تاتر نمایشِ «حضور غیاب» که از چهارم خرداد در محوطهی خانهی هنرمندان اجرا میشد، بعداز یک هفته، با وجودِ استقبالِ چشمگیری که از اجرای آن شده بود، به پایان رسید. نمایشی تلخ و تکاندهنده که با صحنهآراییِ خوب، اجرایی تاثیرگذار و موسیقی و روایتی پرشور با سادگی، یک فاجعهی بزرگ و دردناک را باورپذیر کرده بود و چنان شور و حالی در تماشاگران ایجاد شده بود که صدایِ هقهقِ گریه و اشک ریختنِ آنها را میشد دید. در زمانِ اجرا، کسانی هم که برای دیدنِ گالریها یا دیدار از سایر برنامهها و نمایشهای خانه هنرمندان در محوطهی آن درحالِ رفت و آمد بودند، به فضا حالتی طبیعیتر داده بودند، انگار اینجا یکی از محلههای مینابِ موشک خورده بود و اینها ساکنینِ همین شهر و محله بودند که با بهت و حیرت از کنارِ این فاجعهی بسیار تلخ، گذر میکردند.
مضمونِ نمایش، بمبهایی بود که در ساعتهای اولِ جنگ، مدرسهای در میناب را به تلی از خاک بدل کرد و گروهی از کودکانِ بیگناهِ این مدرسه و معلمهایشان، بیخبر از اتفاقی که در حالِ وقوع است، با شلیکِ این موشکها، به خاک و خون کشیده شدند.
آنها هرگز با کیفها و کولهپشتیهایشان، به خانه برنگشتند، حتی پیکرِ یکی از آنها، به نام ماکان نصیری هم پیدا نشد. نمایش از زاویهی مادران و پدرانی روایت میشد که با شنیدنِ صدای بمب، نگران و چشمانتظارِ بچههایشان بودند، اما نه هیچ صدای پایی آمد و نه زنگِ دری خبر از بازگشتِ بچهها به خانه داد. بچهها به خانه برنگشتند. در بینِ جمعیت پیرمردی را میبینیم که از تماشاگران سراغِ نوهاش را میگیرد: «شما نوهی من مونا، را ندیدید؟ کوله پشتی صورتی داشت؟» این سئوال مثلِ تیری به قلبِ تماشاگران میخورد و اشکشان را سرازیر میکرد.

عنوانِ نمایش «حضور و غیاب» است، وقتی نامِ تعدادی از بچهها، همراه عکسهایشان، در کلاسِ خالی، توسط پرستویی خوانده میشود، تماشاگرانِ نمایش به جای بچهها، فریاد میزنند: «حاضر…» مرضیه برومند و شیدا خلیق نقشِ مادرانِ چشم انتظار را بازی کردند و پرویز پرستویی راوی این حادثهی تلخ بود.
در بخشی از نمایش دختر و پسری خردسال همراه زنی با لباس سفید به عنوان نمادی از بچهها و یکی از معلمهای مدرسه با لباس سفید، وارد کلاس درس میشوند و کبوترانی را به سوی آسمان رها میکنند. من موقعِ دیدنِ نمایش، احساس میکردم درحالِ تماشای تعزیهای هستم که در زمانِ حال اتفاق افتاده، این ایده ثابت کرد تعزیهها تاریخِ مصرف ندارند و هربار بشکلی و در زمانِ هر مصیبتی قابل اجرا هستند. هربار جای اولیا و اشقیا عوض میشود. این نمایشِ تلخ و عاطفی، با صحنهآرایی ساده، موسیقی تأثیرگذار و روایت مادران چشمانتظار، تراژدی کودکان قربانی جنگ را به شکلی ملموس و قلبسوز به مخاطب منتقل میکرد و یادآور فاجعههای انسانی بود که تاریخ و هنر میتوانند حافظهی آنها باشند.
احساس من این بود که پرتاب شدهام به دورانِ کودکیِ خودم که در تعزیههای اراک، نقشِ یکی از دوطفلانِ مسلم را بازی میکردم و از بدمنِ تعزیه کتک میخوردم، فرقش این بود که من زمان نمایش، منتظر کشیدهای بودم که آن نقشِ منفی به صورتم حواله میکرد، به این خاطر سرم را کمی کنار میکشیدم تا سیلیاو به صورتم نخورد، گاهی هم دستِ پُرزور او به صورتم میخورد و اشکهایم سرازیر میشد، البته به فاصلهی کوتاهی، او با مهربانی، دستِ نوازشگری به سرم میکشید و عذرخواهی میکرد. اما این روزها اشقیاهای زمانه، چنان بیرحم و پلید هستند که با پرتابِ موشک به یک مدرسه، زایشگاه، دانشگاه و مراکز دارویی، میگویند: «جنگ است!» یعنی قرار نیست نقل و نبات پخش کنیم!

پرویز پرستویی که راویِ قصه بود، با بغضِ بسیار ضمنِ اشاره به از دست رفتنِ جانِ هموطنانمان در این مدت، عنوان کرد که همهی آنها فرزندانِ این آب و خاکِ زخمخورده هستند: «هرکدام از این بچهها یک انسان بودند که قرار بود با ذوق و شوق، به خانه برگردند اما افسوس که چشمهای نگران، به در خشک شد و بچهها برنگشتند، حتی پیکرِ ماکان نصیری هم پیدا نشد» او در ادامه این شعرِ شاملو را خواند: «به امید روزی که هیچ جنگی در جهان نباشد، هیچ انسانی به دستِ انسانِ دیگری کشته نشود و هیچ کودکی قربانیِ هیچ جنگی نشود، به امید روزی که ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت، روزی که کمترین سرود بوسه است، روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است، روزی که هر لب ترانهای است با کمترین سرود، بوسه باشد. و ما آن روز را انتظار میکشیم حتی روزی که دیگر نباشیم…»
مدیر هنری این برنامه دوست هنرمند و نازنینم امیر اثباتی بود. موسیقی و پرفورمنسِ نمایش را هم گروهی از هنرمندان شناخته شده اجرا میکردند و شروه خوان، مالک پورسراج و یارانش بودند. خانهی موسیقی، خانه سینما،خانه تئاتر، خانه هنرمندان و شهرداری منطقه ۶ و اتاق بازرگانی صنایع، معادن و کشاورزی ایران برای اجرای این نمایش تلاشی مثالزدنی انجام دادند.

