولیس» با این چهرهٔ هنرمند به گفت‌وگو نشستم؛ گفت‌وگویی که از سینما آغاز شد اما خیلی زود به مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی زمانه نیز کشیده شد. مرجانه، همان‌گونه که در آثارش دیده می‌شود، هنرمندی نبود که خود را فقط در مرزهای سینما محدود کند. او با صراحت و شجاعتی کم‌نظیر، دربارهٔ جامعه، آزادی، هویت و سرنوشت مردم ایران سخن می‌گفت و باور داشت که هنر نمی‌تواند نسبت به رنج و واقعیت‌های پیرامون خود بی‌تفاوت بماند.

امروز، پس از درگذشتِ این هنرمندِ جریان‌ساز، که خبرِ فقدانش در صدرِ اخبارِ بسیاری از خبرگزاری‌ها، روزنامه‌ها و شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی جهان قرار گرفت، بازخوانیِ این مصاحبه، معنایی دیگر پیدا می‌کند. اما در کنارِ موجِ گستردهٔ احترام و قدردانی جهانی از زندگی و آثارِ او، پدیده‌ای تلخ نیز خودنمایی کرد؛ حملات، توهین‌ها و ناسزاهای ناروایی که از سویِ گروهی از ایرانیان، بویژه آدم‌های بی‌نام و نشانی که قطعا رباط‌هایی برای ایجادِ اختلاف در بینِ مردم ایران هستند، متوجه او شد، همان‌ها که در آخرین ماه‌های عمرِ زنده‌یاد داریوش مهرجویی و زمانِ حضورِ او در اروپا، به بهانه‌ پاسخ ندادن او به سئوالِ شخصی که مشغول گرفتنِ ویدیو از او در خیابان بود، زشت‌ترین دشنام‌ها را در فضاهای مجازی نثارش کردند و بعداز مرگش، او و همسرِ هنرمندش را قهرمان نامیدند!
درمورد مرجانه هم گویی حتی مرگ نیز نتوانسته برخی را از تسویه‌حساب‌های سیاسی و کینه‌های دیرپا بازدارد. این واکنش‌های توهین‌آمیز بیش از آنکه چیزی درباره مرجانه ساتراپی باشد، تصویری از بحرانِ تحمل و گفت‌وگو در بخشی از فضای سیاسیِ جامعه‌ی ایران ارائه می‌دهد؛ نوعی خودزنیِ فرهنگی که در آن یکی از شناخته‌شده‌ترین و موفق‌ترین چهره‌های هنری ایران در جهان، به جای آنکه به خاطر دستاوردهایش مورد احترام قرار گیرد، آماج حملاتی قرار می‌گیرد که ریشه در اختلاف‌ نظرهای سیاسی دارد.

مرجانه ساتراپی در طول زندگیِ شرافتمندانه و پربارش، هرگز از بیان دیدگاه‌هایش هراس نداشت و همین استقلال فکری، چه در زمان حیات و چه پس از مرگ، برای برخی، غیرقابلِ تحمل است. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش دومِ گفت‌وگویی است که امروز، در غیاب مرجانه ساتراپی، نه تنها سندی از نگاه هنری او، بلکه بخشی از حافظه‌ی فرهنگی و اجتماعیِ جامعه‌ی ایران طی چند هزار سال تاریخ را، از گذشته تا امروز، جلوی چشمانِ ما ورق می‌زند.

تهرانی: چه شد که تصمیم گرفتید خاطرات خود را بنویسید و چرا قالب کمیک را انتخاب کردید؟
ساتراپی: حقیقت این است که در ابتدا نمی‌دانستم چگونه باید این داستان را روایت کنم. سال‌ها آن را برای دیگران تعریف می‌کردم. فکر می‌کنم پنج سال پس از دومین باری که ایران را ترک می‌کردم، فاصله عاطفیِ کافی از آن رویدادها پیدا کردم و آن زمان مناسب برای نوشتن بود.
من معتقد نیستم که خشم و میل به انتقام احساسات مناسبی برای نوشتن باشند.
«اگر با حماقت، حماقت را پاسخ دهم و با خشونت، خشونت را، چه تفاوتی میان من و کسانی است که از آن‌ها انتقاد می‌کنم؟ بنابراین تلاش کردم یک گام به عقب بردارم، قضاوت نکنم و فقط آنچه را دیده بودم توصیف کنم.
در ذهنِ من تصویر و کلمه همیشه با هم همراه بوده‌اند. هیچ‌گاه با کلماتِ تنها راحت نبوده‌ام. همیشه دوست داشتم هم بنویسم و هم نقاشی کنم و کتابِ مصور، بهترین ترکیب این دو بود. به همین دلیل انتخابی طبیعی به نظر می‌رسید.

تهرانی: ایده‌ی تبدیل این آثار به فیلم چگونه شکل گرفت؟
ساتراپی: در واقع این ایده از من نبود. وقتی کتاب در آمریکا منتشر شد، پیشنهادهای زیادی برای خریدِ حقوقِ اقتباسِ آن مطرح شد چون کتاب فروش خوبی داشت.
با اینکه داستان، بسیار شخصی است، یک مستند درباره زندگی من نیست؛ بلکه اثری است که بر پایه‌ی تجربه‌های شخصی‌ام شکل گرفته است. من احساس مسئولیت می‌کردم. نمی‌توانستم اجازه بدهم اثری شبیه «بدون دخترم هرگز» ساخته شود که فقط در آن ایرانی‌ها کمی مهربان‌تر باشند. یا باید خودم این کار را انجام می‌دادم یا اصلاً نباید ساخته می‌شد.
دوستی در فرانسه داشتم که می‌خواست تهیه‌کننده شود و پیشنهادِ ساختِ فیلم را مطرح کرد. می‌توانستم با بهترین دوستم همکاری کنم، اختیار کامل داشته باشم و تدوین نهایی در دست خودم باشد. بنابراین پذیرفتم. برای یک هنرمند، تجربه رسانه‌ای تازه، همیشه وسوسه‌انگیز است. با خودم گفتم در بدترین حالت یک فیلم بد می‌سازم؛ مگر چه اتفاقی می‌افتد؟ زندگی ادامه دارد.
همه ما می‌دانیم که زندگی می‌تواند در یک ثانیه تغییر کند. بنابراین تا وقتی زنده هستیم، همه چیز قابل جبران است. من خودم را به درون این تجربه انداختم و وقتی پریدم تازه فهمیدم که شنا بلد نیستم! اما همه چیز از همان‌جا آغاز شد.

تهرانی: من به عنوان منتقدی که بیش از بیست‌وپنج سال در این حرفه بوده‌ام، «پرسپولیس» را یکی از بهترین فیلم‌های دهه‌ی اخیر می‌دانم. فیلمی بسیار صادقانه است. شما همچنین با هنرمندانِ بزرگی همکاری کرده‌اید؛ برای مثال حضور کاترین دونو چگونه ممکن شد؟
ساتراپی: بسیار ممنونم. می‌دانستم که کاترین دونو کتاب‌های مرا دوست دارد. همانند بسیاری از بازیگران دیگر، فیلمنامه را برای او فرستادم. مدتی بعد تماس گرفتند و گفتند فیلمنامه برایش جذاب بوده و مایل است با من همکاری کند. همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاد. دخترش نیز از پروژه باخبر شد و گفت که دوست دارد در آن حضور داشته باشد. همین اتفاق برای دانیل داریو نیز افتاد. در نسخه انگلیسی فیلم نیز روندِ مشابهی وجود داشت. با شان پن دیدار کردم و دیدگاهم را برایش توضیح دادم. او گفت: «من با تو هستم.» جنا رولندز نیز واکنشی مشابه داشت.  من به کاری که انجام می‌دهم ایمان دارم. این فیلم را برای مشهور شدن نساختم. بودجه آن بسیار محدود بود و من از راهِ طراحی و انتشار کتاب‌هایم زندگی می‌کردم. فکر می‌کنم همین صداقت باعث شد این هنرمندان با سخاوت دست یاری به سویم دراز کنند.

 

تهرانی: آیا از اینکه فرانسه فیلم شما را به عنوانِ نماینده‌ی کشور خودش، برای اسکار انتخاب کرد و به آکادمی فرستاد، شگفت‌زده شدید؟
ساتراپی: بله، اما این اتفاق نشانه‌ی تغییر مهمی در اروپا بود. همان‌طور که آلمان فیلم فاتح آکین را انتخاب کرد؛ فیلمسازی که هم ترک است و هم آلمانی. در آمریکا این موضوع کمتر مسئله‌ساز است، زیرا تقریباً همه مهاجرند. اما در اروپا، حتی اگر گذرنامه فرانسوی داشته باشید، باز هم ممکن است شما را خارجی بدانند. برای نخستین بار احساس کردم واقعاً فرانسوی محسوب می‌شوم. سرانجام پذیرفته شد که یک نفر می‌تواند از جایی دیگر آمده باشد، داستانی متفاوت داشته باشد و در عین حال فرانسوی باشد.

من هم ایرانی هستم و هم فرانسوی؛ این دو با یکدیگر تناقضی ندارند. در آمریکا همیشه این فرهنگ وجود داشته که مهاجران بخشی از هویت کشور شوند. در اروپا چنین نگرشی کمتر دیده می‌شد. بنابراین این انتخاب برای من فقط یک نامزدی اسکار نبود؛ ارزشی عمیقاً شخصی داشت. ناگهان احساس کردم بخشی از فرانسه هستم و برای کسی که دیگر سرزمین مادری‌اش را در اختیار ندارد، حس تعلق داشتن به جایی بسیار ارزشمند است.