خاطرهی نیمهی ترم اولِ «مدرسه عالی تلویزیون وسینما» را هرگز فراموش نمیکنم. بروبچهها در آن زمان، اغلب اهلِ سینما رفتن و کتاب خواندن بودند، هرچند در دورانِ تحصیل در دبیرستان، معدلهای بالایی نداشتند، اما تا دلتان بخواهد اهلِ هنر بودند؛ برای پذیرفته شدن در مدرسه هم این ویژگی، به مراتب بیشتر از معدل، اهمیت داشت.
چند نفر از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، جذبِ مدرسه شده بودند. چندتایی از سینمای آزاد، چندتایی با سابقهی عکاسی یا فعالیتهای تئاتری، حتی عروسکسازهای نمایشهای عروسکی و مراکز فیلم و مستند سازانِ وزارت فرهنگ و هنر، دانشجویانِ گلچین شدهی «مدرسه عالی تلویزیون و سینما» شده بودند. همگیِ این دانشجویان در یک چیز مشترک بودند و آن عشق به معنای واقعی، به سینما و هنرهای تصویری بود. در این میان عدهای جوانهای نخبه هم از شهرستانهای دور و نزدیک، در یک کلاس جمع شده بودند.
طبیعی است که در ابتدای دوره، مدتی طول کشید تا یخِ احساسِ غریبی، و پذیرفتنِ مکان جدید، برای بچهها آب شد و تقریبا همه باهم رفیق شده بودیم. در میان جماعتِ اورکت و شلوار جین پوش، یک نفر با کت و شلوار سورمهای و موهایی که از میان فرق باز کرده بود و ریش نسبتا بلند و مرتب شدهای داشت خیلی مورد توجه بچهها قرار گرفته بود، هرچند که او کمتر با بقیه میجوشید و به نظر سنش هم بزرگتر از بقیهی نشان میداد. روزی در نیمههای ترم، اطلاع دادند که همسر ایشان در هنگام زایمان، پس از به دنیا آمدنِ دخترش از دنیا رفته است. وای چه خبرِ تلخی بود. او چند روزی به شهرش شیراز برگشت اما این حادثه، احساس همدردیِ عمیقی در بینِ همکلاسیها برجا گذاشت.
اقامت ما در خوابگاهِ مدرسه، رابطهها را نزدیک تر کرد. گویی او در انتخابِ دوستانِ نزدیکش وسواس به خرج میداد. همه میدانستیم که او در خانوادهای فرهنگی بزرگ شده، پدرش روزنامهنگار و دارای کتابفروشی بود. این تربیت، از او چهرهای اندیشمند، با سواد و آگاه به مسایل روز و انقلابی ساخته بود. عاشق فضای فیلمهای “ژان پیر ملویل” مثلِ «سامورایی»، «دایره سرخ» و «ارتشِ سایهها» بود.
یادم هست فیلم «سامورایی» را اکران کرده بودند و من و او بیش از ده بار به دیدنِ این فیلم رفتیم و هر بار بیش از پیش از تماشای کاراکترِ آلن دلون و همذاتپنداری با تنهایی سامورایی لذت میبردیم. انگار روحیه خودش نیز این شکلی بود با رفتاری ساموراییگونه (البته بدون شاپو و بارانی).
وقتی تصمیم گرفت داستانی از دکتر غلامحسین ساعدی را از کتاب “واهمههای بینام و نشان” بسازد، با دو سه نفر ازدوستان مدتی در شیراز مهمانِ خانوادهاش بودیم، اما حیف که این فیلم به سرانجام نرسید و در میانه راه بخاطر مشکلاتی متوقف شد. اهل سفر با دوستان و دیدار با عشایر دوستداشتنیِ فارس و کمپ در طبیعت بود.
مسعود منشور (ورودی سال۱۳۵۴مدرسه عالی سینما و تلویزیون و سینما، فارغالتحصیل رشته تدوین فیلم و شاغل در مرکز صداوسیمای فارس) شخصیتی دوست داشتنی و کاریزماتیک داشت. او انگار یک سامورایی تنها بود که ملویل از پردهی سینما فرستاده بود تا در مدرسهی تلویزیون و سینما کنار ما بنشیند.
یادش گرامی باد!
خداحافظ رفیق،
خداحافظ سامورایی،
به یادت خواهیم بود همیشه…

